عیدتون مبارک
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد وکم
اگرچه از اون اول هم قرار بود در وبلاگ فقط درباره شعر وادب کهن ایرانی سخن به میان آید ولی بعضی از موضوع ها اونقدر جالب هستن یا اونقدرذهن آدموبه خودشون مشغول میکنن که نمی شه به راحتی ازشون گذشت. و آدم احساس می کنه یه جور دین به اون مطالب داره ، واسه همینه که یکی دو مطلب درباره موضوعی به غیر از موضوع وبلاگ می نویسیم.
راستش این چند روزه داشتم به این فکر می کردم که سال 85 واقعا چقدر برام سال بدی بود . سال 85 از اون اولش برام مصیبت و گرفتاری بود. اصلا انگاری سال 85 رو تو یه صف بزرگ بودم که هر چه زمان می گذشت به ته صف نمی رسیدم ، جالب این که برای رسیدن به ته صف (سال 85) بی تابی می کنی.
همینطور تو این مصائب و گرفتاری خودم بودم که یه دفعه دیدم که (از تلویزیون) خسرو شایگان گوینده و دبلور سینما و تلویزیون ایران از دنیا رفت . ذهنم رفت سمت جامعه هنری که امسال هنرمندان زیادی از دست داد. لحظه ای ذهنم رو متمرکز کردم به هجده ماه گذشته ؛ استاد علی تجویدی ، استاد پرویز یاحقی ، استاد منصور یاحقی ، جعفر بزرگی ، احمد قدکچیان ، حسین کسبیان ، رضا سعیدی ، پوپک گلدره ، ناصر عبداللهی عزیز ، رسول ملاقلی پور ، خسرو شایگان ، استاد ممیز ، استاد عمران صلاحی........ و بسیاری از اسامی که هر کدام به تنهایی اعتبار و مدالی برای فرهنگ و ادب این ملت و مملکت هستندو فقدان هر کدام ضایعه ای جبران ناپذیر . برای بعضی از این نام ها می توان ساعت ها قلم زد؛ در وصف بزرگی و بزرگواری شان. دقت کنین به هر کدام از این نام ها هر کدام به نحوی صاحب سبک جدید در حیطه کاری شان هستند . به این فکر کردم که چرا باید همه در یکسال با هم از دنیا بروند ؟ واقعا جای خالی آن ها محسوس است . مخصوصا آنها که جوانتر بودند.

دوباره برگشتم به مشکلات خودم ؛ جدای از اون همه مشکلات و گرفتاری ابتدای سال ، سختی بیش از حد درسها ، از دست دادن پدربزرگم دیگه غیرقابل پیش بینی و تحمل بود. از دست دادن پدربزرگم اون هم تو کوران امتحانها برام ضربه بسیار بزرگی بود . فکرشو بکنین تمام تابستون مشغول مقدمات و تشریفات مراسم ختم بودم. ترم جدید و سال جدید تحصیلی رو با خستگی زیادی شروع کردم. تقریبا همیشه اعصابم خورد بود . شاید یه کمی پرخاشگر شده بودم. خلاصه هر کیو می دیدم بهش می گفتم سال 85 عجب سال بدی بود و چقدر نحس . جالب این بود که یکی دو تا از دوستام تقریبا وضعیت مشابهی داشتند........گذشت و تا این آخر سالی(18/12/85) که به همراه خانواده تصمیم یه سر شمال بریم. هم برای انجام یک سری از کارها ، هم این که مقدمات عید نو (بدون پدربزرگم) رو انجام بدیم که توی جاده جدید قزوین – رشت تصادف شدیدی

کردیم. تصادف اونقدر شدید بود که هممون از ماشین مرده بیرون بیایم . از ماشین چیزی باقی نمونده بود. ما از پشت به کامیون زده بودیم و طبیعتا مقصر. اونقدر صحنه دلخراش بود که شوک عجیبی بهمون وارد شد. پدر و مادرم و سریع به بیمارستان قزوین رسوندیم . با وجود اینکه یکی از مهره های پدرم ترک برداشت و یکی از دنده های مادرم شکست ، اما شکر خدا به خیر گذشت. از اون روز به بعد فکر میکنم که می تونست بدتر از این هم بشه. اگه خدای نکرده اتفاقی بدتر از این برای پدر و مادرم می افتاد ، اون موقع کار از کار گذشته بود. هر چند که همین اتفاق بزرگ و حادثه بزرگ وحادثه وحشتناک براثر یک اشتباه بوجود و می تونس اصلا نباشه، ولی به این فکر میکنم که لابد خدا خواسته که اینطوری باشه، خوب می تونس راحت و بی فوت حتی یه لحظه نفس همه مارو بگیره ؛ اما حکمت و قضا و قدر الهی بر این بوده که ما بمونیم و هنوز آلوده کنیم سهم هوای بقیه رو.
به این فکر کردم که تقدیر بوده که ناصر عبداللهی بره، که رضا سعیدی بره ، که علی تجویدی بره ، که رسول عزیز بره،.......... اصلا قانون روی اینه که همه بیان و برن ، این مائیم که درس نمی گیریم، این مایئم که حتی یه لحظه به خودمون نمی یایم ، این مائیم که حتی یه لحظه هم به وسعت بزرگی خدا فکر نمی کنیم ؛ این مایئم که .........
قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین
آخر نوشته هام ، از همه دوستان میخوام که برای همه مریضا دعا کنیم ، برای آمرزش همه رفتگان دعا کنیم ، برای جانبازهای جنگ ، شیمیایی ها ،اعصاب و روانی ها ، دعا کنیم و خلاصه اینکه برای خودمون دعا کنیم.
و دعا کنیم که سال 86 سال خوبی برای همه باشه ، هر چند که هر روز ، روز خدا و همه کارها در محضر خداست.
به امید کامیابی همه ایرانی ها
فرا رسیدن 25 اسفند ماه یکصدمین سال زادروز اختر چرخ ادب پروین اعتصامی را به همه دوستداران فرهنگ وادب کهن ایرانی تبریک میگویم .
رخشنده اعتصامی متخلص به پروین ، در روز 25 اسفند سال 1285 هجری شمسی در تبریز از مادری آذربایجانی به نام اختر فتوحی تبریزی و پدری اصلا آشتیانی و مقیم تبریز به نام یوسف اعتصام الملک به دنیا آمد . تنها دختر خانواده بود و 4 برادر داشت . در حدود 5 سالکی در سال 1291 ه. ش همراه خانواده به تهران آمد ودر مدرسه دخترانه آمریکایی ها در سال 1303 ه.ش تحصیلات خود را به پایان برد. ده سال بعد ، یعنی در 28 سالگی هنگامی که پسر عموی پدر پروین ، «فضل الله» که ریئس شهربانی کرمانشاه بود ، وی را خواستگاری کرد ، پدر پروین با گمان این که به اقتضای شغلش مظهر نظم خواهد بود ، موافقت و پروین در تیر ماه 1313 با او ازدواج کرد ولی شوهر بی فرهنگ وی جز به راه انداختن مجالس تریاک کشی و شرب خمر نمی دانست و نمی خواست . پیداست پروین که از نفس فرشتگان ملول می شد نمی توانست هم نفس چنین شیطان رجیمی بماند و چند ماه بیشتر شوهر داری نکرد و به خانه پدر برگشت و سپس با بخشیدن کابین ، در 11 مرداد 1314 ، رسما طلاق گرفت . که به قول پروین : ظلم است در یکی قفس افکندن – مردارخوار و مرغ شکر خوار را.
دی ماه سال 1316، پدرش در سن 63 سالگی وفات یافت و اندو آن ازدواج نامناسب که داشت از میان می رفت ، جای خود را به اندوه از دست دادن پدر داد. پروین ان را باعث ویرانی خویش می داند:
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من
در سال 1318 چند ماه کتابدار کتابخانه دانشسرای عالی شد و سرانجام در نیمه شب جمعه 15 فروردین 1320 بر اثر بیماری حصبه در اغوش مادر خود خانم اختر ، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
در گذشت سکاندار سینمای دفاع مقدس ، کارگردان نسل سوخته سینمای ایران زنده یاد رسول ملاقلی پوررا به همه دوستداران سینمای ایران تسلیت عرض می کنم واز خداوند منان علو درجات را برای او آرزو می کنم .


او در حالی به کارگردانی سینمای دفاع مقدس مشغول بود که کارهای او در خارج از این حیطه کم نظیر بودند .

درمیان من وتو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش را داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شورعشق ومستی
و تو چون مصرع شعری زیبا ،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.........
چشمهایت
چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو
نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو
به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم
دلم که تنگ میشود برای چشم های تو
و هی مرور میکنم نگاه اول تو را
اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو
تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم
به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو
شبی خراب می شود حصارهای فاصله
و آب می شود دلم به پای چشم های تو
آرش سپهری بروجنی
ستاره شب ها
به احترام نگاهت جوانه خواهم زد
نگاه سبزتری بر زمانه خواهم کرد
به شهر حادثه می آیم و برای ورود
دوباره عشق تو را من بهانه خواهم کرد
تو را چه عاطفه می آورم به کوجه شعر
وبا تمام وجودم ترانه خواهم کرد
زپشت پنجره های سحر در اوج سپهر
تو را- ستاره شب ها - نشانه خواهم کرد
امراله حاجب «سپهر»
سایه رو شن
خلاصه می آید
مراکه سرگرم چیدن سیه ها یم
و تو که آفتاب
بر پیراهنت می رقصانی
باخود می برد
این سایه روشن ها
چیزی نیستند
جز ادامه رفتن ها
سید علی میر باذل (منصور)
...
من در آئینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
...