تبليغاتX

ترمه
راستش این روزها هستم ولی انگار نیستم . از آخرین باری که مطلبی در این وبلاگ آپ کردم بیشتر از ده روز میگذرد . در این مدت نه این که به وبلاگ با اینترنت نیامده و بادسترسی نداشته باشم ، بلکه برعکس؛ می آمدم ولی انگار انگیزه ای برای نوشتن مطلبی نداشتم . حتی در این مدت چندین موضوع خاص و جالب نظرم به خوش متوجه کرد تا مطلبی بنویسم ولی انگار دل و دماغش نبود . بگذریم که یکسری دوستان هم در این مدت مشابه پست های وبلاگشان کمتر شده ولی میدانم که شروع کلاسهای دانشگاه می تواند علت این کمکاریشان باشد . از پاییز خوشم می آید . کلا عشق پاییزم . سلطان فصلهایم پاییز است . اما احتمالا این فصل کمی بیشتر از گذشته مرا به لاک خودم فرو برده . علت کمکاری من هم شاید همین موضوع باشد . انشاالله که خیر است . در هرصورت در این چند روزی که ننوشتم اتفاقات بسیلار مهمی افتاد . مهمترینش اتفاق دیروز بود . خالص ترین و مخلص ترین ها دیروز با آغوش باز به سوی معبوشان پر گشودند . بیچاره آنها که فکر می کنند که می توانند خللی وارد کنند . ... اگر قرار باشد بنویسم و ادامه بدهم می دانم چند صفحه ای میشود ، برای الان بسه .
پی نوشت 1 : میگن اصولا دو دسته آدم تو این دنیا وجود داره ، یه دسته آدمهایی که تو مهرماه بدنیا اومدن و دسته دوم اونایی که دوست داشن تو مهرماه بدنیا بیان . حالا حدس بزنید من تو چه روزی و چه ماهی بدنیا اومدم ؟
پی نوشت 2 : اگه این پست رو میخونین لطف کنین نتیجه اخلاقی که از سریال شمس العماره میشه گرفت به منم بگید ، خواهش میکنم .
شعر تصویر از : متین السادات عرب زاده
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 21:22 توسط ابراهیم شادمهر |



وصل است ریسمان زمان و زمین به تو
رگ های تنگ یک دلِ اندوهگین به تو
خورشید روزِ واقعه لبخند می زند
بر روی پرتگاهِ شبِ واپسین به تو
تو خود تمام طولِ جهانی درست نیست
تشبیه ناتمامیِ دیوار چین به تو
شب نامساعد است و سحر خیره می شود
از پشتِ تپه های سیاهِ کمین به تو
تقسیم دردهای جهان عادلانه نیست
افتاده است شک به من اما یقین به تو
شرک از درختِ ایمان تزریق می کند
وابسته است شاخه ای از کفر و دین به تو
آه ای امامِ شعر تو بیت المقدسی
برگشته است قبله ی ما مومنین به تو
لب واکن و برای زمین آیه ای بخوان
از آنچه گفت حضرت روح الامین به تو

آرش فرزام صفت

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 16:5 توسط ابراهیم شادمهر |

صدا کن مرا .
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم .
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد .
و خاصیت عشق این است .

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .
بیا زودتر چیزها را ببینیم .
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند .
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .

مرا گرم کن
( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد . )

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم .
من از سطح سیمانی قرن می ترسم .
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه
                                                     جرثقیل است .
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر
                                                        معراج پولاد .
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا .
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار
                                                       خواهم شد .
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد .
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد .
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای
                                             کودک گذر داشت .
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی
                                                               بست .
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم ،
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .


پانزدهم مهر ماه سالروز تولد سهراب سپهری ست .  و من دست خالی از خودش برای خودش شعری گذاشتم . عنوان مطلب هم از لابه لای شعر "ندای آغاز " اوست . میخواستم یکی دوتا عکس که خودم از مزار سهراب گرفتم رو بزارم که متاسفانه این سرویس آپلود عکس بازی در اورد . باشه برای بعد انشااله ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 19:11 توسط ابراهیم شادمهر |

سیگاری نیستم

اما

به تو که فکر می کنم

مزرعه ی بزرگی از توتون

در سرم آتش می گیرد




پی نوشت : این " تو " عمراً وجود خارجی ندارد . این جا را هم بخوانید . شعر از جلیل صفربیگی


 

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 23:58 توسط ابراهیم شادمهر |

بیا همزاد بارانهای شرقی
بیابانگرد طوفانهای شرقی
تماشایی ترین خورشید شبها
سحرگاه شبستانهای شرقی
شکوفایی ترین آواز رویش
سپیدار بیابانهای شرقی
طلوع اندود فرداهای مغرب
بهاری در زمستانهای شرقی
ضیافت دار چشم انداز فردا
زیارتگاه مهمانهای شرقی
کجایی روح ابراهیم آتش
بیا بشکن بتستانهای شرقی
مریم سقلاطونی


آقا جان نمی خواهم عادت کنم به اینکه هر جمعه غروب بیایم اینجا و بنویسم که این جمعه هم نیامدی . آقا جان  بیا و  دلتنگی این غروب ها را پایان بده  ... .


+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 20:4 توسط ابراهیم شادمهر |

به نقل از وبلاگ عشق علیه السلام

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنكه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

با هر كسی نگوئیم راز خموشی خویش
بیگانه با كسانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ایم و هر چند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها كه دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌سان برابر گوئیم هر چه گوئیم
یكرو و یك زبانیم ما را تو می‌شناسی

خطّ نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حكیمان، سر خوش چو كودكانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیكروزی است
ما روز به، از آنیم ما را تو می‌شناسی

كس راز غیر، از ما نشنید بس «امینیم»
بهر كسان امانیم ما را تو می‌شناسی
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 23:25 توسط ابراهیم شادمهر |



پرنده با پرواز معنی می شود
و دریا با موج هایش
هرگز مباد روزی که
پرنده ، پروازش را
دریا موج هایش را

 و من

خاطراتم را
خاطرات تلخ و شیرین را
فراموش کنم .


طراوت نبی پور




+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 18:19 توسط ابراهیم شادمهر |

چند روزی رو نبودم و به یه مسافرت کوچولو رفته بودم  ، تقریبا شش هفت ماهی می شد که شمال نرفته بودم . البته برای من سفر به شمال به دلیل اینکه زادگاهم است رنگ و بوی دیگری دارد . طبق سنت این چند ساله اواخر تابستان معمولا دسته جمعی به زیارت امامزاده ابراهیم که محلی ها به آن شازده ابراهیم می گویند می رویم . اما امسال چون ماه مبارک با اواخر تابستان تلاقی داشت قسمت نشد که زودتر از اینها به این سفر زیارتی و سیاحتی برویم . این شد که عصر چهارشنبه به همراه خانواده از جاده چالوس به سمت شمال و مشخصا شهر چابکسر حرکت کردیم . جاده ی چالوس مثل همیشه زیبایی ها خودش را داشت . اردیبهشت و مهر ماه زیباترین فصل برای دیدن این جاده ی خاطره انگیز است . به قول یکی از دشمنان این دفعه هم هوای جاده هوایی دونفره بود .

بعد از پشت سر گذاشتن جاده و تاریک شدن هوا به شیرود که رسیدم ، بارانی ریز ما را در آغوش گرفت . مجبور شدیم شام مان را در مقصد میل کنیم . قبل از حرکت میدانستیم که پنجشنبه بارانی ترین روز هفته خواهد بود به همین دلیل هیچ چیز نمی توانست برنامه ریزی قبلی ما را لغو کند . صبح پنجشنبه ، چابکسر بارانی نبود و هوا همچنان هوای دونفره بود .

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید و ببینید .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 22:0 توسط ابراهیم شادمهر |