من دلم می خواهد خانهای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو، گل بشنو
هر کسی می خواهد داخل خانه پر مهر صفامان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن ، شست وشوی دل هاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم : ای یار ! خانه دوستی ، این جاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست ؟
نیلوفر عاکفیان
... نام تو را می برم
خانه
از نسیم
از عطر
از پرنده
سرشار می شود
نام تو را می برم
هزار آرزوی گمشده
آرزوی تو
در دلم بیدار می شود
رحمت تقی پور
هر چند از این دوری و چشمان قشنگت گله داریم
تا لحظه خوبی که بیایی، من دل حوصله داریم
گفتی من وتو ، قسمت یک پنجره باشیم قبول است
هر چند به اندازه پرواز و قفس ، فاصله داریم
یادت که نرفته ست عزیزم ، که اگر دردسری هست
از خنده آن روز ، از آن کوچه ، از آن یک بله داریم
دیگر همه را گردن این قسمت و تقدیر نینداز
تقدیر کدام است ؟ ببین ما خودمان مساله داریم
عیب از خودمان نیست که تا پای قراری به میان است
هی صحبت کمبود زمان می شود و مشغله داریم
انگار محال است که ما قسمت یک پنجره باشیم
حالا که به اندازه چرواز و قفس فاصله داریم
طاهره رستمی
حس می کنم دوباره دلم مبتلای توست
حس غریبهای که هوایش هوای توست
حسی شبیه عشق ، شبیه پرنده ، ابر
حس سماع در ملکوت هوای توست
پشت عبور ثانیه ها محو می شود
احساس یک غریبه که نا آشنای توست
امروز هر چه دغدغه شور و شاعریست
بگذار عاشقانه بگویم – برای توست
دارد دلم قدم به قدم چیش می رود
بین تمام حادثه ها رد پای توست
الهام فرامزی نیا
مادرم می گفت :
عاشقی
یک شب است و
پشیمانی
هزار شب
حالا
هزار شب پشیمانم
که چرا
یک شب عاشق نبودم
رامین یوسفی
بیا به حرمت باران ، مرا بهاری کن
بیا خزان نرسیده ست ، عشق ! کاری کن
بدون تو دل من از گناه لبریز است
بیا برای دلم باز سوگواری کن
چه می شود که کمی هم به یاد من باشی
شبیه کودک بی تاب ، بی قراری کن
صدای سنگ در آمد، سکوت جایز نیست !
بیا و طعنه بزن هر چه دوست داری کن
کویر تشنه لبم ، تو همیشه بارانی
بیا و این دل من را تو آبیاری کن
لیلا باباخانی
شبیه روح جنگل سبز، عمق باورت سر سبز
غزلخوانی بکن شاعرترینم !حنجرت سر سبز
تو شاید رد شدی از آن بهشت گمشده روزی
که عطر سیب داری و شده سرتاسرت سرسبز
نگاهت ابری و دستت دعاگوی و دلت عاشق
تو کشتی این چنین ما را ، تنت سالم ، سرت سرسبز !
بکش آبی ترینت را ، تو هم ای آفتاب پاک!
... ورنگین کن غرورم برای خنجرت سر سبز
کویر تشنه از آبی بی پایان چه می خواهد
ببار ای آسمان عاطفه ! چشم ترت سر سبز
***
غروبی آمدی از سمت سرخ آتش خورشید
همیشه جاودان ، ققنوس من ! بال و پرت سرسبز
فاطمه ناظری
پر شد فضای سینه شب از نسیم صبح
پیچید در مشام طبیعت شمیم صبح
شب زد به بام خانه خود بیرق سپید
پیغام صلح داد و نهان شد ز بیم صبح
آواز شب شکافت خروس سپیده دم
خوش می دهد بشارت فتح عظیم صبح
خورشید با شکوه و جلال و جمال خویش
آهسته پای می نهد اندر حریم صبح
با سامری بگو نزند دم ز ساحری
اکنون که دم زد ز ید بیضا کلیم صبح
درسی به ما زحکمت اشراق می دهد
هر بامداد از دل روشن حکیم صبح
«عادل» به راستی سخنت شرح تازه ای است
از پاکی و صداقت و ذوق سلیم صبح
غلامعلی حداد عادل