چند وقت پیش کتابی رو دست امیر رضا دوستِ عزیزم دیدم که شعرهای بسیار زیبایی داشت ؛ اسم این کتاب گریه های امپراتور بود که شاعر بسیار توانمندی به نام فاضل نظری + شعرهاشو سروده بود بیراه ندیدم که یکی از اون شعرا ی قشنگشو براتون بزارم.

۩۞۩ .... شاخه گلی برای فرلر.... ۩۞۩
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهــانه که بارانی ات کننـد
یوسف ! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شبِ جشن می روی
شاید به خـاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشـه مراد نیست
گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنند

.:. بیستم مهرماه روز بزرگداشت شاعر پر آوازه ی ایرانی گرامی باد .:.
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم وبرفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

عابدی را حکایت کنند که شبی دَه من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی . صاحبدلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی ، بسیار ازین فاضلتر بودی .
اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی
تهی از حکمتی ، بعلت آن
که پری از طعـام تا بینــی
حاتم طائی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای ؟ گفت بلی . روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را . پس بگوشۀ صحرایی بحاجتی برون رفته بودم . خار کنی را دیدم پشته فراهم آورده . گفتمش به مهمانی حاتم چرا نرویکه خلقی را بر سماط گرد آمده اند ؟ گفت :
هر که نان از عمل خویش خورد
منـت حــــــاتـم طایــــــی نبــــــــرد
گلستان سعدی

الهی ای کریمی که بخشندۀ عطایی و ای حکیمی که پوشندۀ خطایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی ، به ذات لایزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت و جلال خود و به عظمت جمالِ خود که جان ما را صفای خود دِه ، دل ما را هوای خود دِه ، چشم ما را ضیاء خود دِه و ما را آن دِه که آن به .
یا رب تو مــــرا اِنابتـــی روزی کـــن
شایستـه خویش طاعتــی روزی کــن
زان پیش که فارغ شوم از کار جهان
انـدر دو جهـــان فراغتــی روزی کـن
مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

پروردگارا تو منزهی و آنچه شگفت آور است این که شهادت می دهم بر نفس خود آن را از مکتوم امر و اسرار پوشیدۀ وجود خود می دانم و عجیب تر ان که تو دربارۀ من بردباری و مدارا می کنی و در معالجه نفس من درنگ نمودن شگفت اور است این شگفتی از جهت گرامی بودنِ من بر تو نیست بلکه مدارای توست بر من که باب تفضل و عنایت خود را باز نکرده ای تا بلکه من از معصیت و نا فرمانی باز ایستم و مرتکب اعمال غضب انگیز تو نگردم و خود را از گناهان کاهنده به منظور نیل به عفو باز دارم.
صحیفه سجادیه