اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.این پیری که غبارقرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .*

اوایل اوت 1966 بود. من و مرسدس رفتیم پستخانه سن انگل مكزیك تا نسخه
اصلی رمان صد سال تنهایی را به بوینوس آیرس بفرستیم. پانصد و نه صفحه
میشد كه با ماشین تایپ نوشته بودم. قرار بود برای باكو بروا، مدیر ادبی
انتشارات سودامریكانا بفرستم. كارمند پست آن را وزن كرد و گفت: می شه
هشتاد و دو پزو!
مرسدس كیفش را وارسی كرد و گفت: ما پنجاه و سه پزو بیشتر نداریم.
عادت كرده بودیم به این بحرانهای روزمره یك سال تمام، برای همین زیاد فكر
نكردیم. كتاب را دو قسمت كردیم و نصفش را فرستادیم برای بوینوس آیرس. هیچ
هم فكر نكردیم بقیه اش را چه جوری باید بعداً بفرستیم.
ساعت شش غروب روز جمعه بود و پست هم تا روز دوشنبه دیگر باز نمیشد برای
همین آخر هفته را وقت داشتیم فكر كنیم. چند تایی بیشتر دوست نداشتیم كه
حسابی ازشان قرض گرفته بودیم برای همین به نظرمان رسید كه بهترین كار،
بردن بعضی از وسایل خانه به سمساری مونت دی بیداد و گرو گذاشتن است. خب یك
ماشین تحریر داشتم كه روزی شش ساعت پشتش می نشستم. تمام یك سال گذشته هم
نوشتن صدسال تنهایی وقت برده بود. نمیشد ماشین را برد كه چون یک جورایی
منبع رزق ما بود.
كمی كه بیشتر دقت كردیم دیدیم دو چیز قابل بردن داریم. یكی بخاری
كتابخانهام بود. مخلوط كنی هم بود كه خانم سولیداد مندوسا بعد از ازدواج
در كاراكاس به ما داده بود. حلقه ازدواج مان هم بود كه هیچ وقت به ذهن مان
نمیآوردیم آنها را ببریم، به نظرمان این خیلی بدشانسی بود. همان وقت یك
دفعه مرسدس تصمیم گرفت كه ببریمش و به نظرش وضعیت ما خیلی فوق العاده بود.
*

(یک) دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
(دو) هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
(سه) اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
(چهار) دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد، ولی قلب تو را لمس کند.
(پنج) بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
(شش) هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
(هفت) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
(هشت) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
(نه) شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس
شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار
باشی.
(ده) به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
(یازده) همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به
دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره
اطمینان نکنی.
(دوازده) خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی
قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
(سیزده) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیز ها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
* یادداشتی از ماركز درباره مشكلات مالی زمان نوشتن صد سال تنهایی
در ادامه مطلب می توانید عکسهای بیشتری از مارکز ببینید و همچنین داستانی با عنوان "رویاهایم را می فروشم" را بخوانید .
پی نوشت : امروز ششم مارس است . و ششم مارس روز تولد گابریل گارسیا ماركز از مشهورترین و مطرح ترین نویسندگان جهان است. نویسنده ای كه نام سرزمین آمریكای لاتین را در دوسه دهه اخیر به عنوان كانون خلاقیت آثار ادبی دنیا پرآوازه ساخته است. برای اینکه از او بیشتر بدانید به اینجا بروید .

رعنا صنیعی

امروزه زبان مادری به حلقه ی اتصال معنوی بین انسان ها تبدیل شده . حتما شما دیده اید وقتی دو آذری زبان به هم می رسند بدون مقدمه و بدون این که قبلا یکدیگر را دیده باشند مدت ها با یکدیگر صحبت می کنند و یک « ما » ی سطحی را تشکیل می دهند . چرا؟ چون زبان مادری شان یکی ست . اساسا زبان پل ارتباط بین اشخاص است حالا اگر دو شخص کنارِ هم همزبان نباشند با یک زبان ایما و اشاره با هم ارتباط برقرار می کنند . می خواهم بگویم اگر زبان رسمی یک کشور برقرار کننده ارتباط بین دو نفر است ، یقینا زبان مادری این ارتباط را عمیق تر خواهد کرد . زبان مادری ناخودآگاه اعتمادی بین طرفین گفتگو ایجاد می کند .
زبان مادری همان چیزی است که وقتی در مترو ، اتوبوس ،ت اکسی و ... کسی با آن تکلم می کند ، ناخودآگاه روحیه ات باز می شود ، با نشاط می شوی ، دوست داری خودت را به طرف نزدیک کنی و سرِ صحبت را با او باز کنی . گاهی اوقات پیش می آید که بغل دستی ات همشهری ات باشد و زیر لب و خیلی آرام ترانه ای گیلکی را زمزمه می کند ، آنوقت است که می روی به دوران کودکی ، به دوران لالایی های مادرانه ، به یاد ترانه های مسعودی و پوررضا می افتی و به زبان شعرهای شیون فومنی فکر می کنی. همه ی اینها که کنار هم جمع می شوند خاطرات تلخ و شیرین را برایت رقم می زنند که به سختی می توانی از آنها جدا شوی . اینها را که گفتم تا مدتی از گیلان دور نشوی نمی توانی به خوبی درک کنی .
یادم هست چند وقت پیش تلویزیون گزارشی از پروفسور سمیعی پخش می کرد . خبرنگار از اصالت او پرسید و او با افتخار جواب داد که گیلانی هستم . وبعد از او خواست که برای همشهری هایش صحبتی کند و او گفت : « شی می جانا قربان » . این جمله ی پروفسور اگرچه می تواند ساده ترین جمله ی گیلکی باشد که می توان گفت ؛ ولی با شنیدن این جمله ارتباط معنوی بین تو و او برقرار می شود . این را باید به یاد داشته باشیم زبان مادری که در گیلان همان زبان گیلکی ست در واقع زبان رسمی این استان است ولی برای کسی که سال ها از گیلان دور است یک نوستالژی بهمراه دارد .
البته باید گفت که این سال ها زبان مادری و اهمیتش کمرنگ تر شده ، دیگر حتی مادران رغبتی به یاد دادن زبان ابا و اجدادی به فرزند دلبندشان ندارند و متاسفانه آنرا کسر شان می دانند . امروز حتی در رشت فارسی را غلیظ تر از فارس ها صحبت می کنند . اشکالی نیست که فارسی صحبت می کنند ، حداقل گیلکی را فراموش نکنند . هر چند گفتنش سخت است ولی باید گفت اگر روند اینچنین پیش برود تا 20 سال دیگر باید فاتحه ی زبان مادری مان را بخوانیم . روندی که دلایل اش را می توان در مهاجرت بسیار زیاد جوانان گیلانی و همچنین تهرانیزه شدن برخی از مادران جوان مقیم گیلان دانست . منظور من این نیست که طفل به دستور زبان گیلکی مسلط باشد ( که اگر اینطور باشد نور علی نور است ) ، ولی حداقل طوری باشد که وقتی طفل یک کلمه گیلکی شنید فکر نکند نام سیاره ای ، ستاره ای و یا چیزی مثل اینها را شنیده است .
شکی نیست که همگی افتخار می کنیم به این که به زبانی صحبت می کنیم که روزی میرزاکوچک جنگلی با آن تکلم می کرده و شیون شعر های نابش را با همین زبان سروده و امروز پروفسور سمیعی ها احساساتشان را با همین زبان بیان می کنند . امیدوارم که همگی در جهت سربلندی ، صلابت و گیرایی این زبان گام های موثر و مفیدی برداریم .
پی نوشت یک : روز سوم اسفند ماه برابر با بیست و یکم فوریه مصادف است با روز زبان مادری و این متن بهمین مناسبت نوشته شده .
پی نوشت دو: ابتدا نسخه ی گیلکی این نوشته را آماده کرده بودم ، ولی به احترام سایر دوستان که گیلکی نمی دانند متن فارسی نوشته ام را گذاشتم . از دوستان گیلک هم عذر خواهی کونم کی ایتا مطلب به زوان مادری آپ نوکودم ، علت می ا کار این بو کی خواستیم یه نفر که گیلگی صحبت کودان ندانه هم بفمه امی حرف دیل چیه .همین .
پی نوشت سه : در همین رابطه کشکول گیلکی و سکوتی لبریز باریدن و گیلکان امروز و دل خوشی و میراث سبز ایران و سرزمین سبز و گیلک ....جدید و بلسبنه و سرزمین سبز و آیین مهر و پیک املش را حتما بخوانید.

بعد التحریر :
امین واستی :
امین مرا بینویشته که : " هه! میدونستی توجیه صدا و سیمای خائن استان گیلان برای پخش بیش از حد
برنامههای فارسی چیه؟ میگه:به خاطر رعایت حال هماستانیهای عزیز غیر
گیلک!!!
مثل تو!!!
تصورشو بکنید که فردوسی به خاطر رعایت حال ترکان غزنوی، شاهنامه رو به ترکی یا عربی مینوشت!
(این هم از بزرگداشت روز جهانی زبان مادری!!!) "
من
چی رفطی دارم به صدا و سیمای گیلان ، شیمی دست درد نوکونه امین اقا ، هسه
اَما بوبوستیم خائن . من که می دلیله فارسی نوشتانا بو گوفتم . از شو ما
دِ انتظار نداشتیم . من که می وختا جه زنم یکی از بهترین و جامع ترین
منایع میرزاشناسیا (که البته می وظیفه ی )چاکودم ، هسه ببوستم خائن . من
چی کار دارم صدا و سیما چی کونه .می مخاطب عامه ، از سراسر دنیایه ، هتو
که شیمی مخاطب از سراسر دنیایه . من خواستیم اَمی حرفا دیله ایتا لر و
آذری و کرد و فارس بفهمه . تی جی خیلی دلخورم . مرا مثال باوردی که فردوسی
فلان کارا بو کود بسار کارا بوکود ، خب من چی کار بوگودم مگه منم می متنه
هو زبان بینویشتم که فردوسی خو شعرا بو گوفت . با همه ی اشان بازم تره
میرم چون می هم زوانی .