تبليغاتX

ترمه
با پاهایی خسته
وبا قلبی پرامید
به سویت می آیم
با نگاهی پر از خداحافظی
در را به رویم می بندی
مرا به تقدیر می سپاری
و من می مانم با حرف های نگفته
و آرزوی یافتن دری که
کسی قصد بستن درش را نداشته باشد.

                                                     مریم چناری

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 14:12 توسط ابراهیم شادمهر |


در ذهن عشق پیشه این خسته تا تویی
همواره آن یکی که نگردد دو تا ، تویی
تعبیر عاشقانه ای از مرگ وزندگی است
یک لحظه با تو بودن و یک لحظه با تویی
هر شب که چشم پنجره ها بسته می شود
یادی که می وزد به دلم بی صدا تویی
آن کس که مثل زندگی جاودانه است
در من، همین که می شوم از خود جدا تویی
من از «من» و «تو» بودنمان سخت خسته ام
آن مفردی که جمع کند این دو را، تویی
بر موج رود ، کشتی دل ، نرم می رود
وقتی خدا تو هستی وتا ناخدا تویی

  فریبا یوسفی
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 14:11 توسط ابراهیم شادمهر |

در جایگاه تنگ فراموشی
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستی مرا كشید
با خون خصم
دستی مرا جلا داد
من
شمشیر باستانی شرقم
اصحاب آفتاب بر قبضه‌ی قدیمی من كندند:
«یاران مصطفی
شمشیر زرنگار
حمایل نمی‌كنند...»
من
شمشیر باستانی شرقم:
پرورده‌ی مصاف
بی‌زار از غلاف!

                             مرحوم دكتر سیدحسن حسینی
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:44 توسط ابراهیم شادمهر |


من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!
چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی
مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی
نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی
نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...


مهدی مظاهری

+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:43 توسط ابراهیم شادمهر |


نور است در هر ذره اي، ما نور نور نور تو
تو خضر راه عاشقان، ما موسي اي در طور تو
در طور نوري ديده ام، نور عبوري ديده ام
در ذره شوري ديده ام، اين ذره و اين شور تو
از خويش دورم اين زمان، محو حضورم اين زمان
لبريز نورم اين زمان، پاينده بادا نور تو
بگشاي راه بسته را، بنواز جان خسته را
بشكن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو
ما اهل صلحيم و صفا، ماييم از درد و دوا
خورشيد مي خواند نوا، با زخمه تنبور تو
مي ريزد اين بن بست ها، با فكر ها با دست ها
تلخند اين بدمست ها، شيرين شده انگور تو
اي دشمن بنيان ما، اي رهزن ايمان ما
هر روز و هر شب آتشي، سر مي زند از گور تو
فرداي نوراني نگر، دلهاي قرآني نگر
ايران ايماني نگر، هورا دل مسرور تو
آب است و خاك است و هوا، نور است و عشق است و صفا
شور نطنز و اصفهان، گل كرده در ماهور تو!

عليرضا قزوه
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:42 توسط ابراهیم شادمهر |


وفا نكردي‌ و كردم‌ خطا نديدي‌ و ديدم‌
شكستي‌ و نشكستم‌ بريدي‌ و نبريدم‌
اگر زخلق‌، ملامت‌ و گر ز كرده‌ ندامت‌
كشيدم‌ از تو كشيدم‌، شنيدم‌ از تو شنيدم‌
كيم‌؟ شكوفة‌ اشكي‌ كه‌ در هواي‌ تو هر شب‌
زچشم‌ ناله‌ شكفتم‌ به‌ سوي‌ شكوه‌ دويدم‌
مرا نصيب‌، غم‌ آمد به‌ شادي‌ همه‌ عالم‌
چرا كه‌ از همه‌ عالم‌ محبت‌ تو گزيدم‌
چو شمع‌، خنده‌ نكردي‌ مگر به‌ روز سياهم‌
چو بخت‌، جلوه‌ نكردي‌ مگر به‌ موي‌ سپيدم‌
به‌ جز وفا و عنايت‌ نماند از ستم‌ تو
ندامتي‌ كه‌ نبردم‌، ملامتي‌ كه‌ نديدم‌
جوانيم‌ به‌ سمند شتاب‌ مي‌شد و از پي‌
چو گرد در قدم‌ او دويدم‌ و نرسيدم‌
نبود از تو گريزي‌ چنين‌ كه‌ بار غم‌ دل‌
زدست‌ شگوه‌ گرفتم‌ به‌ دوش‌ ناله‌ كشيدم‌
چه‌ عهدها كه‌ نبستي‌ چه‌ فتنه‌ها كه‌ نراندي‌
چه‌ رنج‌ها نكشيدم‌ چه‌ طعنه‌ها نشنيدم‌
به‌ روي‌ بخت‌، زديده‌، زچهر عمر، به‌ گردون‌
گهي‌ چو اشك‌، نشستم‌، گهي‌ چو رنگ‌، پريدم‌

مهرداد اوستا
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:41 توسط ابراهیم شادمهر |


آنان چه احمقند...
آنان که عشق را
تنها به سوی خویش
اصرار می کنند.
خود را میان تن،
تن را میان من ،
من را میان خود ،
تکرار می کنند .
لیلای خسته را
از انتظار جسم ،
از شانه های یار
بیزار می کنند.
وقتی به هر هوس
در بازوان لمس
چیزی شبیه عشق
ایثار میکنند.
با نغمه های دل
شوری اگر تپید،
اورا به راه خویش
اجبار می کنند.
آنان که روزو شب
از انتهای روح
خود را که مرده اند
اقرار می کنند.
آنان چه کوچکند...

نغمه رضائی
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:40 توسط ابراهیم شادمهر |

به زودی به روز رسانی خواهد شد
+ نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت 20:18 توسط ابراهیم شادمهر |