تبليغاتX
تــرمــه

بند يازدهم


از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده ست
وز حلق تشنه، سورۀ قرآن بر آمده ست
موج تنور پيرزنی نيست اين خروش
طوفانی از سماع شهيدان بر آمده ست
اين كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمۀ حيوان بر آمده ست
باور نمی كنی اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان بر آمده ست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتری ز دست شهيدان در آمده ست
راه حجاز می گذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده ست


چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم

بند دوازدهم


گودال قتلگاه، پر از بوی سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پی هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا ای حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير می شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولی دريغ
خطش تمام، كوفی و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود


يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود 

بند سيزدهم


تو پيش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن يوسفی كه تشنه برون آمدی زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته ای و می نگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب ها سياه تر
تنها تر از هميشه ام ای شاه بی سپاه
با طعن نيزه ها به اسيری نمی رويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام
از تار وای وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامۀ شادی به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامۀ سياه!


بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب 

بند چهاردهم


قربان آن نی يی كه دمندش سحر، مدام
قربان آن می يی كه دهندش علی الدوام
قربان آن پری كه رساند تو را به عرش
قربان آن سری كه سجودش شود قيام
هنگامۀ برون شدن از خويش، چون حسين -علیه السلام-
راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام


با كاروان نيزه به دنبال، می روم
در منزل نخست تو از حال می روم



 

خطبه زینب کبری (س) در مجلس یزید


پس از سخنان کفرآمیز یزید، هـنـگـامـی کـه وی حـقیقت درون خود را آشکار ساخت و بر همگان معلوم شد که جنگ بین امام حسین (ع) و یزید جنگ بین دین و کفر بوده است، حضرت زینب به پا خاست و سخنرانی تاریخی اش را با این آیه شروع کرد، فرمود:
"
سرانجامِ بدکاران، آن شد که آیات الهی را تکذیب و مسخره کردند." در ادامه سخنرانی اش باز هم از قرآن کمک گرفت: "کافران مپندارند که اگر به آنان مهلت می دهیم، برایشان خوب است، بلکه گناهانشان افزوده می شود و برای آنان عذاب خوارکننده ای است."
سـپـاس خـدا را و درود خـدا بـر رسـول او و خاندانش باد. خدای سبحان راست گفت که فرمود: عـاقـبـت آنـان که کار زشت کردند، بسیار زشت است که آیات خدا را تکذیب کردند و به استهزا گرفتند. ای یزید گمان می کنی اکنون که اطراف زمین و آفاق آسمان را بر ما بسته ای و چنان راه چاره بر ما مسدود نموده ای که ما را برده وار به هر سو می کشند، ما نزد خدا بی مقدار شده و تو مـحـتـرم هـستی و این پیروزی به خاطر ارزشی است که نزد خدا داری که تکبر می ورزی و باد به بـینی انداخته ای، از اینکه روزگار به کام توست و کارهایت مرتب و آراسته و ملک و پادشاهی ما را بی مزاحم در اختیار گرفته ای، شادمان و خوشحالی؟ اندکی آهسته تر، آیا فراموش کرده ای که خدای تعالی می فرماید: "کـافـران نـپـنـدارنـد مـهلتی که به ایشان می دهیم به نفع آنهاست، این مهلت را فقط برای آن می دهیم که گناه بیشتر مرتکب شوند و آنان را عذابی دردناک است." (آل عمران /  ۱۷۸).
آیا این عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده بنشانی و دختران رسول خدا را اسیر کرده در حالی که پرده از ایشان برداشته و چهره هایشان را آشکار کرده به دست دشمنان دهی تا از شهری به شهری برند و قومی بیگانه به آنان نگاه کنند و دور و نزدیک و شریف به آنها چشم دوزند، در حالی که نه سرپرستی برای آنها مانده نه پشتیبانی. چگونه می توان از کسی انتظار مراعات داشت که مادرش جگر پاکان را به دندان کشید و گوشتش از خـون شـهیدان روئید؟ چگونه در دشمنی ما خانواده کوتاهی کند کسی که ما را با چشم بغض و کنیه می نگرد؟
بـا این همه باز بدون آن که احساس گناه کنی و بدانی چه می کنی با چوب به لب و دندان ابا عـبـداللّه سـالار جوانان اهل بهشت می زنی و می گویی: "فریاد شادی سر دهید، دست مـریـزاد ای یـزید" چرا نمی گویی که با ریختن خون ذریه محمد (ص) و ستارگان زمین از آل عـبـدالـمـطـلـب، زخم ما را علاج ناپذیر کردی و ریشه امان را سوزاندی؟ اکنون نیاکان خود را صدا می زنی و گمان می کنی که با آنها سخن گفته ای؟ به زودی نزد آنان می روی و آرزو می کنی که دسـتـت خـشـک شده بود و این کار را نمی کردی و زبانت لال می شد و این سخن را نمی گفتی . خدایا حق ما را بستان و انتقام ما را از این ستمگران بگیر و خشمت را بر کسی که خون ما را ریخت و حامیان ما را کشت، نازل کن. به خدا سوگند پوست خود را شکافتی و گوشت خود را پاره کردی . تـو بـا ایـن بـار کـه از ریـختن خون ذریه رسول خدا (ص) و شکستن حرمت عترت و پاره تنش به گردن داری، بر او وارد می شوی، "و گمان مکن آنانکه در راه خدا کشته می شوند مرده اند، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند." (آل عمران /  ۱۶۹).
هـمـیـن بـرایت بس که خداوند حاکم است و محمد (ص) خصم تو و آن کسی که کار را برای تو ساخته و پرداخته کرد و تو را بر گردن مسلمین مسلط نمود، به زودی خواهد فهمید که پاداش ستمگران بد پاداش نیست و آگاه می شود که کدام یک از شما پست تر و لشکر کدام یک ضعیف تر است. اگـر مصائب دنیا باعث شده که من با تو سخن بگویم باز هم تو را بی ارزش می دانم و کوبیدنت را لازم و نکوهشت را با ارزش می شمرم و از جاه و حشمت تو هراسی ندارم، ولی چشم گریان است و دل بریان. اگر امروز ما را به عنوان غنیمت گرفته ای، به زودی در آنجا که جز عمل خود را نیابی، ما به زیان تو خواهیم بود و خدا به بندگان خود ستم نمی کند.
بـه خـدا شـکـایـت می کنم و بر او تکیه دارم، پس هر حیله که داری به کار گیر و هر چه می توانی تـلاش کن و هر چه می خواهی کوشش کن، به خدا نمی توانی ما را از خاطره ها محو کنی و وحی ما را بـمـیرانی و به نهایت ما نمی رسی و ننگ این ستم را نمی توانی از خویش پاک کنی. رأی تو بسیار سـسـت و ایـام دولـت انـدک و آن روز کـه مـنادی فریاد می زند: "لعنت خدا بر ستمکاران باد"، جمعیت ات به پریشانی می گراید.
سـپـاس خـدا را کـه کار پیشینیان ما را با سعادت و مغفرت پایان برد و کار آخرمان را با شهادت و رحمت و از خدا می خواهم که ثوابشان را کامل کند و بیفزاید و خودش برای ما خلفی نیکو باشد که او مهربان و رحیم است و او برای ما کافی و بهترین وکیل است.
و بدین گونه سخنرانی حضرت زینب (س) بیانگر خروج یزید از اسلام و بی اعتقادی او به دین و اثبات کفر و انجام کارهای زشت و ناپسند اوست. در حقیقت، واقعه با عظمت کربلا، کفر پنهان بنی امیه را ظاهر و چهره اصلی آنها را برای مردم روشن کرد. تبلیغات بنی امیه وانمود کرده بود که بر دشمنان اسلام و بر شورشیان پیروز شده اند و خاندان آنها را به اسارت درآورده اند، اما حضرت زینب و امام زین العابدین با سخنرانی های خود "جشن" را به "عزا" تبدیل و پیروزی را بر کام یزید تلخ کردند .
خرابه شام
بعد از سخنرانی حضرت زینب (س) در مجلس جشن یزید، که وضع را بر ضد او تغییر داد، یزید خاندان امام حسین (ع) را در خرابه ای بی سقف جای داد. اهل بیت، چند روز در آن خرابه بودند و برای امام حسین (ع) و شهدای کربلا عزاداری می کردند.
در مدتی که خاندان امام حسین (ع) در شام اسیر بودند، چند نوبت آنها را به قصر یزید بردند. یزید به هیچ وجه حیله اش عملی نشد و هر بار نتیجه معکوس گرفت. او ناچار شد خاندان پیامبر (ص) را به مدینه بفرستد.

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم شادمهر در چهارشنبه 8 اسفند1386 و ساعت 17:32 |

بند هشتم


خون می رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
يا زخم های نعش علی اكبر شما؟
آن كهكشان شعله ور راه شيری است
يا روشنان خون علی اصغر شما؟
ديوان كوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگين آبی انگشتر شما
از مكه و مدينه ، نشان داشت كربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مي زديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما


گاهی به غمزه، ياد ز اصحاب می كنی
بر نيزه، شرح سورۀ احزاب می كنی

بند نهم


در مشك تشنه، جرعۀ آبی هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ يا اخا
وقتی « كنار درك تو، كوه از كمر شكست »
تيری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و كوزۀ لب تشنگان شكست!
شد شعله های العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنيد، صدای ( الست ) دوست
سر شد (بلی)ی تشنه لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست


باران می گرفت و سبو ها كه پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف ها كه دُر شدند

 

بند دهم


باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازۀ شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي ست، به محشر چه حاجت است؟
كی اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟
ما كشتۀ  توايم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره می گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟
بنشين به پای منبر من، نوحه خوان، بخوان!
تا نيزه ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟


در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم

علیرضا قزوه

 یا سید الشهدا

 

شمشیر و شهادت

 

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست

ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت

خبری مختصر از خاطره کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه آینه هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو اباالفصل

می فشاندیم سبک تر زکفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده

می رود دایره در دایره پژواک صدایت

محمدرضا محمدی نیکو

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم شادمهر در پنجشنبه 27 دی1386 و ساعت 20:3 |

بند پنجم


كو خيزران كه قافيه اش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به نی خيزران كنند
بگذار بی شمار بميرم به پای يار
در هر قدم دوباره مرا نيمه جان كنند
پيداست منظری كه در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان كنند
يارب، سپاه نيزه، همه دستشان تهی ست
بی توشه اند و همرهي كاروان كنند
با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند


با پای سر، تمامي شب، راه آمدم
تنهايی ام نبود، كه با ماه آمدم

بند ششم


ای زلف خون فشان توام ليلة البرات
وقت نماز شب شده، حی علی الصلات
از منظر بلند،ببين صف كشيده اند
پشت سرت تمامی ذرات كائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشك های تشنه وضو می كند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را می دهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجو ست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمۀ حيات
ما را حيات لم يزلی ، جز رخ تو نيست
ما بی تو چشم بسته و ماتيم و در ممات


عشقت نشاند، باز به دريای خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم


از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پی تسكين بياوريد!
دست خداست، اين كه شكستيد بيعتش
دستی خدای گونه تر از اين بياوريد!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نيزه های بر شده، پايين بياوريد!
امشب برای خاطر طفل سه ساله ام
يك سينه ريز، خوشۀ پروين بياوريد!
گودال، تيغ كند، سنان های بی شمار
يك ريگزار، سفرۀ چرمين بياوريد!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی ست!
فالی زنيد و سورۀ ياسين بياوريد!


خاتم سوی مدينه بگو بی نگين برند!
دست بريده، جانب ام البنين برند!

علیرضا قزوه

لسلام علیک یا اباالفضل

اوج عطش

 

تو با تنهاییت از خود فرا رفتی به تنهایی

ولی در خود فرو ماندیم ما جمع تماشایی

تو در اندازه های ناگزیر ما نمی گنجی

تو را هم با تو می سنجیم در عزم و شکیبایی

از اول ، آخر کرب وبلایت را چنین دیدم

تو و هفت آسمان غربت، تو و یک دشت تنهایی

نوای گریه باران در این شب های بی پایان

به سوی توست با ما عاشقان گرم هم آوایی

از آن روزی که خونت بر زمین باریده، گردیده

تمام خاک لبریز از شقایق های صحرایی

کسی مثل تو ، لفظ عشق را معنا نخواهدکرد

کسی مثل تو، مثل تو، به این ایجاز و شیوایی

زلالی های یاران تو را تصویر از این بهتر

که جان دادند در اوج عطش دل های دریایی

به جان تو، که از تو، غیر تو، هرگز نخواهم خواست

ولی دستی تهی دارم مگر بر من ببخشایی

سهیل محمودی

السلام علیک یا ابا عبدالله

+ نوشته شده توسط ابراهیم شادمهر در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 23:38 |

بند سوم


فرصت دهيد گريه كند بی صدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر كنيد
در بر گرفته مويه كنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زان گونه اشك ها كه مرا هست با فرات
حالي به داغ تازۀ خود گريه می كنی
تا مي رسي به مرقد عباس، يا فرات
از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات


از طفل آب، خجلت بسيار مي كشم
آن يوسفم كه ناز خريدار می كشم 

 



بند چهارم
 
بعد از شما به سايۀ ما تير مي زدند 
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند 
پيشاني تمام شان داغ سجده داشت 
آنان كه خيمه گاه مرا تير می زدند 
اين مردمان غريبه نبودند، ای پدر 
ديروز در ركاب تو شمشير می زدند 
غوغای فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بی شير می زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان 
محرم نگشته تيغ به تقصير می زدند 
در پنج نوبتی كه هبا شد نمازشان 
بر عشق، چار مرتبه تكبير می زدند 
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن 
هم ماه و سال، بعد تو زنجير می زدند
 
از حلق های تشنه، صدای اذان رسيد 
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد

 

علیرضا قزوه