۩۞۩ ... دلم گرفت ... ۩۞۩
خود را شبی در آينه ديدم دلم گرفت
از فكر اين كه قد نكشيدم دلم گرفت
از فكر اينكه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
از اين كه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخريدم دلم گرفت
كم كم به سطح آينه ام برف می نشست
دستی بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت
دنبال كودكی كه در آنسوی برف بود
رفتم ولی به او نرسيدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه ای نكشيدم دلم گرفت
شاعر كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبی در آينه ديدم دلم گرفت
سيد مهدی نقبايی
۩۞۩ ... ای بهار گمشده... ۩۞۩
باچتر آبی ات به خيابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی
نم نم بيا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خيس درختان که آمدی!
امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده رویی ات بنمايان که آمدی
فواره های يخ زده يکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی
شب مانده بود و هيبتی از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ايوان که آمدی
زيبايی رها شده در شعر های من!
شعرم رسيده بود به پايان که آمدی
پيش از شما خلاصه بگويم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی
گنجشگ ها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی!
