گناه بزرگ
اگر کسی جلوی دیگران را برای کار خیر بگیرد ، گناه بزرگی است . کارهای بچه گانه ای که به هدف ضرر می زند .
من آنقدر کثیف و پست و کافر نیستم که به دنبال خودخواهی وغرور و مصلحت
طلبی بخواهم به دنبال راه دگران بروم که منافع ملت را و انقلاب را زیر پا
بگذارم . ملت را بازیچه قرار دهم ، به خاطر قدرت شخصی بجنگم ، به خاطر کسب
سیاسی مبارزه کنم . به خاطر گروه گرایی ها حق را زیر پا بگذارم .
تکامل روح
وه چه هول انگیز است تاریخی که همه ی قهرمانانش چنگیز ، تیمور ، نِرُن ، آتیلا ، معاویه و یزید باشند !
قهرمانی که بر سر تمام لذایذ حیات پا گذاشت و با چهره سرخ به دیدار خدا رفت .
چوب درختانی بیابانی که در ریگزارهای خشک بی آب می روید ، بارها از چوب
درختی که در باغ و بستان پرورش یافته نیرومندتر است . تملک نفس ، علی را
بر حوادث و مشکلات غالب کرده بود.
وداع
ای حیات با تو وداع می کنم .
با همه ی زیبایی هایت ، با همه ی مظاهر جلال و جبروت، با همه ی کوه ها و
آسمان ها و دریا ها و صحراها ، با همه ی وجود وداع می کنم ، با قلبی سوزان
و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم .
لینک های مرتبط :
خدایا ، لااقل تو مرا می شناسی
آتش بودم ،دود شدم
یــادی از شقــــــایق و لالـــــــــــه
هنوز به دنبال شب
یکباره دیدم که جنگنده ی پیر از حمایت دیوار بیرون رفت ... در حالی که در معرض خطر بود ، هیچ کس حرفی نمی زد و اعتراضی نمی کرد . زیرا جنگنده ی پیر خود استاد جنگ و آگاه به خطر بود و کسی جرات نمی کرد با او حرفی بزند . همه در سکوتی عمیق و مصمم فرو رفته بودیم و با تعجب و ترس به پیرمرد نگاه می کردیم ... پیرمرد آرام ارام پیش می رفت و خطر گلوله را تقبل می کرد و گویی به مرگ نمی اندیشید ... من فورا متوجه شدم ! ... دیدم به سوی چند گل وحشی می رود که در میان خرابه ها و بین علف ها روییده بود . فهمیدم که نیرویی درونی ما فوق حیات ؛ نیرویی از عشق و زیبایی سرچشمه می گیرد . او را به جلو می راند ... آهی کشیدم و عمیق ترین درودهای قلبی و روحی خود را نثارش کردم ... مسلسل را به دست چپ داد . آرام آرام پیش رفت و با احترامِ تمام ، گلی را چید و به سمت دیوار برگشت ...
راستی چه تکان دهنده ! چقدر عجیب و چقدر زیبا و دوست داشتنی است ... جنگنده ای که برف بر سرش نشسته ، تفنگ به یک دست و گلی به دست دیگر ، برق شوق در چشمانش و شور عشق در قلبش ، در معرض خطر ، در تیررس دشمن ، به دنبال زیبایی می رود تا زیبایی اش را نثار شجاعت و فداکاری می کند ... چه شجاعتی ! چه فداکاری ! که خود بزرگ ترین مظهر آنست . گل را اورد و تقدیم به من کرد ... خواستم تشکر کنم ، اما لب هایم می لرزید ، قلبم می جوشید و صدایم در نمی آمد ... لذا با قطره ای اشک به او پاسخ گفتم .
آنچه در بالا قسمتی از یادداشت های شهید والامقام دکتر چمران در می 1967 در لبنان است . این یادداشت به قدری زیبا ، دلنشین و ملموس است که انسان را برای لحظاتی از اطراف خود جدا می کند و به آن حال و هوا می برد .
و اینک گوشه هایی از دو یادداشت دیگر از دکتر چمران :
لرزش یک برگ ، نور یک ستاره ی دور ، موریانه کوچک ، نسیم ملایم سحر ، موج دریا و غروبِ آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند این ها همه و همه از تجلیات عشق است ... به خاطرعشق است که فداکاری می کنم ، به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم . به خاطر عشق است که دنیا رازیبا می بینم و زیبایی را می پرستم به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و هستی خود را تقدیمش می کنم .... می دانم در این دنیا ، به عده ی زیادی محبت کرده ام و حتی عشق ورزیده ام ولی در جواب بدی دیده ام . عشق را ، به ضعف تعبیر می کنند و به قول خودشان ، زرنگی کرده و از محبت سوء استفاده می نمایند!
هنگام وداع فرا رسیده است .
شمعی بود از دنیای خود جدا شد و به پهنه ی هستی عالم ، قدم گذاشت . به دام عشق پروانه افتاد ، اسیر شد ف سوخت و گرفتار شد . اما از خواب بیدار شد و هر کس به سوی کار خویش رفت . همه رفتند و او ار تنها گذاشتند . شمعی دورافتاده . شمع بودم ، اشک شدم ، عشق بودم ، اب شدم . جمع بودم ، روح شدم . قلب بودم ، نور شدم . آتش بودم ، دود شدم .
از اونجا که ۲۹ خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی هستش یه مطلب به نقل از مجله همشهری جوان اینجـــا نوشتم که فکر می کنم خوندنش خالی از لطف نباشه
یه مطلب متفاوت دیگه هم اینجاست توصیه میکنم این رو هم مطالعه کنین.
پارسال همین موقع مرثیه شهید جمران برای دکتر شریعتی رو تو همین وبلاگ نوشتم که توی آرشیو خرداد ۸۶ هستش می تونید ببینید.
شاید یه خورده زود باشه ولی چون ممکنه دیگه وقت نکنم آپ کنم این مطلبو یه کم زودتر از موقعش آپ میکنم .امیدوارم که خوب باشه با نظرتون کمکم کنید.☻☺
به بهانه فرارسیدن 29 و 31 خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی و دکتر مصطفی چمران
شـقـــــــایــق
شقـایق کینه تو قلبش نداره
ولی با دشمنش سازش نداره
آره کوتاهه عمرش زیر رگبار
آخه گل طاقتِ ترکش نداره
دلیل موندنش تو قلبا اینه
که خونش تو رگِ این سرزمینه
هزارون ساله که قصه ـش تو عالم
داره گل میکنه سینه به سینه
شقـایق کینه تو قلبش نداره
ولی با دشمنش سازش نداره
آره کوتاه عمرش زیر رگبار
آخه گل طاقتِ ترکش نداره
نمیشه عطر صحرا رو بگیرن
نمیشه اوج دریا رو بگیرن
از اونا که به شب عادت نکردن
نمیشه شوق فردا رو بگیرن
اگه دنیا مثه زندونِ لاله ست
اگه رو خاک ما بارونِ لاله ست
اگه خون آبروی این دیار
شقـایق خواهر هم خـــون لاله ست

مرثیه ای برای دکتر شریعتی از قلم شهید چمران
ای علــــــی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !
ای علــــــی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نی وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تاروپود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی. میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای
علــــــی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در
اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن
خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی
بودن خـود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به
در آمدم و با تو همـراز و همنشین شدم.
ای
علــــــی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه
بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی
و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان
دادی.
ای علــــــی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ
«بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان
جنگندگان «امـل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویـر» تو بود؛
کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد و ازلیّت و ابدیّت را
متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت
آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر
وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه
ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود...
ای علــــــی! همراه تو به کویر میروم؛ کـویــر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق،
در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و
شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای علــــــی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم.
ای علــــــی! همراه
تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر
عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم....
ای علــــــی! همراه
تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ
بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود
مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و
حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری،
ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی
که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل
او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علــــــی! تو «ابوذر غفـاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد ... .
ای
علــــــی!
تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ
پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان،
با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به
جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به
ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه
خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علــــــی! دینداران
متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و
غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع
کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و
روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید»
کرد...
دکتر مصطفی چمران
فــــراخوان
مـــــــــرا بـه جشــــن تـولـــــد
فرا خوانده بودند
چــــــــرا
سر از مجلس ختــم در آورده ام ؟
قیصر امین پور