تبليغاتX

ترمه

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما
ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم
رؤیت این ماه یعنی نامه ی اعمال ما
خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است
خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما
کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر
کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما
این سحرها در زلال ربنا گم می شویم
این سحرها آسمان گم می شود در بال ما
ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم
ماه با پای خودش آمد به استقبال ما
گوشه چشمی به ما بنمای ای ابروهلال
تا همه خورشید گردد روزی امسال ما

از : علیرضا قزوه 

خدایا دلهایمان را دراین ماه به هم نزدیک تر گردان .

خدایا جمعه ای دیگر رفت و امام مان نیامد . تعجیل در فرجش بفرما .

خدایا عاقبت به خیرمان کن .

به امید خدا تا پایان ماه مبارک قالب وبلاگ همین خواهد بود .

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 0:5 توسط ابراهیم شادمهر |

دیشب داشتم اخبار بیست و سی را تماشا می کردم . وقتی نوبت به خبرهای ویژه رسید منتظر شنیدن اخبار کابینه از بخش خبرهای ویژه ی بیست و سی بودم . این در حالی بود که تقریباً نیمی از وقت اخبار گذشته بود . گوینده ی خبر انگار که می خواهد خبر یک فتح الفتوح را بدهد اعلام کرد استقبال پرشور از " جومونگ " در ایران . این را گفت و تصویر جومونگ با کت و شلوار در فرودگاه یا هتل را نمی دانم بر صفحه ی تلویزیون نقش بست . عکاسان چه عکس ها که نمی گرفتند . خبرنگاران چه سوال ها که نمی کردند . یکی شان یک طفل چهار پنج ساله را با شمشیری اسباب بازی آورده بود که جومونگ را ببیند . با آب و تاب داشت برای آرتیست کره ای توضیح میداد که که به عشق او آمده . الله اکبر ، خانمی معنی نام واقعی جومونگ را که نمی دانم چیست را از خودش پرسید و اوهم جواب می داد و کِیف می کرد . بنده ی خدا می گفت که اصلا انتظار همچین استقبال پر و پیمانی را نداشته . حس کردم گوشهایم داغ شده ، گُر گرفته بودم . سرم را تکان می دادم . باور کنید با دو دست زدم توی سرم . در همین حین خودِ نوعی ام را خیلی فحش دادم . خدایی اگر اطرافیان نبودند شاید گریه هم می کردم .
توجه داشته باشید که اصلا به این کاری ندارم که سریال افسانه ی جومونگ خوش ساخت هست یانه ؟ داستانش چه کیفتی دارد؟ خوب یا بد اش را کاری ندارم ؟ روی صحبت من با این ور قضیه است ، خودمان . فرهنگ مان را به کجا می بریم ؟ من در این زمینه با مسئولان سیاستگزار فرهنگی هم کاری ندارم ، چون اصولا آنها را نمی شود دید چه برسد به اینکه انتظار پاسخگویی از آنها داشته باشیم . آنها را در پستوهای ادارات شان با دلخوش کنک هاشان تنها می گذارم .
یک روز می شنوی فلانی به خاطر سوسانو خودکشی کرده . یکی خودش را جومونگ می داند . راننده تاکسی در ساعات شلوغ قید کاسبی را به خاطر سوسانو می زند . ما را به کجا می برند ؟ چرا ما خودمان داریم سطح سلیقه مان را پایین می آوریم ؟ بیگانه پرستی تا کی ؟ جالب است اگر بدانیم درست همان دیروز که خبرنگاران جناب جومونگ را دوره کرده بودند تیم قهرمان بسکتبال ایران هم به ایران وارد شد . باور کنید که تعداد خبرنگاران و عکاسان ِ حاضر در استقبالِ تیمِ قهرمان بسکتبال قابل قیاس با مراسم استقبال از جومونگ نبود . جالب تر اینکه بیست و سی خبر ورود قهرمانان را انعکاس نداد . 

من پخش سریال هایی چون جومونگ و یانگوم و یا سریال هایی از این دست را فقط سرگرم کننده می دانم . من از رسانه ام این توقع را دارم که علاوه بر رنگ ولعاب در برنامه هایش ، چیز هم یادِ من و ملت بدهد . فکرش را بکنید من و شما با منچ هم می توانیم سرگرم شویم ، آن وقت کلی پول دارد خرج میشود تا سریالی فقط برای سرگرم کردن مردم نمایش داده شود . ای کاش قضیه ی جومونگ همین جا تمام می شد . مطمئنم که حالا حالاها این صدا و سیما با او کار دارد . از الان برنامه ی شب عیدش را تدارک دیده . فکرش را بکنید نشسته ای پای تلویزیون برنامه های جذاب ِ دم ِ عیدا را ببینی ، سوسانو می آید و یک ساعت از احساسات درونی اش نسبت به فلان سکانس فیلم می گوید . 

پی نوشت 1: تیم ملی بسکتبال ایران برای اولین بار در تاریخ توانست به جام جهانی بسکتبال راه پیدا کند و برای دومین بار پیاپی قهرمان آسیا شود . این تیم توانست در فینال رقابتها چین را که چهارده بار قرهمان این جام شده بود را با نتیجه ی 70-52 پشت سر بگذارد .
پی نوشت 2 : قصد من بی احترامی به بینندگان سریال جومونگ نبوده و نیست . ولی قبول کنید دعوت کردن یک آرتیست از آن سر دنیا و بیهوده بزرگ کردن افراد برایم سنگین است .  دمیدن در این بادکنک بزرگ و زایش این طبل توخالی نتیجه ی سلیقه سرسری بعضی از ما ست . همین الان دارد از شبکه اول سیما سریالی پخش میشود که از هر لحاظ در سطح اول است . " در چشم باد " پس از مدتها خلا یک سریال تلویزیونی خوب را پر کرد . خرج کردن برای این  سریالها ، نه تنها هزینه نیست بلکه منفعت کامل است . خدمت به فرهنگ و تاریخ و سیاست این مملکت است .

مرتبط از دیگران :دور زدن قانون با سو استفاده از محبوبیت جومونگ !  | وقتی جومونگ قهرمان مردم ایران می شودیاد استاد...میخای بیای چی کار ما جومونگ داریم؟!  | موج كره‌ای در خدمت منافع چه كسانی است؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 20:55 توسط ابراهیم شادمهر |

دیدار زندان‌بان عراقی با اسیر ایرانی بعد از 18 سال
یكی از زندان بانان عراقی، پس از گذشت قریب 2 دهه به كشورمان سفر كرد تا از اسرای ایرانی طلب عفو و بخشش كند. او در این دیدار به بیان بخش‌هایی از خاطرات خود پرداخته و عربستان را عامل جنگ عراق با جمهوری اسلامی معرفی كرد.
می گوید: "سالهاست عذاب وجدان دارم. برای حلالیت خواستن از اسرای ایرانی آمده‌ام. " ماجرا ساده اما جالب به نظر می‌رسید. یك زندانبان عراقی كه او را به خشونت و برخورد محكم می شناختند، به كشورمان آمده بود تا با اسرای ایرانی ملاقات كند. مایل نبود از رنج های متحمل شده آزادگان ایرانی سخن مجدد به زبان آورد و لذا اصرار ما برای بیان رفتارهای وحشیانه زندانبانان عراقی فایده ای نداشت. هرچند به نظر نمی‌رسد كسی باشد كه از این شكنجه ها چیزی در ذهن به یاد نیاورد.
"كاظم عبدالامیر مزهر النجار " یعنی همان زندانبان عراقی به همراه حسین اسلامی یكی از اسرای ایرانی، چندی پیش به خبرگزاری فارس آمدند تا این طلب عفو و بخشش یكی از افسران رژیم بعث، در گروه امنیتی و دفاعی فارس، رنگی رسانه ای نیز به خود بگیرد.
كاظم برای دیدن فرزند تازه متولد شده خود به كشورش بازگشت اما باز هم برای عذرخواهی از غیورمردان 8 سال دفاع مقدس به ایران خواهد آمد.
نحوه ورود به حزب بعث و آشنایی با صدام
در عراق هركس كه می‌خواست درسش را ادامه بدهد و تحصیل كند و یا حتی واحد مسكونی به او تعلق گیرد، تا زمانی كه نامش را به عنوان شخص بعثی ننوشته باشد، نمی‌توانست این كار را انجام دهد. یا برای اعزام به خارج تا كسی پدرش بعثی نباشد اجازه خروج و ادامه تحصیل نداشت. لذا برای این كه كارمان راه بیافتد، مجبور بودیم عضو حزب بعث شویم.
قبل از سن 18 سالگی، بكر امور را در دست داشته و صدام معاونش بود. از همان زمان صدام امور را در دست گرفته بود و اداره می‌كرد و در حقیقت برای رسیدن به پست ریاست جمهوری طرح‌ریزی می‌كرد. در همین زمان ما با صدام آشنا شدیم و از افكار او اطلاع پیدا كردیم.
تا زمان سال 1979 كه صدام به حزب جمهوری رسید، یكی از اهداف كلانش این بود كه فكر شیعه را در كشور نابود كند و آن زمانی كه محمدباقر صدر می‌خواست انقلاب كند، به دلیل شرایطی كه وجود داشت و صدام مورد حمایت همسایگانش قرار می‌گرفت از جمله كشورهای عربی و عربستانی سعودی، شهید صدر نتوانست انقلابش را به پیش ببرد و از همان زمان صدام تصمیم گرفت ایرانی‌ها و آنها را كه اصالتاً ایرانی هستند، از كشور خارج كند و از آن زمان، ما صدام را شناختیم كه یك تروریست به تمام معنا و ضد انسانیت است.
رسانه‌های عراق ما را تحریك می كردند
زمانی كه در پادگان راشدیه بودم و آقای حسین اسلامی (زندانی ایرانی) هم حضور داشتند، صدام حسین به اتفاق ملك حسین اردن برای دیدار از نیروهای یرموك اردن كه در آنجا و به كمك نیروهای عراقی در جنگ آمده بودند، از پادگان هم دیدار كرد كه ملك حسین در آنجا سخنرانی كرده و صدام هم به نشانه تحسین دستش را بالا آور. من هم در آن زمان آنجا حضور داشتم و آنها را می‌دیدم.
در آن زمان كه انقلاب ایران پیروز شد، از پدرانمان می‌شنیدیم كه می‌‌گفتند ایران یك كشور اسلامی است و آن شرایط حاكم را برای ما توضیح‌ می‌دادند، اما زمانی كه جنگ صورت گرفت رسانه‌های عراق حقیقت را كتمان كردند و می‌گفتند (امام) خمینی كلید بهشت را به دست سربازانش داده است و می‌گوید هر كسی برود از این كوه عبور كند، به بهشت می‌رسد.
در ابتدا ما فكر می‌‌كردیم صدام یك شخصیت مقتدر و با ابهتی است كه اصلاً فكر نمی‌كردیم روزی از درون خُرد شود و فرو بریزد، تا این كه در دهه 90، شهید دوم عراق محمدصادق صدر كه فعالیت‌هایش گسترده شده بود و از حوزه علمیه جمعی به او پیوسته بودند، اندیشه‌هایی را در ملت عراق شكل داد و ما در آن زمان فهمیدیم كه صدام هیچ چیزی نیست و این هیچ چز نبودن او در جنگ آمریكا به عراق كه به سرعت سقوط كرد كاملا هویدا شد و ما ایمان آوردیم.
آشنایی با اسرای ایرانی
من در خیلی از پادگان های كه ایرانی ها اسیر بودند، فعالیت كرده و افراد زیادی را دیدم. از جمله همین حاج حسین اسلامی بود و با وجود اینكه 15 سال بیشتر نداشت اما به معنای واقعی دارای روحیه انقلابی و رهبری بود. از جمله خاطراتی كه دارم این است كه به ایشان گفتند به خمینی ناسزا بدهد ولی ایشان با قاطعیت این را نپذیرفت. هرچند من به ایشان گفتم این كار را بكن و خودت را خلاص كن ولی باز هم این كار را نكردند.
من در آن زمان با اسرای زیادی دیدار و برخورد داشتم كه خیلی آدم‌های خوبی از لحاظ اخلاقی بودند؛ نماز می‌خواندند، ورزش می كردند و با یكدیگر مهربان بودند كه این اخلاقیات در دوران اسارت بسیار قابل توجه است.
شكنجه ی اسرا
وقتی اسیر به پادگان ها می‌آمد یكسری برخوردها یا به اصطلاح عراقی‌ها حال دادن (!) بر سر او انجام می دادند ولی در پادگان 5 كه ما بودیم دیگر اسیر این مراحل را گذرانده بود و نیازی به شكنجه یا كتك كاری نبود، ولی اسرای ایرانی هركدام یك ابوترابی، یك خمینی و یك حاج حسین عبدالستار بودند.
در پادگان شماره 11 نیز چون حدود 5 هزار نفر گردآوری شده بودند، نه غذا كفایت می‌كرد و نه جا و حتی لباس كافی هم وجود نداشت. لذا می‌خواستند اینها را به صلیب سرخ تحویل دهند. من وقتی رفتم آنجا خیلی وحشت زده شدم چون خیلی بد برخورد می‌كردند و اسرای ایرانی را بسیار خشن می‌زدند.
در یكی از گروهها سه نفر روحانی وجود داشت كه خیلی با تعصب بودند. چون برای مرتب كردن صفوف باید با شعار مرگ بر خمینی (!) می‌نشستند و دوباره می‌ایستادند. ولی این سه نفر اسرا را دعوت می كردند كه این شعار را تكرار نكنند كه باعث ‌شد مشكلاتی به وجود آید به همین دلیل عراقی‌ها روی بدنشان میله های داغ گذاشتند.
ببخشید. علاقه‌ای به بیان بیشتر از این شكنجه‌ها ندارم.
آشنایی با مرحوم ابوترابی
ابتدا من در پادگان شماره 5 با مرحوم ابوترابی آشنا شدم ولی قبل از اینكه ایشان را ببینم، درباره‌شان شنیده بودم و یك ذهنیت اینكه ایشان رهبری معنوی اسرا را دارد درباره‌اش داشتم. من به یك رازی در رابطه با ایشان رسیدم و آن اینكه ایشان تمام خصلت‌های اهل بیت را دارد شهامت، جهاد، وطن دوستی و.... علاوه بر اینها ایشان كاملا به زبان عربی تسلط داشت و این باعث آشنایی بیشتر من با ایشان شد.
به غیر از آقای ابوترابی بیشترین خاطره را از حسین عبدالستار اسلامی، احدی، حسن محمدی و ... دارم. البته بیشتر از همه ابوترابی را به یاد می‌آورم چون من بعد از تحول روحی، همه مشكلات خانواده‌ام را برای او تعریف می‌كردم چون به او ایمان آورده بودم و می‌دانستم كه به عنوان یك مرد تمام عیار صبور و مؤمن بود و همه اسرا هم می‌دانستند كه من چقدر با ایشان صحبت می‌كردم.
علت حضور در ایران
من در طول این مدت چندین بار می‌خواستم كه به دیدار اسرای زیر دستم بروم و با آنها ملاقات داشته باشم. ولی وقتی در ایران با راننده‌ها صحبت می‌كردم، می‌گفتند آقای ابوترابی را می‌شناسیم ولی از نزدیك او را نمی‌شناختند. حتی وقتی با بعضی ایرانیها صحبت می‌كردیم و آنها را خوش برخورد می‌یافتیم با وجود ترسی از معرفی خودم داشتم، از آنها هم سوال می‌كردیم فقط او را از نزدیك می‌شناختند ولی از نزدیك اطلاعی نداشتند.
تا اینكه در مشهد در یك هتل در مشهد نشسته بودیم و صاحب آن هتل آقایی بود به نام امیر كه این قضیه را هم از او پرسیدم. او گفت بله من آنها را می شناسم. ایشان دو نفر را به من معرفی كرد و من با آنها ملاقات كردم و قرار بر این شد كه در سفر آینده (كه همین سفر باشد) با چند اسیر ایرانی دیدار داشته باشم كه نهایتا هم با آقای اسلامی ملاقات داشتم.
ملك فهد عامل جنگ ایران و عراق
در زمان اشغال كویت، من در بندر احمدی خودم را تسلیم كردم و پیراهنم را به نشانه صلح بالا آوردم. خیلی از فرماندهان هم همین كار را كردند و خودشان را تسلیم كردند. بعد از هفت روز اذیت و آزار ما را بردند عربستان. در آنجا ما را سوار خودرویی كردند و داخل شهر چرخاندند و نكته جالب این بود كه مردم عربستان وقتی ما را به عنوان اسیر عراقی می‌دیدند، آب دهان به ما پرتاب می‌كردند.
یك مترجم كویتی بود كه برای نیروهای خارجی ترجمه می‌كرد. او از من سؤال كرد كه می‌دانی علت جنگ ایران و عراق چه بوده و من گفتم نه. او گفت كه علت اصلی این جنگ پادشاه عربستان، ملك فهد است. من پرسیدم چرا؟ او توضیح داد كه توافقی بین صدام و ملك فهد صورت گرفته كه صدام نیروی انسانی خود را در این جنگ به كار بگیرد و فهد مادیات را تأمین كند. برای همین هر كس از عراقی‌ها در این جنگ كشته شده باشد (ما در آن زمان آنها را شهید می‌دانستیم) به خانواده‌اش یك خانه و یك ماشین تعلق می‌گرفت و در واقع ملك فهد اینها را تأمین می‌كرد.
حرفی برای جوانان ایرانی
امیدوارم مردم ایرانی زندگی خوب و راحت و آرامی داشته باشند و انشاء الله كل شیعیان جهان مشكلی با هم نداشته باشند و تفرقه بین آنها از بین برود. همین الان روزانه 5 هزار ایرانی وارد خاك عراق می شوند و این مایه افتخار ماست همین طور تعداد زیادی عراقی نیز به ایران مسافرت می‌كنند. من خدا را شكر می‌كنم كه با چنین افرادی در زمان اسارتشان در عراق آشنایی پیدا كردم. قدر امنیت و آزادی كشورتان را بدانید كه گرفتار آمریكایی ها نیستید.

به نقل از فارس

پی نوشت : برای من بیست و ششم مرداد و روزهای آزادی اسرا ، روزهای خاطره انگیزی ست . یادم هست در شهرمان آن روزها جمعیت انبوهی به استقبال آزاده ها رفته بودند . قرار شد وقتی اسرا آمدند ، آنها را به تمام نقطه ی شهر و روستاهای اطراف ببرند تا همه مردم بتوانند به نوبه ی خود از آنها تشکر کنند . چه روزهایی بود . یادش بخیر . از آزاده های شهرمان اسم و چهره یکی شان را خوب یادم هست :" ایوب سلیمی  "جوانی بود رشید و با اخلاق و بسیار دوست داشتنی . متاسفانه چند سال بعد از اسارت در سانحه رانندگی از دنیــا رفت . آنها هم که هستند زودتر از سن شان پیر شده اند .
برای تمام آزاده های عزیز آرزوی طول عمر و سلامتی دارم .
+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 15:20 توسط ابراهیم شادمهر |

یکی از شب های اواخر فروردین ماه بود ، طبق معمول آن موقع که رادیو گوش میدادم ، سهیل محمودی مجری شبانگاهی رادیو پیام خبری را با آب و تاب خواند . گفت که ساعد باقری دو کتاب جدیدش را به چاپ رساند ؛ یکی اش مجموعه شعر و دیگری مجموعه ترانه و تصنیف ها  . از همان موقع تصمیم گرفتم اگر به نمایشگاه کتاب رفتم این دو مجموعه را تهیه کنم .امسال هم خریدهای زیادی از نمایشگاه داشتم . در میان غرفه های نمایشگاه روبروی غرفه ی نشر علم که ایستادم ، تقریبا اولین کتابی که به چشمم آمد همین دو مجموعه از ساعد بود . عکس ساعد که به نحوی خاص بر روی جلد چاپ شده ، این دو کتاب را  از بقیه متمایز کرده بود .هر دو را خریدم . مجموعه شعر نامش "پیاده روی در اتوبوس " بود و مجموعه ترانه ها و تصنیف ها " شبانگاهان " نام داشت .   سلیقه ی من مجموعه ی شعر اش را بیشتر از آن یکی پسندید . در کل هر دو مجموعه ی شعر را دوست دارم ، مثل شاعرشان .برای ساعد باقری احترام زیادی قائلم . او همیشه برایم شخصیتی دوست داشتنی بوده و هست . هنوز زمزمه ی "یا نور النور " گفتنش وقتی که پیش ترها ، تلویزیون صدای او را پس از اذان پخش می کرد در گوشم هست . شعرهایش هم مثل صدایش زیباست .  دو شعر زیر یکی غزل و دیگری نیمایی را از مجموعه شعر پیاده روی در اتوبوس  او انتخاب کرده ام .

مرگ من یعنی ...
مرگ من یعنی : قناری خواند و بی تابم نکرد
سمت آبی های دور از دست پرتابم نکرد
مرگ من یعنی که دیگر نقره پاش آسمان
لولی شوریده ی شب های مهتابم نکرد
پیش از این با یک نگاه ماه می رفتم زخویش
امشب افسون نگاه او چرا خوابم نکرد
گرم در آتشفشان پیچیدنم سودی نداشت
کوه آهن ماندم و این کوره هم آبم نکرد
داشت ، حرفی داشت آن تابیده از سمت سکوت
صبر ، تا آن نکته ی باریک دریابم ، نکرد


مصداق
در چارسوی این خاک
دل های روشنی هست
مصداق بی ریایی
دل های صاف و آبی
دل های روستایی

ای جان من فداشان !


+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 17:6 توسط ابراهیم شادمهر |

بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده ست
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده ست


چـرا لحظه ی باران نرسیده ست ...؟

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 20:33 توسط ابراهیم شادمهر |

دیوانه که بودم ٬دیوانه تر شدم ...

آن کسان کز بر آن روی بدم می گويند
پرده برگيرد که ديوانه تر از من گردند

پی نوشت : نیمه شعبان ، جمعه ، من ، سامرا، جای خالی شما دوستان و یاد شما که همیشه با من بود . اگر قبول کند دعا گویتان بوده ام .التماس دعا

شعر : امیرخسرو دهلوی

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 12:41 توسط ابراهیم شادمهر

میلاد حضرت علی اکبر و روز جوان رو به همهی دوستان خوبم تبریک عرض می کنم . امیدوارم همیشه سالم و سربلند باشید .

اگر خداوند توفیق بدهد کمتر از یک ساعت دیگه عازم سفر زیارتی عتبات هستم . به یاد همه ی دوستان خواهم بود . دوستان هم لطف کنند مارا از دعای خیرشان محروم نسازند .


اصل مطلب : داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود ...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 12:31 توسط ابراهیم شادمهر |


امشب ای زیباترین رویای من
گل کن از سر شاخه لالای من

در سراب خواب من سبزینه نیست
خسته شد تصویرم و آیینه نیست

بسکه تنها سوخت در تب شعر من
سکته خواهد کرد امشب شعر من

آخر ای شب من شبیه بیشه ام
رحم کن نیلوفر بی ریشه ام

گوشوار حسرتم، گوشم بده
آه سرگردانم، آغوشم بده

زادگاه من درخت بید بود
سالها همسایه ام خورشید بود

شاپرک بودم مرا پرواز برد
هر پرم را یک نسیم ناز برد

مادر من دختر مهتاب بود
من به دنیا امدم او خواب بود

داستانها دوستانم بوده اند
قصه ها ورد زبانم بوده اند

مثل همسالان شبنم زاد خود
پر کشیدم من هم از میلاد خود

ناگهان در نور عزلت وا شدم
سایه ام ترسید و من تنها شدم

چشم واکردم زمانم رفته بود
قایق رنگین کمانم رفته بود

پوپک من از نیستانها گذشت
کهکشانم از بیابانها گذشت

اینک ای شب من گیاهی خسته ام
در تب آیینه آهی خسته ام  



احساسات احمد عزیزی با خواندن اشعاری در وصف حضرت ابوالفضل برگشت
خبرگزاری فارس:
خواهر احمدعزیزی گفت: احساسات و ادراك احمد عزیزی با خواندن اشعاری در وصف حضرت ابوالفضل تقریبا برگشته اما هنوز ترخیص وی از بیمارستان ممكن نیست.
زینب عزیزی افزود: احمد روز به روز به لطف خدا و مدد اهل بیت(ع) بهتر می‌شود و الان علاوه بر بازكردن چشم، تكان دادن سر و برخی حركات دست و پا، احساساتش هم تقریبا برگشته و این را می‌شود كاملا احساس كرد.وی ادامه داد: روز گذشته كه میلاد حضرت ابوالفضل العباس(ع) بود و من برایش یكی از اشعارخودش دروصف آن حضرت را خواندم و احمد در زمان خواندن آن اشك ریخت و كاملا  توجه اشعار بود كه برمن هم تاثیرگذاشت و من هم اشك ریختم. من به احمد گفتم حالا كه تا این حد به حضرت ابوالفضل(ع) ارادت داری كه دراین وضعیت هم ارتباط معنوی‌ات برقرار شده از آقا بخواه كه با آن دستان حیدری‌اش عنایت بیشتری داشته باشد و با توسل به ایشان شفای عاجل و كامل بگیر كه احمد همچنان گریه می‌كرد. وی تاكید كرد: وضعیت احمد روز به روز بهتر می‌شود ولی با توجه به اینكه درهفته چندین آزمایش مختلف باید بدهد و تجهیزات گوناگون پزشكی به وی متصل است امكان نگهداری‌اش درمنزل نیست و نظر پزشكان وی هم همین است.


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 13:39 توسط ابراهیم شادمهر |

سلام بر تو ای قمر بنی هاشم ، که سرخ ترین ترانه ی انتظار رهایی و صاحب زیباترین روضه های حماسی جهان ! مالک اشک ها و شبنم ها و صاحب مژگانهای مرطوب هستی !
ام البنین مادر عصمت بود ، تمام خاک نشینان حاشیه ی معرفت عباس را فریاد می زدند و او آمده بود از میان غربت ها ، از سحرگاهان زیبای مناجات ، با علم الیقین ... .مادرت ـ ام البنین ـ مادر پسر نیست ! مادر دستهای بریده ی خنجرهاست .ام البنین ـ مادر « باب الحسین » است . مادر دلسوختگان حریم حرم ولایت – ابا فاضل – است .
ای نگاه نورانی ماهتاب در مشایعت آفتاب ، ای مهربانترین سر فصل عاطفه در سراپرده ی عاشورا ! ای تبسم خونین دستهای عاطفه در بریدگی خنجرها ! ای زیباترین طلوع عشق و ای غربت کشیده ترین غروب غمبار حادثه ها ! ای فرزند انسان والا ! ای نگاه گرفته عشق در خونین ترین لحظات بدرقه ! ای خویشاوند آسمانی ولایت ! سلام برتو ... .
سلام برآن لحظه نورانی که به دنیا آمدی و آن لحظه های سرخ که عاشقانه از حریم ولایت دفاع کردی .




« علمدار » سلام ما را در این لحظه غروب گونه غربت ها پذیرا باش .
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 20:37 توسط ابراهیم شادمهر |

«او فرزند خانواده‏اى است كه هنر خوب مردن را در مكتب حیات، خوب آموخته است... آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مى‏فهمند و به همه آنها كه پیروزى بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد كه شهادت نه یك باختن، كه یك انتخاب است؛ انتخابى كه در آن، مجاهد با قربانى كردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پیروز مى‏شود و حسین وارث آدم - كه به بنى‏آدم زیستن داد - و وارث پیامبران بزرگ - كه به انسان چگونه باید زیست را آموختند - اكنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند.»* شگفت مردی است حسین (ع) ، واقعه ای آسمانی که در دفتر سیاه خاک نمی گنجد . مهربانی آن چشم های پاک فراتر از مرز تنگ نوشتن است . نیایشی باید تا چشم جان را از دریچه های تنگ تمنا به آفتاب روشن نگاهش بسپاریم و خویشتن را عاشقانه از قداست نام دریایی اش غرقه کنیم ، خدوندا : « لافرق بینک و بینهم الا انهم عبادک » و این است که ما تورا با حسین (ع) شناخته ایم .**


*حسین وارث آدم، ص 171
**از عاشورا تا غدیر ، ص 185


میلاد آموزگار بزرگ شهادت ، مجموعه ی حُسن و عشق و ایثـار و کرم ، حضرت امام حسین (ع) گرامی باد .


+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 21:13 توسط ابراهیم شادمهر |



همه ی حرف های توی دلم فقط این ها که با تو گفتم نیست
گاه چندین هزار جمله هنوز همه ی حرف های آدم نیست
 
باورم می شود که بسته شده همه ی آسمان آبی ِ من
و کسی که تمام ِ من شده بود باورم می شود که کم کم نیست

شاید این گفت و گوی دامنه دار ـــ این قطار ِ مسافر ِ کلمات ـــ
به دل ِ درّه ها سقوط کند با عبور از پلی که محکم نیست

ملوانان ِ خسته را بگذار هم صدای سکوتِ من باشند
زیر دریایی ِ نشسته به گِل جای آوازهای با هم نیست

تازگی سنگ کوچکی شده ام و سر راه اشک را بستم
غم سیل ِ آخرش گذشت ولی غم کوچک شدن خودش کم نیست

کاش ابری به وسعت دریا آسمان را به حرف می آورد
تا ببینی که پشت این همه کوه سیل های نگفتنی کم نیست

باز دستی سکوتِ چشم مرا روی رگبارهای موزون ریخت
و تو باز اشتباه می بینی اسم ِ این لاله ها که شبنم نیست


پی نوشت :
همه ی حرف های توی دلم فقط این ها که با تو گفتم نیست

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 14:55 توسط ابراهیم شادمهر |

هرکسی برای خودش در زندگی راهی انتخاب می کند ؛ سعی می کند در تمامی مراحل زندگی، در تمامِ لحظاتِ تلخ و شیرین اش ، ساده و سخت اش ، از این راه منحرف نشود . بعضی ها از همان ابتدا صراطِ مستقیم را انتخاب می کنند که در واقع باید راهِ اصلیِ همه ی انسانها باشد . یقیناً آنان با انحراف از این راه، به بیراهه کشیده می شوند و از صراطِ مستقیم دور می شوند. بعضی ها هم  از همان ابتدا راهشان بیراهه است و اگر مورد عنایت خداوند قرار گیرند به صراط مستقیم باز خواهند گشت . لحظات بازگشت برای آنان شیرین ترین لحظه ی عمرشان است . برای آنان همان تجربه ی تلخِ سالهای در بیراهه بودن کافی ست تا دیگر از راه غافل نشوند .
بنده همواره در راهی که انتخاب کردم تامل و فکر می کنم و خیلی مراقب هستم تا منحرف نشوم . راست اش را بخواهید راندن در این راه تصدیقی می خواهد که گرفتن اش مستلزم امتحانهای هر روزه است ... . خوشبختانه راهی را که انتخاب کرده ام را راهی درست میدانم . افراد اگرچه نقش هایی اساسی در این راه دارند ، ولی مهم نیستند . مهم ملاک های راه هستند ، هر شخصی در هر جایگاه که باشد ، بخواهد بر اساس این ملاکها و معیارها حر کت کند ، سربلند و سرافراز خواهد شد . و بالعکس هر کس بخواهد با معیارهای این راه اصطلاحاً بازی کند یا آن را زیر سوال ببرد مطمئناً محو و طرد خواهد شد ، بدون اینکه حتی نیازمند رای و نظر امثالِ من باشد .

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست      در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

همه ی اینها را گفتم که بگویم اصولاً بنده به اشخاص پایبند نیستم و نخواهم بود . بنده طبق راهی که برای خودم انتخاب کردم ملاک ها و معیارهایی دارم که اگر فردی در راهی که من می روم با من هم مسیر بود با او همراهی می کنم . در غیر اینصورت او راه خودش را برود و من راه خودم را.
این روزها همه ی ما  در جریان نامه ای که رهبری معظم  به دکتر احمدی نژاد نوشته اند قرار گرفته ایم . هرگونه پاسخ غیرقابل انتظار از سوی آقای ریس جمهور می تواند  او را برای همیشه برایم محو و طرد کند و او را به بیراهه ای بکشاند که بازگشتن از آن بسیار سخت خواهد بود . در این ایام همواره و تحت هر شرایطِ بوجود آمده ای از آقای رییس جمهور حمایت کردم . ولی معتقدم عبور او از خط قرمز می تواند برای خودش و 25 میلیون حامی اش گران تمام شود .

فقط به عنوان یک دوستدار به آقای رییس جمهور عرض می کنم که : آقای رییس جمهور ، جدا کردن علف های هرزاز ریحان ها و چیدن آنها کار بسیار سختی ست ، گاهی باعث می شود آدم یک ریحان را به جای علف هرز بچیند و دور بیندازد و گاهی هم اشتباهاً علف هرز و سمّی را بجای ریحان می شوید و روی سفره می گذارد ، آقای رییس جمهور فکر میکنم علف هرز الان روی سفره تان باشد ، مراقب باش اشتباهی نخوری اش .


خدایا ، ما را به راه راست هدایت فرما ، راهِ کسانی که به ایشان نعمت دادی نه راه آنان که برایشان خشم گرفتی و نه راه گمگشتگان .

پی نوشت : می دانم انتصاب معاونین و برخی از روسای دیگرِ دولتی حقِ قانونی آقای رییس جمهور است . این را هم میدانم که نباید رد نوشته های شخصی ام عجله و احساسات را دخیل کنم . همچنین این را هم میدانم که در دولتهای گذشته برخی وزرا و معاونین شاید بدتر از معاونِ اولِ منصوب شده از آقای رییس جمهور بوده باشند . با این همه نظر ولی فقیه را در این مورد – حتی اگر در حد یک توصیه و پیشنهاد هم باشد – اولی می دانم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 14:35 توسط ابراهیم شادمهر |