بند هشتم
خون می رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
يا زخم های نعش علی اكبر شما؟
آن كهكشان شعله ور راه شيری است
يا روشنان خون علی اصغر شما؟
ديوان كوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگين آبی انگشتر شما
از مكه و مدينه ، نشان داشت كربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مي زديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، ياد ز اصحاب می كنی
بر نيزه، شرح سورۀ احزاب می كنی
بند نهم
در مشك تشنه، جرعۀ آبی هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ يا اخا
وقتی « كنار درك تو، كوه از كمر شكست »
تيری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و كوزۀ لب تشنگان شكست!
شد شعله های العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنيد، صدای ( الست ) دوست
سر شد (بلی)ی تشنه لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست
باران می گرفت و سبو ها كه پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف ها كه دُر شدند
بند دهم
باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازۀ شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي ست، به محشر چه حاجت است؟
كی اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟
ما كشتۀ توايم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره می گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟
بنشين به پای منبر من، نوحه خوان، بخوان!
تا نيزه ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم
علیرضا قزوه
شمشیر و شهادت
ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت
تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست
ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت
عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از خاطره کرب و بلایت
همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همه آینه هایت
کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو اباالفصل
می فشاندیم سبک تر زکفی آب به پایت
از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده
می رود دایره در دایره پژواک صدایت
محمدرضا محمدی نیکو










