نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار...
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم....
ناگفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

عیدت مبارک قیصر
دومین آبان بعد از او فرا رسید ، دومین آبان بدون لبخندهای او . هشتمین روز از هشتمین ماه سال اگرچه امسال به یمن ولادت باسعادت هشتمین امام شیعیان با شادی و سرور همراه است ، اما در عین حال برای من و خیلی ها یادآور سه شنبه ی تلخی ست که قیصر امین پور در آنروز چشم از جهان فروبست . می دانم اینجا و الان موقع اش نیست که برایش احساس دلتنگی کنم و مطلبی تلخ را بنویسم که یادآور آبان دوسال پیش باشد ؛ ولی باور کنید دلم برایش تنگ شده .... می نویسم که برایش فاتحه ای بخوانیم وصلواتی بفرستیم تا او هم امروز خوشحال باشد . برای شادی روحش آن شعر زیبا که برای امام هشتم گفته بود را می گذارم .
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را میشناسند
اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچههای خراسان، تو را میشناسند
روحش شــاد ...

درد وارهها
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
پی نوشت 1 : بهانه ی نوشتن اش بماند ...
پی نوشت 2 :همه جوره اش را در این کشور می توان تجربه کرد وبلاگ نویسی از درون زندان
مگر می توان پهلوی تو بود و شکسته نبود ؟
حمید رضا شکارسری
صدایی به رنگ صدای تو نیست
بجز عشق، نامی برای تو نیست
شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست
تن جاده از رفتنت جان گرفت
رگِ راه جز رد پای تو نیست
مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست
به تشیع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست
کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعه زخم های تو نیست
به آن زخم های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست
قیصر امین پور
تا کنون بغضی شکسته دیده ای؟
مادری از پا نشسته دیده ای؟
تاکنون سرّ نهفته داشتی؟
ماجراهای نگفته داشتی؟
تاکنون دریای ماتم دیده ای ؟
مادرت را با قدّ خم دیده ای ؟
داشتی در سینه آهی دردناک ؟
مادرت را دیده ای بر روی خاک ؟
تا کنون بودی عصای مادرت ؟
از مصیبت خاک ریزی بر سرت ؟
مادرت را سوی خانه برده ای ؟
گوشواره ، دانه دانه دیده ای ؟
دیده ها از اشک و خون پُر دیده ای ؟
خاک کوچه روی چادر دیده ای ؟
شهادت بانوی آب و آینه حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه دوستان تسلیت عرض می کنم .
نتايج يك نظرسنجي كه از جمعي از شاعران و پژوهشگران شعر ايران صورت گرفته، نشان ميدهد كه «قيصر امينپور» با كسب 57 درصد آرا، برترين شاعر سالهاي پس از انقلاب اسلامي است.
بر اساس اين نظرسنجي، پس از قيصر امينپور كه 19 رآي را به خود اختصاص داده است، سيدحسن حسيني با 14 رأي، سلمان هراتي و علي معلمدامغاني هر كدام با 8 رأي به عنوان شعراي تأثيرگذار دوران پس از انقلاب شناخته شدهاند.
همچنين اين نظرسنجي نشان ميدهد كه اشعار عليرضا قزوه با 5 رأي و حميد سبزواري و محمود شاهرخي هركدام با 4 رأي نيز با در ميان مخاطبان شعر، با اقبال مواجه شدهاند.

نظرات شاعران و پژوهشگران شعر كه در اين نظرسنجي شركت كردند، به اين شرح است:
* صابر امامي: علي معلم (كلاسيك)، محمدعلي مؤيد (نو)
* حسين اسرافيلي: مهرداد اوستا و قيصر امينپور (كلاسيك)، سلمان هراتي و سيدحسن حسيني (نو) و احمد عزيزي (مثنوي)
* هادي خورشاهيان: قيصر امينپور، سيدحسن حسيني و محمدرضا عبدالملكيان
* غلامرضا امامي: قيصر امينپور
* اسماعيل اميني: مهرداد اوستا، علي معلم دامغاني، سيدحسن حسيني و قيصر امينپور
* پرويز بيگيحبيبآبادي: قيصر امينپور، سيد حسن حسيني، سلمان هراتي، سپيده كاشاني، نصرالله مرداني
* عباس براتيپور: حميد سبزواري، مشفق كاشاني، محمود شاهرخي و علي معلم (كلاسيك)، سيد حسن حسيني، قيصر امينپور، سلمان هراتي، طاهره صفارزاده (نو)
* سعيد بيابانكي: علي معلم دامغاني، يوسفعلي ميرشكاك، قيصر امينپور و سيدحسن حسيني
* مشفق كاشاني: حميد سبزواري و محمود شاهرخي (پيشكسوت)، عليرضا قزوه، موسوي گرمارودي، سيد حسن حسيني، قيصر امينپور، سپيده كاشاني (جوانترها) و فاطمه راكعي، محمدرضا عبدالملكيان، طاهره صفارزاده، ساعد باقري، سهيل محمودي و عبدالجبار كاكايي(نوپردازها)
* احد دهبزرگي: حسين اسرافيلي، علي معلم دامغاني ، مرتضي اميري اسفندقه، حميد سبزواري، سيدحسن حسيني،قيصر امينپور، نصرالله مرداني
* سينا عليمحمدي: قيصر امينپور و سيدحسن حسيني
* حميد سبزواري: محمود شاهرخي، مشفق كاشاني و مهرداد اوستا
* حميدرضا شكارسري: قيصر امينپور، عليرضا قزوه و سلمان هراتي (شعر دفاع مقدس)
* يوسفعلي ميرشكاك: مشفق كاشاني، حميد سبزواري و محمود شاهرخي (پيشكسوتان) / علي معلم دامغاني، سيدحسن حسيني و قيصر امينپور (شعراي برجسته انقلاب و جنگ) / حسين منزوي، محمدعلي بهمني، عبدالجبار كاكايي، كياسري، عليرضا قزوه، سهيل محمودي، مرتضي اميرياسفندقه (نسل جوان)
* افشين علاء: قيصر امينپور، سيدحسن حسيني، علي معلم، سلمان هراتي
* غلامرضا كافي: قيصر امينپور، عليرضا قزوه
* مصطفي محدثيخراساني: سيد حسن حسيني، قيصر امينپور، سلمان هراتي، عليرضا قزوه
* گروس عبدالملكيان: قيصر امينپور، سلمان هراتي، سيدحسن حسيني و محمدرضا عبدالملكيان
* فاضل نظري: قيصر امينپور
* قادر طراوتپور: قيصر امينپور، سيدحسن حسيني، علي معلم و سلمان هراتي
* آرش شفاعي: قيصر امينپور
ضياءالدين ترابي، محمدرضا تركي، مصطفي رحماندوست، كاووس حسنلي، محمود شاهرخي، مصطفي عليپور، محمدرضا عبدالملكيان، عبدالجبار كاكايي، موسي بيدج، ضياءالدين شفيعي و محمدعلي بهمني نيز در اين نظرسنجي، با بيان اينكه انتخاب يك شاعر كار سختي است، از پاسخ به نظرسنجي فارس امتناع كردند.
همچنين مرتضي اميرياسفندقه تمامي شاعران متعهد پس از انقلاب را برگزيد.
«قيصر امينپور» شاعر، اديب و فارسيپژوه در ارديبهشتماه سال 1338 در دزفول به دنيا آمد و در بامداد 8 آبانماه 86 در بيمارستان دي تهران دار فاني را وداع گفت.
امين پور، رشتههاي تحصيلي مختلفي را تجربه كرد.
وي در سال 57 از تحصيل در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران انصراف داد. امينپور همچنين تحصيل در رشته علوم اجتماعي دانشگاه تهران را در سال 1363 نيمه كاره رها كرد و به رشته ادبيات فارسي روي آورد و سرانجام در سال 1376 با راهنمايي شفيعي كدكني موفق به اخذ دكتراي ادبيات فارسي از دانشگاه تهران شد.
وي از سال 67 تا 70 در دانشگاه الزهرا تدريس كرد و از سال 70 تا آخر عمرش هم به عنوان مدرس ادبيات فارسي در دانشگاه تهران فعاليت ميكرد.
امينپور دبير شعر هفته نامه سروش طي سال هاي 71-60، سردبير ماهنامه ادبي-هنري سروش نوجوان 83- 67 و عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسي بوده است.
«ظهر روز دهم» (برنده جايزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكري)؛ «به قول پرستو» (برنده جايزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكري)؛ «تنفس صبح»، «در كوچه آفتاب»، «منظومه روز دهم»، «توفان در پرانتز»، «بي بال پريدن»، «گلها همه آفتاب گردانند» و «دستور زبان عشق» از جمله آثار اين شاعر هستند.
به نقل از : رجا نیوز
درباره قیصر اینجا را هم بخوانید.
هشتم آبان برای من یاد آور یک سه شنبه ی تلخ و خاطره غم انگیز از دست رفتن قیصر امین پور است ، مثل یک چشم به هم زدن هشتم آبان دیگری آمد و یکسال از آن روز گذشت .....

ساعت هفت ونیم یا هشت ونیم بود درست یادم نیست ، در اتوبوس بودم و طبق معمول سر پا ، رادیوی اتوبوس روشن بود رادیو پیام و اخبارش که هر پانزده دقیقه یکبار پخش می شود . بعد از یک ترانه ای ملایم نوبت به اخبار رسید ؛ گوینده ی اخبار بلافاصله پس از سلام گفت : « قیصر امین پور شاعر معاصر کشورمان بامداد امروز هشتم آبان در بیمارستان دی دارفانی راوداع گفت .» چند قدمی به سمت جلوی اتوبوس برداشتم شاید چیز دیگری ، شاید اشتباه شنیده باشم . همین طور هاج و واج مانده بودم . خیلی وقت بود که می دانستم او بیمار است از همان موقع که [مجله ] ایران جوان را می خریدم و می خواندم یادم هست ایران جوان یکروز در یکی از شماره هایش عکس بزرگی در دو صفحه چاپ کرده بود و در صفحه ای دیگر برای او آرزوی سلامتی کرده بود . اینقدر مبهوت و مغموم این خبر شده بودم که نفهمم این مسیر 40 دقیقه ای را چگونه طی شد . قیصر را خیلی ها می شناختند ، خیلی ها دوست اش داشتند . او خیلی مصاحبه نمی کرد و به خصوص هیچ گاه در تلویزیون او را ندیدیم با این حال کتابهای او همیشه پرفروش و تاثیرگذار بودند . فوری به دوستانم با اس ام اس خبر دادم فکر می کردم آنها باخبرند ، نوشتم که : « قیصر هم رفت » . ولی از قرار آنها هم نمی دانستند و با خبر من خیلی ناراحت شدند .

امین پور ارتباط تنگاتنگی با بزرگان شعر و ادبیات و مویسقی داشت . اکثر ترانه های زیبا که این سالها شنیده ایم از اصفهانی ، افتخاری و عبداللهی متعلق به او بود . قیصر تا آنجایی که من می دانم مشکلات جسمی اش از زمانی شروع شد که در یکی از جاده های کشور به شدت تصادف کرد ، کلیه هایش تحت تاثیر همین تصادف مشکل پیدا می کنند . به گواه دوستانش وضع قیصر این اواخر روز به روز بدتر می شد تا جایی که از لحاظ ظاهری او روز به روز ضعیف تر می شد . سهیل محمودی هروقت در برنامه ی با کاروان شعر و موسیقی یادی از او می کرد برای او آرزو ی سلامتی داشت . ساعد باقری در رادیو پیام در آن برنامه شباهنگاهی اش هر وقت یادی از او می کرد از مردم می خواست تا برای سلامتی اش دعا کنند . به عکس پایین توجه کنید این عکس را بارها و بارها دیده ایم حتی یکبار دیگر خودم در همین وبلاگ گذاشته ام .

آدم های این عکس شباهت های فراوانی با هم دارند . هر سه شاعرند . هر سه نقش بسزایی در ادبیات و شعر معاصر این مملکت دارند . سلمان و قیصر هر دو به گونه ای فوت شدند که متاسفانه زمینه ساز مرگ آنها یک تصادف بوده است . سید حسن حسینی و قیصر هر دو در نیمه های شب و 48 سالگی از دنیا رفتند .هر سه هنوز برای مردن خیلی جوان بودند . واقعا چه عکس عجیبی!
قیصر علاوه بر این که شاعر خوبی بود انسان خوبی هم بود و واقعیت دقیقا همان بود که بسیاری از دوستان قیصر هم اذعان کرده اند بین قیصر امین پور و شعر هایش فاصله ای نبود . او همان بود که در شعرهایش می دیدیم و این باعث تمایز او از دیگران بود و همین بود که کتاب های او از پر تیراژترین بود . او هیچگاه از اوج فاصله نگرفت و در اوج هم رفت . او در آخرین ماههای عمرش " دستور زبان عشق " را منتشر کرد که تکامل یافته ی همه ی شعرهایش بود . " دستور زبان عشق " ی که آخرین ایستگاه قطار شعر ها و زندگی قیصر شد .
یاد و خاطره ی قیصر امین پور شاعر دردآشنای هم روزگارمان گرامی باد. با هم یکی از آخرین شعرهایش را می خوانیم :
شعرناگفته – آخرین دفتر قیصر امین پور « دستور زبان عشق »

نه !
کاری به کار عشق ندارم !
من هیچ چیز و هیچ کس را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند ....
پس من با همه ی وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم .
به لینک های زیر سر بزنید دست نوشته های دوستان قیصر برای اوست :
مهمان داری سید!... - علیرضا قزوه
قيصر امين پور هم از ميان ما كوچيد - محمدكاظم كاظمي
داغ ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر! – علیرضا قزوه
در سوگ قیصر - عبدالرحیم سعیدی راد
در بدرقه دوستم قیصر امین پور - ابوالفضل زرویی نصر آباد
قیصر شعر – عبدالرحیم سعیدی راد
چشمان تو، ویرانه های تخت جمشیدند (خاطره ای از قیصر ) - ابوالفضل زرویی نصر آباد
غزلی برای قیصر - عبدالرحیم سعیدی راد
بين امين پور و شعرهايش فاصله اي نيست – سهیل محمودی
پر کشید قیصر هم... - سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا)
برای قیصر شعر ایران - سعید بیابانکی
قیصر هم رفت... – ابراهیم سنائی
چه زود پیر شدند دوستانم – علیرضا قزوه
ای مسيح مهربان زير نام قيصرم - عبدالجبار کاکائی
تصویری از یک نامه با دستخط قیصر - علیرضا قزوه
بعد التحریر :
متاسفانه با خبر شدم که صبح امروز چهارم آبان ماه خانم طاهره صفارزاده از دنیا رفتند . طاهره صفارزاده، شاعر و مترجم قرآن و استاد دانشگاه بود که صبح امروز پس از يك دوره بيماري، در بيمارستان ايرانمهر تهران در سن 72 سالگي درگذشت.


شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفس های عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

پ.ن : امروز روزنامه ی کیهان نوشت :


زیر این آسمان ابری
به معنای نامش فکر می کند
گل آفتابگردان .
گروس عبدالملکیان

وخلاصه آن سه شنبه ات فرا رسید ....
سه شنبه؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه؛
چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ ،
سه شنبه؛
خدا کوه را آفرید!
باورم نميشود! كی كسی شنيده است
زير خاك گم شوند، قلههای استوار؟
بیتو گر دمی زنم، هر دمی هزار غم
روي شانهي دلم، هر غمی هزاربار
خبر بیماری ات را مدت ها بود که شنیده بودم می دانستم که هر از چند گاهی را در مریض خانه های پایتخت می گذرانی ، اما من همیشه دعایت می کردم . می دانستم که دیگر خسته شده ای ؛ می دانستم تحمل تنفس این هوا برایت سخت شده :
خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
همه به استادی ات ایمان داشتیم ، اما این صمیمیت شعرت بود که تو را دوست می دانستیم . چه کنم که از داغ غمت سینه ها شرحه شرحه است و زبانها ناتوان که خود بهتر گفتی :
سنگ ناله میكند: رود، رود بيقرار
كوه گريه میكند: آبشار، آبشار!
آه سرد میكشد باد، باد داغدار
خاك میزند به سر، آسمان سوگوار
سرو از كمر خميد، لاله واژگون دميد
برگ و بار باغ ريخت، سبز سبز در بهار
ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پيچوتاب شد، جستوجوی جويبار
در لبش ترانه آب، از گدازههای درد
در دلش غمی مذاب، صخره صخره كوهوار
یادم می آید که می گفتی :
آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمری است لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخيره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقويم
روزی به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد
روزی شبيه ديروز
روزی شبيه فردا
روزی درست مثل همين روزهای ماست.
اما این بار حرف آخرت را زدی ، لبخند لاغرت را نشان دادی و روز مبادا را بر تقویم هایمان نشاندی که همین امروز ونه دیروز و فردا ؛ درست و دقیق همین امروزبود !
توا این بار فتح شدی که:
که فتح آشکار تو
به اين شکست های بی بهانه بسته بود.
میدانم که این رفتن نیست و ما هم به تو خواهیم پیوست و دوباره تو را خواهیم دید که اینگونه گفتی :
من به چشمهای بی قرار تو
قول می دهم :
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم !
شاید تو هم اکنون مثل یارقدیمی ات( سید حسن حسینی) زمزمه می کنی:
هيچ كس داد من از فرياد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد
شاید هنوز حرف هایت ناتمام مانده بود ، ولی تقدیر این بود که آبان این بار زود بیاید تا دیر نشود روز وصالت...
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگی
پيش از آنكه با خبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير می شود
آی !
ای دريغ و حسرت هميشگی
ناگهان چقدر زود دير می شود !

چه اسفندها... آه !
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه!
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

اولین روز اردیبهشت را با گرامیداشت یاد و خاطره سهراب در بیست و هفتمین سالروز وفاتش آغاز می کنیم .
من آدم فراموش شده ای هستم . این جا در این خاک رنگارنگ ، هیچ چیز مرا نمی فریبد. این را از پیش می دانستم. ....... بهار نزدیک می شود . بوی گل های اقاقیا در راه است. خودت را برای دشت ها آماده کن. کاش می شد سر به صحرا بگذاریم........
باید امشب بروم .
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی ،عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
.............
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست ،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد : سهراب !
کفش هایم کو؟
