

آرش فرزام صفت
صدا کن مرا .
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم .
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد .
و خاصیت عشق این است .
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .
بیا زودتر چیزها را ببینیم .
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند .
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .
مرا گرم کن
( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد . )
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم .
من از سطح سیمانی قرن می ترسم .
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه
جرثقیل است .
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر
معراج پولاد .
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا .
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار
خواهم شد .
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد .
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد .
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای
کودک گذر داشت .
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی
بست .
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم ،
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .
پانزدهم مهر ماه سالروز تولد سهراب سپهری ست . و من دست خالی از خودش برای خودش شعری گذاشتم . عنوان مطلب هم از لابه لای شعر "ندای آغاز " اوست . میخواستم یکی دوتا عکس که خودم از مزار سهراب گرفتم رو بزارم که متاسفانه این سرویس آپلود عکس بازی در اورد . باشه برای بعد انشااله ...
سیگاری نیستم
اما
به تو که فکر می کنم
مزرعه ی بزرگی از توتون
در سرم آتش می گیرد
پی نوشت : این " تو " عمراً وجود خارجی ندارد . این جا را هم بخوانید . شعر از جلیل صفربیگی

آقا جان نمی خواهم عادت کنم به اینکه هر جمعه غروب بیایم اینجا و بنویسم که این جمعه هم نیامدی . آقا جان بیا و دلتنگی این غروب ها را پایان بده ... .


پرنده با پرواز معنی می شود
و دریا با موج هایش
هرگز مباد روزی که
پرنده ، پروازش را
دریا موج هایش راو من
خاطراتم را
خاطرات تلخ و شیرین را
فراموش کنم .
طراوت نبی پور
چند روزی رو نبودم و به یه مسافرت کوچولو رفته بودم ، تقریبا شش هفت ماهی می شد که شمال نرفته بودم . البته برای من سفر به شمال به دلیل اینکه زادگاهم است رنگ و بوی دیگری دارد . طبق سنت این چند ساله اواخر تابستان معمولا دسته جمعی به زیارت امامزاده ابراهیم که محلی ها به آن شازده ابراهیم می گویند می رویم . اما امسال چون ماه مبارک با اواخر تابستان تلاقی داشت قسمت نشد که زودتر از اینها به این سفر زیارتی و سیاحتی برویم . این شد که عصر چهارشنبه به همراه خانواده از جاده چالوس به سمت شمال و مشخصا شهر چابکسر حرکت کردیم . جاده ی چالوس مثل همیشه زیبایی ها خودش را داشت . اردیبهشت و مهر ماه زیباترین فصل برای دیدن این جاده ی خاطره انگیز است . به قول یکی از دشمنان این دفعه هم هوای جاده هوایی دونفره بود .
بعد از پشت سر گذاشتن جاده و تاریک شدن هوا به شیرود که رسیدم ، بارانی ریز ما را در آغوش گرفت . مجبور شدیم شام مان را در مقصد میل کنیم . قبل از حرکت میدانستیم که پنجشنبه بارانی ترین روز هفته خواهد بود به همین دلیل هیچ چیز نمی توانست برنامه ریزی قبلی ما را لغو کند . صبح پنجشنبه ، چابکسر بارانی نبود و هوا همچنان هوای دونفره بود .
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید و ببینید .