
یک ماه مبارک
گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هــلال و من ابرویت
ازجـملۀ ایـن دوازده مــــــاه تمـــــام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
؟

نبیند مدعــــی جـز خویشتن را
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شبخیز و مولع زهد و پرهیز . شبی در خدمت پدر رحمه الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز برکنار گرفته و طائفه ای گرد ما خفته . پدر را گفتم ازینان یکی سر بر نمی دارد که دوگانیی بگذارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند. گفت جان پدرتو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی .
نبیند مدعــــی جـز خویشتن را
که دارد پـردۀ پنــــدار در پیش
گرت چشـم خــدا بینی ببخشند
نبینی هیچکس عاجزتر از خویش
** سعدی **

تنها
خانه ام آشفته است و پریشانم من
و چرا غمگینم ؟!
آه یادم آمد
همه چیزم گم شد
و به هنگامۀ آشفتگی ام
سر زده ، بی خبر از راه رسید
میهمانِ تردید .
پدر صبر کجاست ؟
پشت آن صندلیِ کهنه چرا پنهان شد ؟!
مادرِ شوقم کو؟
دلش انگار به تیغ افسوس
باز هم مجروح است .
کودک ِ سر به هوای باور؟
تو ندیدی او را؟
- به شتاب از در رفت
پس امید و ایمان ،
باوفا یارانِ همه ایامِ خوشِ کودکی ام ؟
- یکی از پنجره ، آن یک دگر از بام گریخت
وای ... کو دست که برسر بزنم ؟
کو؟ چه شد پا که قدم بردارم ؟
چه کسی راه گریزم را بست ؟
غم کجاست ؟
اشک نیامد ؟
پاک تنها ماندم
دستِ کم یک سر ِ سوزن نفسی
و صدایی که به آهی حتی
کمرِ بغضِ گلو خم نشود.
.......
هیچ کس نیست
چه تنها ماندم.
معصومه تقی پور
+ نوشته شده توسط ابراهیم شادمهر در سه شنبه 20 شهریور1386 و ساعت
8:37 |