تبليغاتX

ترمه



پرنده با پرواز معنی می شود
و دریا با موج هایش
هرگز مباد روزی که
پرنده ، پروازش را
دریا موج هایش را

 و من

خاطراتم را
خاطرات تلخ و شیرین را
فراموش کنم .


طراوت نبی پور




+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 18:19 توسط ابراهیم شادمهر |




حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند
یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌
آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌

میل‌،میل توست‌،امّا بی تو باور کن که من‌
در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم
مهدی فرجی
+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 22:54 توسط ابراهیم شادمهر |

جبرئیل از آسمان به زمین آمد ، تا پیام و سلام را به رسول خدا (ص) ابلاغ کند وبگوید : « به راستی که علی در نزد تو به منزله ی هارون در نزد موسی است ، پس نام کودک را به نام پسر هارون نامگذاری بنمــا .»
رسول خدا (ص) پرسید : نام پسر هارون چیست ؟ جبرئیل امین عرض کرد : « شُبر » فرمود : زبان من عربی است ! گفت نامش را حسن بگذار .
پیامبر حسن را در دامان گرفت و پس از اینکه اذان و اقامه را در گوش راست و چپش گفت ؛ او را با این دعا تعویذ فرمود : «شما را پناه میدهم به کلمات تامّه و کامله ی پروردگار از هر شیطان بدخواهی و از هر چشم زخمی . »

میلاد کریم اهل بیت ، امام حسن مجتبی (س) گرامی باد .

تکه ای از آسمان

در واکن و به این قفس مرده جان بده

دیوارها و فاصله ها را تکان بده
تا باورت کنند چو فواره ای بلند
خود را به تشنگان تماشا نشان بده
بر هر چه قاب پنجره ی رو به آفتاب
سهمی ز نور ، تکه ای از آسمان بده
ما را ز دست زندگی به امان بگیر
ما را به دست حادثه ای ناگهان بده
« زین خلق پر شکایت گریان شدم  ملول »
این سفره های واشده را آب و نان بده

عبدالجبار کاکایی

یک تولد دیگر : چهار سال است که دیگر جزئی از من شده ، گاهی حتی اگر چند ساعتی از او بی خبر باشم ، گیج و منگ انگار که گمشده ای بزرگ داشته باشم به دنبالش می گرد م . روزی که شروع کردم اصلاَ فکرش را نمیکردم روزی اینگونه مرا به خود وابسته کند . حالا دیگر خیلی از دوستان مجازی مرا با نام اوست که می شناسند . نام او ترمه ، همان که امروز چهار سالش تمام و پا به دنیای پنج سالگی میگذارد .

از همه دوستان که همراهی ام میکنند تشکر میکنم . از فقیر ، بنده ی عشق ، رهنما ، باران ،حریم دل ، دکتر فومنی (که الان مدتهاست که ایران نیست) ، نازنین و همه دوستان عزیزی که در این مدت از راهنمایی و نظراتشان کمال استفاده را بردم ، قدردانی میکنم و امیدوارم که این دوستی ها مستدام بماند .

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 19:44 توسط ابراهیم شادمهر |

پنهان شدی و در کلماتم رها شدی

با من رفیق بودی و از من جدا شدی

دیر آمدی به خاطرم ای نام ناشناس

با من چه دیر دوست شدی ، آشنا شدی

روی لبم نشستی و من از تو بی خبر

چیزی شبیه بوسه ، شبیه دعا شدی

زیبایی ات به رنگ صدا و سکوت بود

در گل سکوت کردی و در من صدا شدی

رویای فاتحانه ی یک قلب ناامید

پایان عاشقانه ی یک ماجرا شدی

عبدالجبار کاکایی

بدون ربط با موضوع : نیمه ی پنهان ماه ، که این روزها از شبکه ی دوم سیما پخش می شود ، از آن برنامه هایی ست که خلا اش در میان برنامه های صدا و سیما احساس می شد . من راستش با دیدن این برنامه که هنوز دو سه قسمت اش بیشتر پخش نشده تحت تاثیر قرار گرفته ام . نام این برنامه ی تلویزیونی برگرفته از مجموعه کتبی ست با همین نام ؛ منتشر شده توسط حوزه هنری . من پیشتر با این مجموعه از طریق وبلاگ آهستان + و + آشنا شدم ولی متاسفانه هنوز نتوانستم کتب را تهیه کنم . البته با کتابهایی از این قبیل آشنایی دارم و تاحدودی مطالعه دارم .به همه دوستان توصیه میکنم تا به تماشای این برنامه بنشینند . من که حسابی به آن حال و هوا غبطه می خورم .

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 18:49 توسط ابراهیم شادمهر |



همه ی حرف های توی دلم فقط این ها که با تو گفتم نیست
گاه چندین هزار جمله هنوز همه ی حرف های آدم نیست
 
باورم می شود که بسته شده همه ی آسمان آبی ِ من
و کسی که تمام ِ من شده بود باورم می شود که کم کم نیست

شاید این گفت و گوی دامنه دار ـــ این قطار ِ مسافر ِ کلمات ـــ
به دل ِ درّه ها سقوط کند با عبور از پلی که محکم نیست

ملوانان ِ خسته را بگذار هم صدای سکوتِ من باشند
زیر دریایی ِ نشسته به گِل جای آوازهای با هم نیست

تازگی سنگ کوچکی شده ام و سر راه اشک را بستم
غم سیل ِ آخرش گذشت ولی غم کوچک شدن خودش کم نیست

کاش ابری به وسعت دریا آسمان را به حرف می آورد
تا ببینی که پشت این همه کوه سیل های نگفتنی کم نیست

باز دستی سکوتِ چشم مرا روی رگبارهای موزون ریخت
و تو باز اشتباه می بینی اسم ِ این لاله ها که شبنم نیست


پی نوشت :
همه ی حرف های توی دلم فقط این ها که با تو گفتم نیست

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 14:55 توسط ابراهیم شادمهر |


خندیدم
با چنان صدای بلنـدی خندیدم
که صدای گریه هایم
به گوش هیچ کس نرسید
دست هایم را روی صورتم فشردم
آن قدر محکم
که کسی اشک هایم را ندید
می خندم
 از ته دل می خندم
طوری که تمام غم هایم را
فراموش می کنم
خنــده
چه گورکن خوبی است برای غم ها !

شقایق بهرامی


+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 10:55 توسط ابراهیم شادمهر |

رجب نام رودی است در بهشت که آب آن از شیر سفید‌تر است و از عسل شیرین تر و چون بنده‌ای در این ماه روزه بگیرد خداوند از آن نهر بدو می‌نوشاند.

ای ماه رجب مرا به خود راه بده
راهي تو نشان بسوی آن ماه بده

ای ماه رجب بحق باقر اذنم
بهر رمضان و شهر الله بده

ای ماه رجب تو سوز زینب داری
از سوز دلش بیا به خود آه بده

پس یاس بهار فاطمی كی آید
ما را تو رها زان غم جانکاه بده

ای ماه رجب بحق هادی بر من
دوری ز گناه و دل آگاه بده

ای ماه رجب جود جوادی داری
یك جرعه به من بجان آن شاه بده

ای ماه رجب تو شهر حیدر هستی
از باب علی مرا به خود راه بده

رغائب جمع رغیبه است یعنی بخششی بزرگ و شب رغائب، یعنی شب بخشش‌های بزرگ و آن اولین شب جمعه هر ماه رجب است .


دو روزی می شود که برادرم علی و دوستم جواد رفته اند خدمت سربازی . علی که نیست خانه سوت و کور شده ، از آن طرف دلم برای همه ی حرف زدن های  پشت تلفن حین پیاده روی های ِ دم غروب با جواد تنگ شده . حدس می زنم در این دو  روز فحش خورشان ملس شده ، دنیای جدید ، با دوستان جدید را تجربه می کنند و حالا افسوس خیلی چیزها را می خورند .برای علی برادرم و دوستم جواد آرزوی موفقیت و سلامتی دارم .

یادش بخیر عکس بالا : «بدون ترتیب : امیررضا ، من و مرتضی و جواد و مجید » ترم آخر بود ، امیررضا یک دوربین آورد دانشگاه ، اصرار داشت که با همدیگر عکس بگیریم .آن روز شاید زیاد این اصرار کردنش را درک نکردم ولی امروز که به آنها نگاه می کنم خاطره های تلخ و شیرین زیادی در ذهنم زنده می شوند . آدم های این عکس الان هر کدام جایی سرشان گرم است ؛ با مجید زیاد صمیمی نبودیم اون روز همینطوری اتفاقی آمد ما هم گفتیم وایسا با هم عکس بگیریم ، احتمالا الان او هم مشغول خدمت سربازی ست . امیررضا این روزا سرش گرمِ خانواده ی تازه تشکیل داده اش است . مرتضی تقریبا یکسالی هست که رفته خدمت و خبر دارم بنده ی خدا این روزها ده دوازده روزی سر قضیه ی همین درگیری ها آماده باش خورده بود. جواد هم که گفتم دو روزیست رفته خدمت . البته انسان خارق العاده ای به نام بهنام هم وجود دارد که روحش در این عکس همواره مرا قلقلک میدهد ، او هم دوسالی می شود رفته  است به زادگاهش ، یکی از شهرهای جنوبی. حالا ما ماندیم و وبلاگ مان . اینها را اینجا نوشتم که بدانند همچنان دوستشان دارم و همیشه به یادشان هستم .

خدا عاقبت به خیرمان کند

پی نوشت : شاعر شعر را نمی شناسم اما از اینجا شعر را برداشتم | این روزهای سرشار از معنویت را دریابیم شاید دیگر فرصتی نباشد، صمیمانه از دوستان التماس دعا دارم .فراموشمان نکنید .

چند روزی نیستم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 23:46 توسط ابراهیم شادمهر |

بانو
نمی یابمت
اما
کنارتو
گریه مرسوم است

مگر می توان پهلوی تو بود و شکسته نبود ؟

حمید رضا شکارسری


صدایی به رنگ صدای تو نیست
بجز عشق، نامی برای تو نیست
شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست
تن جاده از رفتنت جان گرفت
رگِ راه جز رد پای تو نیست
مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست
به تشیع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست
کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعه زخم های تو نیست
به آن زخم های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست

قیصر امین پور

تا کنون بغضی شکسته دیده ای؟
مادری از پا نشسته دیده ای؟

تاکنون سرّ نهفته داشتی؟
ماجراهای نگفته داشتی؟

تاکنون دریای ماتم دیده ای ؟
مادرت را با قدّ خم دیده ای ؟

داشتی در سینه آهی دردناک ؟
مادرت را دیده ای بر روی خاک ؟

تا کنون بودی عصای مادرت ؟
از مصیبت خاک ریزی بر سرت ؟

مادرت را سوی خانه برده ای ؟
گوشواره ، دانه دانه دیده ای ؟

دیده ها از اشک و خون پُر دیده ای ؟
خاک کوچه روی چادر دیده ای ؟

شهادت بانوی آب و آینه حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه دوستان تسلیت عرض می کنم  .

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 23:10 توسط ابراهیم شادمهر |

اسم من گم شده است.
توی دفترچه ی پر حجم زمان
دیرگاهی است
فراموش شدم .
اسم من گم شده است
لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها
زیر آن بند غریب
پشت انبوهی از آن شرط و شروط
لای آن تبصره ها
اسم من گم شده است
در تریبون معلق شده سخت سکوت
حق من گم شده است.
زنگ انشاء
کسی انگار نمی خواست معلم بشود
شان من گم شده است
شان من نیست بنالم
شان من نیست بگویم
ز تهی ، ز نبود
یا از این زخم کبود
لیک
رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون
از همه رنج فزون .
اسم من گم شده است
نردبانی شده ام
صاف به دیوار ترقی
تا که این نسل  و آن نسل
پای بر پله ی من
سوی فردا بروند
و غریبانه فراموش شوم
اسم من گم شده است .

نجمه امامی




شعر بالا سروده ی بسیار زیبای خانم نجمه امامی ست . این شعر دقیقاً شرح حال یک معلم ، توی روزگارِ امروزه . و این برای من که پدر و ماردم فرهنگی هستن ، ملموس تره . اگه یه نگاه کوچولو به تقویم بندازیم  سه روز بزرگ رو پشت هم می بینیم ، روز پرستار و گارگر و معلم . برای سه قشر زحمتکش و فداکارِ کارگر و معلم و پرستار آرزوی آرامش و تندرستی دارم .

عکس : فارس

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 19:57 توسط ابراهیم شادمهر |



ای مهربانتر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه نگاهت پیوند صبح وساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
بازآ در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران
پیش از من وتوبسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه محبت بعد از من و تو مانَد
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران


پی نوشت : اینجا اینقدر بارون میاد که نمیشه درباره چیز دیگه ای نوشت .صبح که پاشدم بارون میومد ، بعد از ظهر هوا باز شد و ابرها اینقدر کنار رفتن که برفِ کبودِ روی قله رو براحتی میشد دید . اما از دمِ غروبی تا حالا یه ریز داره بارون میاد . ایشالا که خیره . ...

حتما می دونید که شعر بالا از استاد شفیعی کدکنی هستش ، اگه خواستید این شعر رو با صدای محمدرضا و همایون شجریان بشنوید میتونید از اینجا دانلودش کنید . از اینجا هم ببینید .

عکس ها از : + و +

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 0:3 توسط ابراهیم شادمهر |




عاشقا سلام ، عاشقا درود
عاشقا درود ، عاشقا سلام
آدما آسمونو می خوان چی کار
کاش می شد سهم پرنده ها باشه
کاش می شد تو هیچ دلی غم نباشه
دل مردم خونه ی خدا باشه
خونه ی خدا همین جاس  تو دلا
اگه با همدیگه مهربون باشیم
کاش می شد پرنده شد پر زد و رفت
کاشکی ما از خاک آسمون باشیم
این شبا بارون تنهایی می آد
شادیا به دیدن غم نمیرن
چرا مثل اون قدیما آدما
به زیارت دل هم نمیرن
منم عاشقم ، منم از عاشقام
خاطر عاشقا رو خیلی می خوام
عاشقا سلام ، عاشقا درود
عاشقا درود ، عاشقا سلام

علیرضا قزوه

اواخر اسفند 87 بود که علیرضا افتخاری آلبومی با نام عاشقا سلام روانه ی بازار کرد ، اولین قطعه ی این آلبوم بسیار زیبا مزین شده به ترانه ی علیرضا قزوه.
ترانه ی عاشقا سلام را از اینجا می توانید دانلود کنید .
اینجا از این آلبوم بیشتر بخوانید .
+ نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 20:45 توسط ابراهیم شادمهر |

شب تنهایی و روز غم من
 کیست جز سایه ی من همدم من




عکس: nima_sharif
+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 1:40 توسط ابراهیم شادمهر |

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سوره یاسین نخواهد شد
فریبت می‌دهند این فصل‌ها، تقویم‌ها گل‌ها
از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد!
مگر در جستجوی ربّنای تازه‌ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یك نفرین نخواهد شد
مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما كه دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ‌ور در باد،
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!
علیرضا قزوه



خورشید را گرفته، زمین گیر کرده ای
!ای واپسین سپیده که تأخیر کرده ای
پژمرده اند بی تو تمام درخت ها
از زیستن، تبار مرا سیر کرده ای
ابریم ابر و آبیِ از یاد رفته را
چشم انتظارِِ تندرِ شمشیر کرده ای
تنها دلیل ماندن دل های عاشق است
تقدیر روشنی که تو تفسیر کرده ای
بنشین به چشم من که به دریا شبیه شد
این رودخانه که سرازیر کرده ای
قربان ولیئی


چقدر منتظریم ؟
                                                                          عکس از : foad
+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 23:0 توسط ابراهیم شادمهر |


۱
امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد
مانند زنی سبزه  بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

 

۲
من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو


از : واران



+ نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 10:45 توسط ابراهیم شادمهر |

تو را نمی توان سرود
تو را که دست های گرم و عاشقت
محلِ سجده های سبزِ یک فرشته
بود
 وقبل رویشِ جوانه ها
خدا تو را به عطرِ مهر و عاشقی
سرشته بود
و روی خا کِ زیر پای تو
نشانی بهشت را نوشته بود
سلامِ من به تو
و تا همیشه ی جهان
تو را سلام و صد درود
نگاه می کنم به تو
و باز خیره در سکوت
که با خیال ناتوان من
تو را نمی توان سرود

رعنا صنیعی


+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 16:0 توسط ابراهیم شادمهر |



کز کرده است دهکده لای لحاف برف
دستان آسمان شده گم در کلاف برف

هی دانه دانه می تند او تا به تن کند
بانوی سرو ، پیرهن ریزباف برف

یلدا کنار پنجره بیدار مانده و
زل می زند به جذبه ی رقص و طواف برف

اندام رودخانه کرخت است و یخ زده
خورشید هم نشسته در این اعتکاف برف

شاید بهار ، گم شده باشد میان راه
وقتی که نیست رد تو بر قلب صاف برف

تنها و خسته بی که بداند مجاز نیست
بذری سرک کشیده کمی از شکاف برف

انگار تشنه لب خورشید بوده است
خندان ، کفن شده است میان غلاف برف

آسیه برهانی

پی نوشت : آپ تازه وبلاگ یوسفعلی میر شکاک را حتما بخوانید.


+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 10:6 توسط ابراهیم شادمهر |

با یاد چشم های تو خوب است خواب من

از ابرها کناره بگیر آفتاب من

رو بر کدام قبله به چشم تو می رسم ؟

چیزی بگو پیامبر بی کتاب من

چشم تو را کجای جهان جستجو کنم ؟

پایان بده به تاب و تب بی حساب من

دور از شمایل تو چنانم که روز و شب

خندیده اند خلق به حال خراب من

از تشنگی هلاک شدم ، ساقیا بیا

چیزی نمانده از قدح پر شراب من

ناصر حامدی

+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:45 توسط ابراهیم شادمهر |

مراعات پر و بالت نکردیم

نظر بر لطف هر سالت نکردیم

سلام تازه ات از چیست؟ ای برف !

مگر صدبار پامالت نکردیم

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 9:23 توسط ابراهیم شادمهر |

پاهایم

توان راه رفتن ندارد

چشم هایم

خوب نمی بیند

و بال هایم

شکسته است

می خواهی کمکم کنی

اما نه !

بدون تو هم

می توانم پرواز کنم .

سمانه فرجی
+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 23:40 توسط ابراهیم شادمهر |

با تمام وجود غم هایت را نوازش کن . چون اگر غم وجود نداشت ، لذت شادی درک نمی شد .


دیل کارنگی - نویسنده فرانسوی


+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 22:30 توسط ابراهیم شادمهر |

پيرهنت را به من بده



شب شد خيال آمدنت را به من بده
حسِ عزيز در زدنت را به من بده
امشب شبيه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده
اي مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پيرهنت را به من بده
اينجا ميان موزه‌ی شب خاك می خورم
يك شب هوای پرزدنت را به من بده
من با تو گفتن از تو ، تو را دور می شوم
ای من ، منِ هميشه ،من ات را به من بده
 حرفی نمانده است ، ولي محضِ يك حضور
فريادهای بی دهنت را به من بده
مردن مرا نشانه‌ی تلخی ست ، بعد از اين
نامِ قشنگِ زيستن ات را به من بده

بهمن ساكی
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 17:30 توسط ابراهیم شادمهر |

بغیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم

 

بیا بگو که زعشقت چه طرف بر بستم

 

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد

 

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

 

چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق

 

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

 

بیار باده که عمریست تا من از سرا من

 

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

 

اگر زمردم هشیاری ای نصیحت گو

 

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

 

چگونه سر زخجالت برآورم بر دوست

 

که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم

 

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

 

که مرحمی بفرستم که خاطرش خستم


 

 

 

 

 

۩۞۩... دانه ای بی جنبش ... ۩۞۩

 

مسلّم است

 

اتّفاق،

 

ما را به هم می رساند و

 

دور می کند.

 

***

 

آویخته ایم سالها

 

چون دانه ای بی جنبش

 

از شاخه های تردید

 

***

 

مسلّم است

 

روزی

 

ما،شما،ایشان

 

با دستی سخت یا لطیف

 

کنده خواهیم شد

 

چه با دلخواه

 

چه در دهان بادی ژنده

 

***

 

با اینکه مسلّم است،

 

دلتنگ می شویم

 

و در شیارهای زمین

 

شعر می کاریم .

 

اقبال معتضدی




۩۞۩... افسوس ِ همیشه ... ۩۞۩


از خاطره ات گدازه ای می ماند
افسوس ِ همیشه تازه ای می ماند

 

 

 

چون صاعقه می روی و از هستی من
خاکستری از جنازه ای ... !


محمدرضا ترکی



+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 13:43 توسط ابراهیم شادمهر

از جمله ی « ای کاش » دلم می گیرد

از « صبر » ! « کمی دگر » دلم می گیرد

شب ٬ بی تو ستاره ! سحرم بی معنی است

از این همه خفاش دلم می گیرد!

محمدابراهیم سمیع

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 17:52 توسط ابراهیم شادمهر

۩۞۩ ... دلم گرفت ... ۩۞۩

 

خود را شبی در آينه ديدم دلم گرفت

از فكر اين كه قد نكشيدم دلم گرفت
از فكر اينكه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
از اين كه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخريدم دلم گرفت
كم كم به سطح آينه ام برف می نشست

دستی بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت
دنبال كودكی كه در آنسوی برف بود

رفتم ولی به او نرسيدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هيچ خانه ای نكشيدم دلم گرفت
شاعر كنار جو گذر عمر ديد و من

خود را شبی در آينه ديدم دلم گرفت

 

سيد مهدی نقبايی

TERME.COO.IR

۩۞۩ ... ای بهار گمشده... ۩۞۩

 

 

باچتر آبی ات به خيابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی
نم نم بيا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خيس درختان که آمدی!
امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده رویی ات بنمايان که آمدی
فواره های يخ زده يکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی
شب مانده بود و هيبتی از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ايوان که آمدی
زيبايی رها شده در شعر های من!
شعرم رسيده بود به پايان که آمدی
پيش از شما خلاصه بگويم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی
گنجشگ ها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی!

 

فرهاد صفریان +

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 21:8 توسط ابراهیم شادمهر

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
که باد بی نفس است
وباغ تصویری ست
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
                                                ه.الف . سایه

                                                                    



+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 12:5 توسط ابراهیم شادمهر |

درمیان من وتو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش را داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا 

 زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شورعشق ومستی

و تو چون مصرع شعری زیبا ،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.........

                                    

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 15:11 توسط ابراهیم شادمهر

  چشمهایت

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو

نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو

به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم

دلم که تنگ میشود برای چشم های تو

و هی مرور میکنم نگاه اول تو را

اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو

تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم

به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو

شبی خراب می شود حصارهای فاصله

و آب می شود دلم به پای چشم های تو

آرش سپهری بروجنی

مشترک فید ما شوید

ستاره شب ها

به احترام نگاهت جوانه خواهم زد

نگاه سبزتری بر زمانه خواهم کرد

به شهر حادثه می آیم و برای ورود

دوباره عشق تو را من بهانه خواهم کرد

تو را چه عاطفه می آورم به کوجه شعر

وبا تمام وجودم ترانه خواهم کرد

زپشت پنجره های سحر در اوج سپهر

تو را- ستاره شب ها - نشانه خواهم کرد

امراله حاجب «سپهر»

مشترک فید ما شوید

 

سایه رو شن

 خلاصه می آید

مراکه سرگرم چیدن سیه ها یم

و تو که آفتاب

بر پیراهنت می رقصانی

باخود می برد

این سایه روشن ها

چیزی نیستند

جز ادامه رفتن ها

                             سید علی میر باذل (منصور)

مشترک فید ما شوید

...

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 19:17 توسط ابراهیم شادمهر

کویر

شکوه و
            تقوا و
                      شگفتی و
                                   زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را باید از دور دید، اگر نزدیکش روم از دستش داده ایم ! لطافت زیبای گل در زیر انگشت های تشریح می پژمرد ! آه که عقل این ها را نمی فهمد.
                                                        دکتر علی شریعتی

مشترک فید ما شوید


در خلوت راز

توان بال پرواز منی تو پیام سرخ آواز منی تو
برای متن آهنگ شکفتن سرود زندگی ساز منی تو
بهار من به روی پرده عشق نگار چهره پرداز منی تو
همیشه مثل همزادم صمیمی درون خلوت راز منی تو
دلیل برد من در گرد هستی همین بس ، خال ممتاز منی تو
پس از مرگ شفق ای شعر معصوم طلوع سبز آغاز منی تو

مرتضی امیری

مشترک فید ما شوید


سهم دل

تا چشم های عاشق من در کمین توست
صبحی به روشنایی افق در جبین توست
غربت همیشه سهم دل شاعر من است
ای آسمان غزل سرزمین توست
دیری بی حضور نگاه زلال تو
دل پای بند بارقه اولین نگاه توست
ای روشنای صاعقه در ظلمتی عظیم
اهسته تر بتاب ، که شب شرمگین توست
شب های پر ستاره و پر شور با تو باد
تا چشم های عاشق من در کمین توست

زهرا محدثی

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 18:45 توسط ابراهیم شادمهر |


بعضی وقت ها باید عقل را مرخص کرد
تا برای مدت کوتاهی استراحت کند
باید اجازه داد تا احساس هم حرف خودش را بزند
بی تردید قلب هم برای خود حرف هایی دارد که باید به آن ها گوش سپرد.

مشترک فید ما شوید


التیام بخش
سکوت ، اشک
و تنهایی و غربت و تیرگی
همه و همه، حنجره ام را خصمانه می فشارد
آه تلخی در بغضم
ودر عجیبی در اعماق وجودم !
وجود سراسر از احساسم
غیر از این درد سنگین ،
وجود گرم و روشنی در اعماق قلبم
احساس می کنم ؛
وجودی که نور است و روشنایی دل ها
آه ! تنها اوست گرمی وجود
و به واسطه اوست که به زندگی امیدوارم
و اوست که همه دردهایم را التیام می بخشد

                                                         فرحناز فرجیان



+ نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 10:47 توسط ابراهیم شادمهر |

همه می گذرند و می گویند :
«چقدر عجیب عاشق شدی ! »
و من بی توجه به گفته ها ،
دامن چین چین آرزو می پوشم
و پولک شادی به سر می زنم
تا تو بیایی،
با طنین فراموشی نبودن ها
ولی کم کم ، پولک ها شل شدند و افتادند
و تیک تیک ثانیه های انتظار
به من فهماند ، چقدر دیر است
ودیدم که تو هر گز نمی آیی
نمی خواهم باور کنم که حالا
میان اصوات خاموش اشک
همه می گذرند و می گویند :
« چقدر ساده فراموش شدی !»

                                          محدثه محوی شیرازی
+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 17:33 توسط ابراهیم شادمهر |

حرف سنگین
وقتی که هیچ واژه ای به ذهنم نمی رسد
حرفی نمی زنم
سنگین ترم
                                                 مهدی بخشی (رایا)

مشترک فید ما شوید


رویای بلند
شب بلندم را
به افسانه چشمت کوتاه کن
و رویای کوتاهم را
به نگاهی بلند...
***
امشب
تا صبح نمی پاید شب
فردا
تا شب می مانم
در رویا...

                                             حمید رضا شکارسری
+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 17:31 توسط ابراهیم شادمهر |

آتش کشید شعله کشید از سراسرم
با اولین نگاه تو ای عشق آخرم
باران گرفت در کلماتم فروچکید
در گیر و دار ابر و غزل روی دفترم
نام تو چیست آینه یا آب ؟.... بگذریم
نام تو پیش هر کس و ناکس نمی برم
اینک تویی که در شب من گام می زنی
یا آفتاب می گذرد از برابرم
شب رفتنی است صبح غزل قول می دهم
تن پوشی از سپیده برایت بیاورم
شب را غروب کن به نگاهی غروب کن
دست مرا بگیر و به خورشید بسپرم

سید علی اکبر میر جعفری
+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 17:30 توسط ابراهیم شادمهر |

گاهی که می پرسند
از من اهل کجایی
می مانم
یک ستاره دلتنگ
ویا یک پرنده عاشق
اهل کجاست؟
گاهی که می پرسند
از من
می مانم
کجای جهان ایستاده ام
که نمی دانم......

                                   عبدالرضا شهبازی
+ نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 22:55 توسط ابراهیم شادمهر |

زندگی پائیز است
برگ زردی است که از شاخه دنیا به زمین
می افتد
زندگی پروازی است
که در آن فرصت دیدار اقاقی ها نیست
زندگی را باید
قدر دانیم
مبادا که زمستان زدستان زمان
کوچ کند.

                                                  سمیه ریاحی
+ نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 22:55 توسط ابراهیم شادمهر |

در خلوت تنهاییم
حضور مبهمت
و تصویر گنگ نگاهت
مرهمی است بر دردهای کهنه دلم
بی تو،
شب هایم بدون شبگرد عشق،
مرگبارترین شب هاست...


                                                     ریحانه اسمعیلی
+ نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 22:53 توسط ابراهیم شادمهر |

با پاهایی خسته
وبا قلبی پرامید
به سویت می آیم
با نگاهی پر از خداحافظی
در را به رویم می بندی
مرا به تقدیر می سپاری
و من می مانم با حرف های نگفته
و آرزوی یافتن دری که
کسی قصد بستن درش را نداشته باشد.

                                                     مریم چناری

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 14:12 توسط ابراهیم شادمهر |


در ذهن عشق پیشه این خسته تا تویی
همواره آن یکی که نگردد دو تا ، تویی
تعبیر عاشقانه ای از مرگ وزندگی است
یک لحظه با تو بودن و یک لحظه با تویی
هر شب که چشم پنجره ها بسته می شود
یادی که می وزد به دلم بی صدا تویی
آن کس که مثل زندگی جاودانه است
در من، همین که می شوم از خود جدا تویی
من از «من» و «تو» بودنمان سخت خسته ام
آن مفردی که جمع کند این دو را، تویی
بر موج رود ، کشتی دل ، نرم می رود
وقتی خدا تو هستی وتا ناخدا تویی

  فریبا یوسفی
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 14:11 توسط ابراهیم شادمهر |


من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!
چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی
مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی
نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی
نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...


مهدی مظاهری

+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:43 توسط ابراهیم شادمهر |


وفا نكردي‌ و كردم‌ خطا نديدي‌ و ديدم‌
شكستي‌ و نشكستم‌ بريدي‌ و نبريدم‌
اگر زخلق‌، ملامت‌ و گر ز كرده‌ ندامت‌
كشيدم‌ از تو كشيدم‌، شنيدم‌ از تو شنيدم‌
كيم‌؟ شكوفة‌ اشكي‌ كه‌ در هواي‌ تو هر شب‌
زچشم‌ ناله‌ شكفتم‌ به‌ سوي‌ شكوه‌ دويدم‌
مرا نصيب‌، غم‌ آمد به‌ شادي‌ همه‌ عالم‌
چرا كه‌ از همه‌ عالم‌ محبت‌ تو گزيدم‌
چو شمع‌، خنده‌ نكردي‌ مگر به‌ روز سياهم‌
چو بخت‌، جلوه‌ نكردي‌ مگر به‌ موي‌ سپيدم‌
به‌ جز وفا و عنايت‌ نماند از ستم‌ تو
ندامتي‌ كه‌ نبردم‌، ملامتي‌ كه‌ نديدم‌
جوانيم‌ به‌ سمند شتاب‌ مي‌شد و از پي‌
چو گرد در قدم‌ او دويدم‌ و نرسيدم‌
نبود از تو گريزي‌ چنين‌ كه‌ بار غم‌ دل‌
زدست‌ شگوه‌ گرفتم‌ به‌ دوش‌ ناله‌ كشيدم‌
چه‌ عهدها كه‌ نبستي‌ چه‌ فتنه‌ها كه‌ نراندي‌
چه‌ رنج‌ها نكشيدم‌ چه‌ طعنه‌ها نشنيدم‌
به‌ روي‌ بخت‌، زديده‌، زچهر عمر، به‌ گردون‌
گهي‌ چو اشك‌، نشستم‌، گهي‌ چو رنگ‌، پريدم‌

مهرداد اوستا
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:41 توسط ابراهیم شادمهر |


آنان چه احمقند...
آنان که عشق را
تنها به سوی خویش
اصرار می کنند.
خود را میان تن،
تن را میان من ،
من را میان خود ،
تکرار می کنند .
لیلای خسته را
از انتظار جسم ،
از شانه های یار
بیزار می کنند.
وقتی به هر هوس
در بازوان لمس
چیزی شبیه عشق
ایثار میکنند.
با نغمه های دل
شوری اگر تپید،
اورا به راه خویش
اجبار می کنند.
آنان که روزو شب
از انتهای روح
خود را که مرده اند
اقرار می کنند.
آنان چه کوچکند...

نغمه رضائی
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:40 توسط ابراهیم شادمهر |

من دلم می خواهد خانهای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو، گل بشنو   

هر کسی می خواهد داخل خانه پر مهر صفامان گردد

یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند

شرط وارد گشتن ، شست وشوی دل هاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم : ای یار ! خانه دوستی ، این جاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست ؟

 

نیلوفر عاکفیان

+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 13:9 توسط ابراهیم شادمهر |

هر چند از این دوری و چشمان قشنگت گله داریم

تا لحظه خوبی که بیایی، من دل حوصله داریم

گفتی من وتو ، قسمت یک پنجره باشیم قبول است

هر چند به اندازه پرواز و قفس ، فاصله داریم

یادت که نرفته ست عزیزم ، که اگر دردسری هست

از خنده آن روز ، از آن کوچه ، از آن یک بله داریم

دیگر همه را گردن این قسمت و تقدیر نینداز

تقدیر کدام است ؟ ببین ما خودمان مساله داریم

عیب از خودمان نیست که تا پای قراری به میان است

هی صحبت کمبود زمان می شود و مشغله داریم

انگار محال است که ما قسمت یک پنجره باشیم

حالا که به اندازه چرواز و قفس فاصله داریم

 

طاهره رستمی

+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 13:6 توسط ابراهیم شادمهر |

حس می کنم دوباره دلم مبتلای توست

حس غریبهای که هوایش هوای توست

حسی شبیه عشق ، شبیه پرنده ، ابر

حس سماع در ملکوت هوای توست

پشت عبور ثانیه ها محو می شود

احساس یک غریبه که نا آشنای توست

امروز هر چه دغدغه شور و شاعریست

بگذار عاشقانه بگویم – برای توست

دارد دلم قدم به قدم چیش می رود

بین تمام حادثه ها رد پای توست

الهام فرامزی نیا

+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 13:5 توسط ابراهیم شادمهر |

مادرم می گفت :

عاشقی

یک شب است و

پشیمانی

هزار شب

حالا

هزار شب پشیمانم

که چرا

یک شب عاشق نبودم

 

رامین یوسفی

+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 13:4 توسط ابراهیم شادمهر |

پر شد فضای سینه شب از نسیم صبح

پیچید در مشام طبیعت شمیم صبح

شب زد به بام خانه خود بیرق سپید

پیغام صلح داد و نهان شد ز بیم صبح

آواز شب شکافت خروس سپیده دم

خوش می دهد بشارت فتح عظیم صبح

خورشید با شکوه و جلال و جمال خویش

آهسته پای می نهد اندر حریم صبح

با سامری بگو نزند دم ز ساحری

اکنون که دم زد ز ید بیضا کلیم صبح

درسی به ما زحکمت اشراق می دهد

هر بامداد از دل روشن حکیم صبح

«عادل» به راستی سخنت شرح تازه ای است

از پاکی و صداقت و ذوق سلیم صبح

غلامعلی حداد عادل

+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 12:22 توسط ابراهیم شادمهر |