یکباره دیدم که جنگنده ی پیر از حمایت دیوار بیرون رفت ... در حالی که در معرض خطر بود ، هیچ کس حرفی نمی زد و اعتراضی نمی کرد . زیرا جنگنده ی پیر خود استاد جنگ و آگاه به خطر بود و کسی جرات نمی کرد با او حرفی بزند . همه در سکوتی عمیق و مصمم فرو رفته بودیم و با تعجب و ترس به پیرمرد نگاه می کردیم ... پیرمرد آرام ارام پیش می رفت و خطر گلوله را تقبل می کرد و گویی به مرگ نمی اندیشید ... من فورا متوجه شدم ! ... دیدم به سوی چند گل وحشی می رود که در میان خرابه ها و بین علف ها روییده بود . فهمیدم که نیرویی درونی ما فوق حیات ؛ نیرویی از عشق و زیبایی سرچشمه می گیرد . او را به جلو می راند ... آهی کشیدم و عمیق ترین درودهای قلبی و روحی خود را نثارش کردم ... مسلسل را به دست چپ داد . آرام آرام پیش رفت و با احترامِ تمام ، گلی را چید و به سمت دیوار برگشت ...
راستی چه تکان دهنده ! چقدر عجیب و چقدر زیبا و دوست داشتنی است ... جنگنده ای که برف بر سرش نشسته ، تفنگ به یک دست و گلی به دست دیگر ، برق شوق در چشمانش و شور عشق در قلبش ، در معرض خطر ، در تیررس دشمن ، به دنبال زیبایی می رود تا زیبایی اش را نثار شجاعت و فداکاری می کند ... چه شجاعتی ! چه فداکاری ! که خود بزرگ ترین مظهر آنست . گل را اورد و تقدیم به من کرد ... خواستم تشکر کنم ، اما لب هایم می لرزید ، قلبم می جوشید و صدایم در نمی آمد ... لذا با قطره ای اشک به او پاسخ گفتم .
آنچه در بالا قسمتی از یادداشت های شهید والامقام دکتر چمران در می 1967 در لبنان است . این یادداشت به قدری زیبا ، دلنشین و ملموس است که انسان را برای لحظاتی از اطراف خود جدا می کند و به آن حال و هوا می برد .
و اینک گوشه هایی از دو یادداشت دیگر از دکتر چمران :
لرزش یک برگ ، نور یک ستاره ی دور ، موریانه کوچک ، نسیم ملایم سحر ، موج دریا و غروبِ آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند این ها همه و همه از تجلیات عشق است ... به خاطرعشق است که فداکاری می کنم ، به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم . به خاطر عشق است که دنیا رازیبا می بینم و زیبایی را می پرستم به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و هستی خود را تقدیمش می کنم .... می دانم در این دنیا ، به عده ی زیادی محبت کرده ام و حتی عشق ورزیده ام ولی در جواب بدی دیده ام . عشق را ، به ضعف تعبیر می کنند و به قول خودشان ، زرنگی کرده و از محبت سوء استفاده می نمایند!
هنگام وداع فرا رسیده است .
شمعی بود از دنیای خود جدا شد و به پهنه ی هستی عالم ، قدم گذاشت . به دام عشق پروانه افتاد ، اسیر شد ف سوخت و گرفتار شد . اما از خواب بیدار شد و هر کس به سوی کار خویش رفت . همه رفتند و او ار تنها گذاشتند . شمعی دورافتاده . شمع بودم ، اشک شدم ، عشق بودم ، اب شدم . جمع بودم ، روح شدم . قلب بودم ، نور شدم . آتش بودم ، دود شدم .
از اونجا که ۲۹ خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی هستش یه مطلب به نقل از مجله همشهری جوان اینجـــا نوشتم که فکر می کنم خوندنش خالی از لطف نباشه
یه مطلب متفاوت دیگه هم اینجاست توصیه میکنم این رو هم مطالعه کنین.
پارسال همین موقع مرثیه شهید جمران برای دکتر شریعتی رو تو همین وبلاگ نوشتم که توی آرشیو خرداد ۸۶ هستش می تونید ببینید.

شب است و باز چراغ اتاق میسوزد
دلم در آتش آن اتفاق میسوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگیام کاملاً عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمیشنوم
و مدتی است که اخبار را نمیشنوم
اتاق پر شده از بوی لاله عباسی
من و دو مرتبه تصمیمهای احساسی
اتاق، محفظهی کوچک قرنطینه
کنار پنجره ـ بیمار ـ صبح آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلف تقدیر زیر و رویم کرد
نگاههای شما یک نگاه عادی نیست
و گفتهاید که عاشق شدن ارادی نیست
تو حس مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانهی من
من و دو راهی و بیراههها و زوزهی
باد
و ماندهام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق میسوزد
به ماه یک نفر انگار چشم میدوزد
چگونه میروند این مراحل تازه
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه
هوای ابری و اندوه باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد میآید
چقدر خستهام از فکرهای دیرینه
به خواب میروم اینجا کنار شومینه
چراغ خانهی ما نیمه روشن است انگار
و خوابهای تو دربارهی من است انگار
چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست

خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن
برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که
مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

اشعار از : زنده یاد نجمــه زارع
قلبها در سراسر جهان به یک زبان تکلّم
می کنند. هر درخت
پیر، صندلی جوانی میتواند باشد.
برای اینکه پشهها کاملاً نا امید نشوند، دستم را از پشه
بند بیرون میگذارم.
قطرۀ باران در مرکز دایره ای که روی
آب ترسیم می کند جان می سپارد.
دست تقدیر، تصویر گلی را که به آب
افتاده بود به گیسوان دختر دریا زد.
گرسنگی، سالن سخنرانی دهان را تبدیل
به سالن غذاخوری می کند.
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم،قفسی به بزرگی آسمان می سازم.
گربۀ پرتوقّع انتظار دارد موش به خودش
سس گوجه فرنگی بزند!
وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد،ماهیها صلوات فرستادند .
سایۀ رنگ پریده ام هنگام غروب در حال
احتضار به سر می برد.
گلدان شکسته در سطل زباله انتظار گل
پژمرده را می کشد.
فاصلۀ بین موش و گربه بستگی به زرنگی
طرفین دارد.
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.
شب نمی گذارد چراغهای خاموش همدیگر را
ببیننـد.
در آستانۀ در خروجی زندگی، جسدم را جا
گذاشتم.
تنگ آب، لبریز از آرزوهای دریایی ماهـی
است.
گلهای تشنه تا مرتفع ترین ابرها به پا
خاستند.
هر درخت پیر، صندلی جوانی می تواند
باشد.
ایستادگی جنگل، طوفان را زمینگیر می
کند.
روی همرفته زن و شوهر مهربانی هستند!
آدم پرتوقّع، سلام نکرده منتظر جواب
دارد.
به یاد ندارم نابینائی به من تنـه زده باشد.
عمر پاییز صرف پرپر کردن گلها می شود
.
آتش خشم، شکوفۀ لبخند را می سوزاند.
بلبل مرتاض، روی گل خاردار می نشیند!
غم، کلکسیون خنده ام را به سرقت برد.
آب تنی ماهی یک عمر طول می کشد
به عقیده گیوتین،سر آدم زیادی است.
آدم گرسنه، از زندگی سیر می شود.
قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
سوراخ موش، روزنۀ امید گربه است.
درخت را به اندازۀ بهار دوست دارم.
قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.
سلام، متواضع ترین واژه است.
قلب، سخنگوی زندگی است.
سایۀ چهار نژاد یکرنگ است.
به نگاهم خوش آمدی.
آنچه در بالا آمد نمونه ای از کاریکلماتورهای مرحوم پرویز شاپور است . او
در زمینه ی طنز شیو ه ای را ابداع کرد که مورد توجه همگان قرا گرفت . جمله های
کوتاه او بسیار خواندنی است و انسان به فکر وامیدارد جالب است که روز تولد او در
اکثر منابع پنجم خرداد درج شده ولی خودش بیست وپنج روز مانده به 1303 یعنی 5 اسفند
1302 را تاریخ تولدش میداند .او در شبانگاه 15 مرداد 1378 از دنیا رفت . بهرحال 5
خرداد را بهانه ای دانستم تا از او یادی بکنم .بیو گرافی اش را از زبان خودش و به
شیوه ی خودش بخوانید :

بقیه در ادامه مطلب