تبليغاتX

ترمه

+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 20:22 توسط ابراهیم شادمهر |


خندیدم
با چنان صدای بلنـدی خندیدم
که صدای گریه هایم
به گوش هیچ کس نرسید
دست هایم را روی صورتم فشردم
آن قدر محکم
که کسی اشک هایم را ندید
می خندم
 از ته دل می خندم
طوری که تمام غم هایم را
فراموش می کنم
خنــده
چه گورکن خوبی است برای غم ها !

شقایق بهرامی


+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 10:55 توسط ابراهیم شادمهر |

به حق "چیـز"های ندیده

           فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ ﴿4﴾
          الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ ﴿5﴾
          الَّذِينَ هُمْ يُرَاؤُونَ ﴿6﴾ 
          پس واى بر نمازگزارانى (4)
          كه از نمازشان غافلند (5)
         آنان كه ريا مى‏كنند (6)
so woe to the praying ones, (4)       
who are unmindful of their prayers, (5)       
who do (good) to be seen,(6)     O

+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 23:21 توسط ابراهیم شادمهر |

تو را غائب نامیده اند ، چون « ظاهر » نیستی ، نه اینکه « حاضر » نباشی .
« غیبت » به معنای « حاضر نبودن » تهمت ناراوائی است که به تو زده اند و آنان که بر این پندارند ، فرق میان « ظهور » و « حضور » را نمی دانند ، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای « ظهور » است ، نه « حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند ، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را . وقتی ظاهر می شوی ، همه انگشت حیرت به دندان می گزند . با تعجب می گویند که تو را پیش از این هم دیده اند . و راست می گویند ، چرا که تو در میان مایی . زیرا امام مایی . جمعه که از راه می رسد ، صاحبدلان « دل » از دست می دهند و قرار از کف می نهند و قافله دل های بی قرار روی به قبله می کنند و امدنت را به انتظار می نشینند ...
 و اینک ای قبله هر قافله و ای « شبروان را مشعله » در آستانه آدینه ای دیگر با دلداگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می کنیم .

بهانه دنیــا
این جمعه هم گذشت و تو اما نیامدی
پایان سبز قصه ی دنیا نیامدی
مانده ست دل اسیرِ هزاران سوالِ تلخ
ای پاسخِ هر آنچه معما نیامدی
کز کرده اند پنجره ها در غبارِ خویش
ای آفتابِ روشنِ فردا نیامدی
افسرده دل به دامنِ تفتیده کویر
ای روحِ آسمانیِ دریا نیامدی
ای حسِ پاکِ گمشده روحِ روزگار
زیباترین بهانه ی دنیا نیامدی
ای از تبارِ آیینه ها ، ای حضورِ سبز
ای آخرین ذخیره طاها نیامدی
این جمعه هم گذشت و غزل نا تمام ماند
این است قسمت دل من ، تا نیامدی

حسن یعقوبی

به نقل از کیهان

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 23:0 توسط ابراهیم شادمهر

فرزاد حسنی و سردار راداناگر یادتان باشد حدود دوسال  پیش (دقیقا 29 تیر 86) فرزاد حسنی در برنامه ای رودررو با سردار رادان که آن روزها فرماندهی انتظامی تهران بزرگ را بر عهده داشت مسائلی را مطرح کرد که سر وصدای زیادی برپا کرد .خیلی ها آن برنامه را جنجالی ترین برنامه ی صدا و سیما تا آن روز نامیدند . در آن برنامه علی الظاهر فرزاد حسنی نماینده ی بخش جوان بود ومسائلی از قبیل برخورد بد نیروی انتظامی با مردم و از جمله جوانان ،  همچنین طریقه اجرای گشت ارشاد که آنروزها تازه شروع بکار کرده بود را مطرح کرد . طرح این سوالات از سوی فرزاد حسنی باضافه لحن طلبکارانه اش در صحبت کردن با جدی ترین فرمانده نیروی انتظامی (که حتی خنده هایش ترسناک است) کافی بود تا چند روز بعد ، با آن برنامه وحتی تلویزیون برای مدتی خداحافظی اجباری داشته باشد . پیرامون این اتفاق ، نقدها و تحلیل های زیادی نوشته شد ، ولی از آن جا که این نقدها و تحلیل ها بیشتر متوجه (مثلا) اخراج فرزاد حسنی از تلویزیون بود کمتر به اصل موضوع برنامه یعنی طرح امنیت اخلاقی و یا گشت ارشاد پرداخته شد .(تا جایی که سایتی مثل مرکز اسناد انقلاب اسلامی در تیتری غیر متعارف و غیر مرتبط از اخراج فرزاد حسنی به دلیل تخلفات اداری خبر داد) .از آن مهم تر سردار رادان که تا آن روز با سوالاتی اینچنینی از سوی رسانه ها روبرو نشده بود ، اینبار هم توانست با استفاده از همین فضا به طریقی از زیر سنگینی این سوالات اصطلاحاً در برود .
حالا پس از دوسال از آن ماجرا ، آقای رییس جمهور سه شنبه شب در نطق نیم ساعته ی تلویزیونی خود از وضعیت فرهنگی مملکت نالید و از طریقه ی اجرای طرح های اجتماعی گله کرد و گفت : «کارهایی در حوزه ی فرهنگ انجام شده که مورد تایید من نبوده است، که قبلاً در این مورد به وزارت کشور ، وزارت فرهنگ و نیروی انتظامی تذکر دادم . من با برخورد پلیسی با متن مردم مخالفم .خصوصاً با پلیسی کردن حوزه ی فرهنگ و فضای فرهنگی و اجتماعی مخالفم . حل مسائل فرهنگی و اجتماعی فقط از طریق فرهنگی میسر است و البته من اجازه ی ادامه ی این برخوردها را نخواهم داد و اگر مشکلی پیش آمد با مردم در میان خواهم گذاشت. » جالب اینکه سه شنبه شب تنها این رییس جمهور نبود که از برخورد پلیسی با متن مردم گله کرد ؛ بلکه دقیقا نیم ساعت بعد سردار احمدی مقدم فرماندهی کل ناجا در گفتگوی ویژه خبری از عملکرد بخشی از بدنه ی ناجا انتقاد کرد . مثلا در جایی با اشاره به طرح جمع آوری دیش های ماهواره گفت : « اینکه بعضی ها بروند سر سیم را بگیرند تا ببیند که فلان دیش کجاست یا بروند داخل خانه ی مردم اصلاً کار درستی نیست ما فقط دستور داده ایم با جرایم آشکار و علنی برخورد شود ، نه برخورد با کسی که شاید در خفا مرتکب جرمی شود ... »

نمونه ای از برخورهای گشت ارشاد با مردم

وقتی صحبت های دیشب آقای رییس جمهور و سردار احمدی مقدم را با فضای بوجود آمده پس از مصاحبه ی فرزاد حسنی و سردار رادان مقایسه می کنم . متوجه ی تفاوت زمین تا آسمانی موضع گیری ها و فضاهای بوجود آمده می شوم .
خوش بینانه ی ماجرا این است که فکر کنیم بالاخره انتخابات و مبارزات انتخاباتی و خواست جوانان مبنی بر جمع شدن گشت ها ی ارشاد و تصحیح برخورد ماموران نیروی انتظامی  جواب داده و اکنون نیروی انتظامی مجبور به عقب نشینی شده است . اما نگاه بدبینانه و متاسفانه واقع بینانه این مساله را بیان می کند که آن همه بگیر و ببند (حداقل در بخش گشت ارشاد و نه مبارزه با اوباش) بیهوده بوده و دیگر کارآیی ندارد و همانطور که پیش بینی می شد از ابتدا باید دست به کارهای فرهنگی و اساسی می زدند .
راست اش الان که به دوسال پیش نگاه می کنم می فهمم اگر کله شقی یکی دو نفر از فرماندهین ناجا نبود و همچنین اگر برخی اظهار نظرهای نابجا و بیجای برخی از رسانه ها از جمله تلویزیون و آن برنامه ی فرزاد حسنی نبود شاید امروز کار به اینجاها نمی کشید و همان روزها قضیه را حل می کردند و به دنبال راه حل دیگری برای این قضیه می رفتند . در هر صورت عقیده بنده این است که همین الان هم دیر نشده و جای شکرش باقی ست که خلاصه فهمیدند کارشان اشتباه بوده ...
پی نوشت : تلویزیون اگر چشم نکنم دارد یه کارهای خوبی انجام می دهد . نمونه اش برنامه های بعد از انتخابات از جمله مصاحبه با شخصیت هایی مثل لاریجانی ، رضایی ، حداد، قالیباف ، ولایتی و دو مصاحبه ی اخیر با رییس جمهور و احمدی مقدم . البته معتقدم باید منتقدین هم در برنامه های تلویزیون حضور داشته باشند تا مخاطبین بیشتر شوند |مطلب بیش از اینها بود ، خودم قبل از انتشار سانسورش کردم | خواهشا اگر خواستید نظری بگذارید کسی را مورد عتاب و توهین قرار ندهید .

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 1:31 توسط ابراهیم شادمهر |

لحظه ها ، لحظه های غروب بود و روشنیِ روز کم کم داشت جای خودش را به شب می داد. کعبـه ، خانه ی خــدا و خانه ی مردم با شکوهِ ویژه ی خود و با گیرایی خاص مردم را به سوی خود می خواند . روز جمعــه بود و سیزدهم ماه رجب .
گروهی در اطراف کعبه بودند و در جمع آنان زنی بی تابانه دست در پرده ی کعبه انداختــه بود . اشک بر چهر هاش را می کشید و با خدایش راز و نیاز می کرد . زن حامله بود و از خدا می خواست که وضع حملش را آسان و کودکش را تندرست بگرداند .
مردم ، اندک اندک می رفتند . امّا از مشتاقان کعبـه هنور هم گروهی در طواف بودند . همه ، در خود بودند و با خدایشان راز و نیاز داشتند ، که به ناگاه تنی چند از مردم ، فریادی از وحشت و حیرت برآوردند، و بر جای خود ، خشکشان زد ! انان از خود می پرسیدند : آیا به راستی ما بیداریم ، یا اینکه خواب می بینیم ؟ ولی ، نه ! آنها واقعا بیدار بودند . گروهی از همدیگر می پرسیدند. تو هم به چشم خودت دیدی ؟

ماجرا چه بود ؟ چند لحظه قبل ، ناگهان دیواره ی سنگی و سخت کعبه شکافته و از هم باز شده بود ، و انگاه زنی به درون کعبه ، پای گذاشته بود . آیا کسی هم او را می شناخت ؟ چرا نه ؟ او پاک زنی بود با ذشخصیت وقابل احترام . او فاطمه بنت اسد بود شیر زنی که شیر مردی چون شیرخدا را به دنیا هدیه داد . (او یازدهمین نفری است که به رسول خدا ایمان آورد پیغمبر (ص) آن معظمه را فوق العاده احترام می فرمود و وی را همیشه مادر خطاب می کرد و در موقع وفاتش گریه زیاد نمود و خودش را در لحد او رفت ... م می فرمود چه مادر خوبی بودی و امروز مادرم از دنیا رفت . این بانوی مکرمه در واقعه ی بد ، جزء دسته ی زنانی بود که در جنگ حاضر و به قشون و لشگریان اسلام و زخمیان کمک می کرد. )1
و اکنون میهمان خداوند خویش است ، در خانه ی او !
به زودی این خبــر در شهر پیچید : زنی حامله ، به هنگام طواف کعبــه به درون خانه رفته است . دیوار سنگی و عظیم کعبه شکافته شده و خداوند او را به خانه ی خویش خوانده است ! و به دنبال این پیشامد ، گروهی به سوی « بنی عبدالدار» که آن موقع کلید دار کعبه بودند ، دویده و تقاضا کردند که بیایند و درِ کعبــه را بگشایند . بنی عبدالدار از باز کردنِ در امتناع ورزیدند ؛ زیرا که این در ، می بایستی تنها در روز ویژه ای در سال گشوده می شد . اما مردم ، از اصرار خود دست بر نمی داشتند . تا اینکه سر انجام بنی عبدالدار را قانع کردند که بیایند و در را بگسایند . اما هر چه کوشیدند تا بلکه قفل در را باز کنند ، نتوانستند و تلاششان به ثمر نرسید !
سه روز گذشت و باز گروه زیادی که آنجا بودند به چشم خویش دیدند که همان دیوار ، همان خاره سنگ سخت ، آغوش برگشود ، وهمان شکاف دیگر باره گشوده گشت و فاطمه قدم به بیرون گذاشت ! اما این بار نه تنها که با نوزادی بر دامن ، هاله ای زا نور بر چهره ، و اشکی از شوق بر گونه !

پسرِ فاطمه دست به دست می گشت . صدای شادی و هلهله ، و موج غـریو خنده و نشاط ، در سرتاسر مکه می پیچید و عطر خوشبوی اشتیاق ، مشام جانها را نوازش می داد .
فریادی شور گستر ، نه از همه ی دلها که از تمامی ذرات هستی ، بلند بود و نوزاد ـ این فرزند مبارک هستی ـ که از همان آغاز ، از وجودش نور و روشنی ساطع بود و چشمها را خیره یم کرد ، سرانجام دنیا را خیـره کرد و تا پایان اخرین لحظه ی حیاتِ شکوهمندش ، بر همه ی وجود ، نور و روشنی و بیداری و زندگی نثار کرد .
ابو طالب چهره ی سر شناس و همیشه یاور پیامبر اکرم (ص) با شتاب ، خود را به فاطمه رسانید و مادر علی نوزاد را به او داد و گفت ، او را بگیر .
شنیدم هاتفی گفت : نامش را علی بگذارید .
بدینگونه ، امام علی (ع) این خانه زادِ خدای بd فرزند ، چشم به جهان گشود و از همان آغاز ، نگران سرنوشت جامعه و جامعه ها بود ، و در راه اعتلای « کلمه ی توحید » و « توحید کلمه » گامها برداشت بس بلند ؛ و تلاشها کرد بس سازنده و شکوهمند .2

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)شخصیت حضرت علی (ع)- عباس محمود عقاد
(2) از عاشورا تا غدیر- محمد عسگری

پی نوشت : برای من همیشه روز سیزده رجب ، روز دوست داشتنی و عجیببی بوده ، دوست داشتنی از این جهت که صاحب نهج البلاغه در همین روز به دنیا آمده ، از این جهت که امام اول شعیان در این روز پا به جهان گذاشته ، از این جهت که بابِ علمِ خاتم النبیین ، مولود همین روز است . از این جهت که کسی در این روز به دنیا می آید که اگر نبود ، زهرا دختر پیغمبر اسلام هم نبود ، درست همانطور که اگر ام ابیها نبود علی هم نبود. و بسیاری دلایل دیگر ... . کلاس دوم ابتدایی بودم که به لطف معلم خوبم آقای نیک با واقعیت این روز بزرگ آشنا شدم ، از همان روز همیشه جناب فاطمه بنت اسد را با حضرت مریم مقایسه کرده ام ، شاید این مقایسه درست نبوده و نباشد .. اما برای من کیفیت ولادت حضرت علی (ع)و مسیح (ع ) عجیب جالب بوده و هست . هدایتِ یکی به امن ترین حرم و راندن دیگری از آنجا .

دوستان لطف کنند و در این روزهای عزیز ما را از دعای خیرشان محروم نسازند . التماس دعا .

خدا عاقبت به خیرمان کند.

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 12:19 توسط ابراهیم شادمهر |

رجب نام رودی است در بهشت که آب آن از شیر سفید‌تر است و از عسل شیرین تر و چون بنده‌ای در این ماه روزه بگیرد خداوند از آن نهر بدو می‌نوشاند.

ای ماه رجب مرا به خود راه بده
راهي تو نشان بسوی آن ماه بده

ای ماه رجب بحق باقر اذنم
بهر رمضان و شهر الله بده

ای ماه رجب تو سوز زینب داری
از سوز دلش بیا به خود آه بده

پس یاس بهار فاطمی كی آید
ما را تو رها زان غم جانکاه بده

ای ماه رجب بحق هادی بر من
دوری ز گناه و دل آگاه بده

ای ماه رجب جود جوادی داری
یك جرعه به من بجان آن شاه بده

ای ماه رجب تو شهر حیدر هستی
از باب علی مرا به خود راه بده

رغائب جمع رغیبه است یعنی بخششی بزرگ و شب رغائب، یعنی شب بخشش‌های بزرگ و آن اولین شب جمعه هر ماه رجب است .


دو روزی می شود که برادرم علی و دوستم جواد رفته اند خدمت سربازی . علی که نیست خانه سوت و کور شده ، از آن طرف دلم برای همه ی حرف زدن های  پشت تلفن حین پیاده روی های ِ دم غروب با جواد تنگ شده . حدس می زنم در این دو  روز فحش خورشان ملس شده ، دنیای جدید ، با دوستان جدید را تجربه می کنند و حالا افسوس خیلی چیزها را می خورند .برای علی برادرم و دوستم جواد آرزوی موفقیت و سلامتی دارم .

یادش بخیر عکس بالا : «بدون ترتیب : امیررضا ، من و مرتضی و جواد و مجید » ترم آخر بود ، امیررضا یک دوربین آورد دانشگاه ، اصرار داشت که با همدیگر عکس بگیریم .آن روز شاید زیاد این اصرار کردنش را درک نکردم ولی امروز که به آنها نگاه می کنم خاطره های تلخ و شیرین زیادی در ذهنم زنده می شوند . آدم های این عکس الان هر کدام جایی سرشان گرم است ؛ با مجید زیاد صمیمی نبودیم اون روز همینطوری اتفاقی آمد ما هم گفتیم وایسا با هم عکس بگیریم ، احتمالا الان او هم مشغول خدمت سربازی ست . امیررضا این روزا سرش گرمِ خانواده ی تازه تشکیل داده اش است . مرتضی تقریبا یکسالی هست که رفته خدمت و خبر دارم بنده ی خدا این روزها ده دوازده روزی سر قضیه ی همین درگیری ها آماده باش خورده بود. جواد هم که گفتم دو روزیست رفته خدمت . البته انسان خارق العاده ای به نام بهنام هم وجود دارد که روحش در این عکس همواره مرا قلقلک میدهد ، او هم دوسالی می شود رفته  است به زادگاهش ، یکی از شهرهای جنوبی. حالا ما ماندیم و وبلاگ مان . اینها را اینجا نوشتم که بدانند همچنان دوستشان دارم و همیشه به یادشان هستم .

خدا عاقبت به خیرمان کند

پی نوشت : شاعر شعر را نمی شناسم اما از اینجا شعر را برداشتم | این روزهای سرشار از معنویت را دریابیم شاید دیگر فرصتی نباشد، صمیمانه از دوستان التماس دعا دارم .فراموشمان نکنید .

چند روزی نیستم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 23:46 توسط ابراهیم شادمهر |