بغیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که زعشقت چه طرف بر بستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سرا من
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر زمردم هشیاری ای نصیحت گو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر زخجالت برآورم بر
دوست
که خدمتی بسزا بر نیامد از
دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز
نگفت
که مرحمی بفرستم که خاطرش خستم
۩۞۩... دانه ای بی جنبش ... ۩۞۩
مسلّم است
اتّفاق،
ما را به هم
می رساند و
دور می کند.
***
آویخته ایم
سالها
چون دانه ای
بی جنبش
از شاخه های
تردید
***
مسلّم است
روزی
ما،شما،ایشان
با دستی سخت
یا لطیف
کنده خواهیم
شد
چه با دلخواه
چه در دهان
بادی ژنده
***
با اینکه
مسلّم است،
دلتنگ می
شویم
و در شیارهای
زمین
شعر می کاریم .
اقبال معتضدی
۩۞۩... افسوس ِ همیشه ... ۩۞۩
از خاطره ات
گدازه ای می ماند
افسوس ِ همیشه تازه ای
می ماند
چون صاعقه
می روی و از هستی من
خاکستری از جنازه ای ... !
