گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم
شاعر شنیدنی ست ولی میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینیم
مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیم
فردا سالروز تولد کسی ست که به من آموخت : خانه ام جای واژه های سوختنی نیست . همو که شاعر را شنیدنی کرد نه دیدنی ، او که ترنم ترانه هایش امانم نمی دهد و دلم را برای خودم تنگ می کند . با او بود که دیگر برای خیالم چتری نخریدم که او می گفت : خیال خیس نشدنی ست . فردا تولد استاد محمد علی بهمنی ست .
دوستانی که متن زیر عکس استاد را خوانده اند حتما نگاهی به این عکس بیندازند.
عکس ابتدای پست از اینجا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرتبط با این پست :
اینجا او را بیشتر بشناسید .به زبانم همینطور .
چشمانم را دیگر به جایی
خیــره نخواهم کرد ،
گوش هایم مدتی ست
از حرف هایت پر شده.
دیگر حتی سفیدی ِ کاغذ را
دوست نخواهم داشت .
حالا
مردد شده ام که
خودنویسم را بشکنم یا نه ؟!
این چند روز
فقط
دلم را دوست خواهم داشت .
پی نوشت :
آهای ثانیه ها
علیرضا قزوه

دل بیت الاحزان است و از بیت الاحزان امید مدار که جز ناله حُزن بشنوی. یار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر می انگیزاند. جهان بی حُزن گو مباد که جهان بی حزن جهان بی عشق است، اما این حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ » این، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لیاقت لقا یابند.
آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَمیعاً حکایتِ هجران و بی قراری ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکایت این بی قراری است، حکایت این غربت. و از همین است که زبان هنر زبان همزبانی است، زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با این زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان.
زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش

![]()
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
فاضل نظری
امروز که برای دومین بار برای تماشای اخراجی ها رفتم اصلا فکرش را نمی کردم دوباره سالن را مملو جمعیت ببینم . راستش آن دفعه که رفته بودم اینقدر جمعیت هیجان زده بودند و سر و صدا می کردند که بعضی قسمت های ابتدای فیلم را متوجه نشدم . البته امروز مثل روز اول برای تهیه بلیط داخل صف ها معطل نشدیم ولی باور کنید سالن 800 نفری کاملا پر شده بود .این را هم بگویم که بالای بلیط فروشی نوشته بودند : سانس فوق العاده 10:30 تا 12:30 شب . یکبار دیگر چنین جمعیتی را دیده بودم که البته در روز دوم اکران آژانس شیشه ای بود . امروز غالب کسانی که اطرافم نشسته بودند ، قبلا یکبار فیلم را دیده بودند ، با این حال همان شور اشتیاقی را از خود نشان می دادند که انگار دفعه اول است که فیلم را می بینند . اما از خودِ فیلم چیزی که بیشتر از همه مرا مجذوب کرده ، آمیختن فضای غم و شادی با هم ،و حماسی کردن صحنه ها علی الخصوص در اخراجی ها 2 ، که واقعا همه مخاطبان را تحت تاثیر قرار می دهد . در اخراجی ها 1 آنجا که مخاطب غرق خنده از صحنه ی دزدی امین حیایی (بیژن ) است ، ناگهان با صحنه ای غیرقابل پبیش بینی (پیداکردن دختربچه و زدن ماسک به صورت او )از وی مواجه می شود . همین مساله بارها وبارها در دراخراجی ها 2 دیده می شود که از جمله می توان به صحنه خبر شهادت مجید سوزوکی به خانوده اش توسط بایرام اشاره کرد . بایرام دراین صحنه مخاطب را کلی می خنداند ولی تنها چند ثانیه ای طول نمی کشد که صورتهای حاضر در سالن در غم از دست دادن مجید سوزوکی خیس خیس می شود . من اصلا منتقد و تحلیلگر نیستم و زیاد در این موارد سررشته ندارم اما همین قدر میدانم که کشیدن این همه آدم آنهم در چنین روزهایی به سالنهای تاریک سینما مطلقا کار ساده ای نیست . امیدوارم که بازهم سینما را اینگونه پر رونق ببینم . راستی یه سوال : این داستان ادامه دارد ؟
۱
امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد
مانند زنی سبزه بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

۲
من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو
از : واران