تبليغاتX
ترمه

كبریای توبه را بشكن پشیمانی بس است
از جواهرخانه ی خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شك جای یقین
آبروداری كن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشكنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها كفر نعمت می‌كنیم
سفره‌ات را جمع كن ای عشق مهمانی بس است!

پی نوشتهای بی ربط با موضوع :

1 - دیگه چیزی نمونده که پاییزم به روزهای آخر خودش برسه ، پاییز امسال آبستن حوادث و اتفاقات زیادی شد . پاییز پر حادثه . برای من تقریبا یه آغاز بود و یه تجربه تازه .پادشاه فصل ها که از تخت پایین میاد دلم میگیره . برف رو دوست دارم ولی زیاد از زمستان خوشم نمیاد  .

2 - اخوی تعریف میکرد این اواخر تو مدرسه ای که کار میکنه  یه آزمون تستی از بچه ها گرفتن . میگه وقت سوالات عمومی تموم شده رفته دفترچه تخصصی رو به بچه ها بده دیده یکی از اونا  کل 210 تا جای خالی پاسخنامه رو علامت زده . اونوقت جالبش اینه که کل سوالهای عمومی و تخصصی 180 تا بوده . راستشو بخواین یاد جوونیهای خودم افتادم . خاک عالم .

3تا کی میخوایم وایسیم این خارجکی ها یه چیزی تو تلویزیوناشون نشون بِدن بعد ما هم بیایم تحلیلش کنیم ، تازه  بعدش بزیم تو سر و کله همدیگه که تقصیر من نبود و تقصیر تو بود ؟ تا کی ؟ کی میخوایم کوتاه بیایم تا ملت یه نفس راحت بکشن ؟ این پشت پرده که میگن کجاست ؟ واقعا پشتِ پـــرده چه خبره ؟

4 - عنوان اصلی شعر « مهمـــــانی » ست ، از سروده های جناب فاضل نظری


+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 18:49 توسط ابراهیم شادمهر |

عـیـــد غدیــــر مبــارک

امیدورام واقعیت این روز را درک کنیم ، واقعیت این روزها را درک کنیم . البته چیزی که از امثال این روزها برای ما مانده یک تعطیلی بی برنامه است . خلا برنامه های فرهنگیِ غنی در این سالها برای چنین روزهایی واقعا حس می شود .  یکی دو روزپ یش یک فایل صوتی از استاد رحیم پور ازغدی با عنوان علی از فتنه می گوید گوش میدادم که مناسبتی نزدیک  با همین روزها دارد . توصیه می کنم این فایلها را دانلود کنید و گوش کنید . + و +

پی نوشت اول : عید سعید قربان نرسیدم بیام اینجا و به دوستان ارجمند تبریک بگم .جاتون خالی یه مسافرت کوچولو رفتم و برگشتم .

پی نوشت دوم : این روزها که کمتر به ترمه می آمدم ، مشغول ساماندهی اینجا بودم .

+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 23:10 توسط ابراهیم شادمهر |

علی کردان رفت ولی استیضاح کنندگان هستند . یکبار دیگر همین مطلب را دو سه روز پیش طی کامنتی برای دوستی نوشتم که خیلی ها آنروز حنجره ی خود را برای رای عدم اعتماد کردان جر دادند . وقتی رای عدم اعتمادش را قطعی کردند چنان الله اکبری گفتند که انگار قدس شریف را فتح کردند . کردان در دولت احمدی نژاد نمونه ای کوچک از انتقام جویی هایی سیاسی بود . حالا دیگر چه بخواهیم و چه نخواهیم برای همه چیز دیر شده ولی کردان به دلایلی استیضاح شد که بعد و قبل او ، آن دلایل برای خیلی ها وجود داشته و خواهد داشت . + فقط آنروزها دیواری کوتاه تر از کردان پیدا نمی شد .


کامنتی که دیروز پای مطلب " کردان رستگار شد "در گوگل ریدر نوشته بودم ، آن موقع هنوز کردان زنده بود :

کردان همان روز در مجلس مُرد ، کردان وقتی که از بچه هایش عذرخواهی میکرد و می گفت که بچه هایش ترکش کرده اند ، مُرد . ان شاالله که حالش خوب شود و به زندگی اش برگرد . اما هروقت فیلم آن روز مجلس را می بینم ، قدم زدن های توکلی در حاشیه مجلس فیلم هایی که آقایان نماینده از نوباوه که حنجره اش را برای رای عدم اعتماد کردان جر داد تا آنها که پس از رای عدم اعتماد الله اکبر سردادند ، حالم به هم می خورد . آقا هادی ، کردان عزیز نشده ، پرده ها برداشته شده . نماینده های مجلس ضعیف کشن . حقایقی که زاکانی در مسئله رای اعتماد به بهبهانی اعلام کرد ، مشخص کرد که مدرک دانشگاهی اصلا ملاک نیست ، ملاک همان مبالغی است که آقایان وزرا مثلا برای حوزه های انتخابی نماینده ها پرداخت می کنن . و کردان جایی نبود که پرداخت کند ... .

خدا کردان و همه ی ما را رحمت کند .

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 23:19 توسط ابراهیم شادمهر |

همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی

هنوز به خیلی ها بدهکارم ، همین . +

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 16:24 توسط ابراهیم شادمهر |

خب تجربه ثابت کرده هر وقت حرف برای گفتن داری ، نوشتنت نمیاد و هر وقت نوشتنت میاد حرفی برای گفتن نداری . این روزا میشد و میخواستم درباره ی  خیلی چیزا بنویسم . درباره ی 13 آبان ، درباره اتفاقاتی که برام میفته و قراره بیفته درباره ی همه ی اون چیزایی که تو محل کار برام اتفاق میفته ... .
یه چیزی این روزا خیلی اذیتم میکنه و مطمئنم که بعد از این هم دست از سرم بر نمی داره . " دروغ " این روزا کلافه م کرده . اصلا فرقی نمی کنه که کی بهت دروغ میگه یا طرف مقابلت کی باشه . همین که حس میکنم کسی تو چشام زل زده و داره اون چیزی که خلاف واقع هست  رو بهم میگه ، حالم بد میشه . اونقدر این روزا از این و اون دروغ شنیدم که تشخیص حرف راست برام سخت شده . . راستش گاهی اوقات این دروغا به حدی تو روحیه ام تاثیر میذاره که تمام روز رو تو فکرم .  حالا شما که این مطلب رو میخونی فکر میکنی که من پیاز داغشو زیاد کردم . نه ، اصلا اینطوری نیست متاسفانه عین واقعی رو می نویسم . یادمه امسال موقع اعلام نتایج دانشگاهها وقتی نتایج رو از بعضی ها می پرسیدم به راحتی آب خوردن  نتیجه رو خلاف واقعیت اعلام می کردند ، حالا این در صورتیه که من به بعضی از نتایج بنا به دلایلی دسترسی داشتم و نتایج واقعی رو میدونستم . طرف تو دانشگاه آزاد انتخاب هفتمش یه شهرستان دور قبول شده ، بعد با کلی قر و فر میگه انتخاب اولم بوده و اونجا رو به خاطر دوست و آشناهام انتخاب کردم . . بگذریم ،حالا اینها که مسائل بچه گانه و خاله زنکیه . در طول روز دروغهایی میشنوم که مستقیما با رزق و معاش آدما رابطه داره . یه سری انگار که به جز دروغ بلد نیستن و در هر حالی ، شادی و غم ، سختی و راحتی ، حتی وقتی که واقعا زیر فشارن فقط دروغ میگن . راست گفتن براشون کابوسه .اینا همش منجر میشه به اینکه شب داری میری خونه با خودت نون حلال نمی بری خونه ، بعدش دیگه واویلا . اونوقت به جای بچه توخونه ، گودزیلا تربیت میشه و تحویل جامعه میشه . اونی که قرار بود که تربیت بشه و یه روزی شاید با تیغ جراحی یه بنده خدا رو مداوا کنه ، حالا با همون تیزی نفس یه نفر رو بند میاره ...
مسائل سیاسی هم از این ماجرا دور نیست ، اتفاقا دروغ تو این مسائل بدتر و فراگیرتره . چهار تا مسئول تو این مملکت اگه قرار باشه دروغ بگن ، دیگه باید فاتحه رو خوند . مسئولی که شهامت نداشته باشه صادق باشه بزرگترین خیانت رو کرده . مسئو ل دروغگو  کلا ادم ترسوئیه ، و ادم ترسو همه چیز رو به باد میده ، اینا که گفتم فرق نمیکنه اون مسئول کدوم طرفی باشه راست و چپش فرقی نمی کنه .
خلاصه اینکه نگو ،برادر من ، خواهر من دروغ نگو . خالی نبند ، عواقب داره . به خودت رحم نمی کنی به اونی فکر کن که ممکنه رو حرف دروغ تو حساب وا کنه ، یا اینکه رزق و روزی ش بسته به راست و دروغ توست . حالا یه سری هم بعضی واقعیت ها رو پنهان می کنند که گاهی اوقات بدتر از دروغه . اون چیزی که برام اثبات شده حرف راست حتی اگه به شدت به ضرر آدم باشه بهتر از دروغه . دروغ گفتن یعنی این که از کسی به غیر از خدا ترسیدی و یه مومن به غیر از خدا از کسی هیچ ابایی نداره .

اضافه شد : اینها رو که نوشتم ؛ نه اینکه خودم مبرا از هر بدی باشم ، اما حداقلش اینه که سعی کردم و می کنم که رعایت کنم ، دروغ نگم . سر خودم رو کلاه نذارم . با احساسات طرف مقابل بازی نکنم . حلال و حروم نکنم ... من سعیمو می کنم خدا هم خودش کمک میکنه .

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 19:51 توسط ابراهیم شادمهر |

چند روزی رو نبودم و به یه مسافرت کوچولو رفته بودم  ، تقریبا شش هفت ماهی می شد که شمال نرفته بودم . البته برای من سفر به شمال به دلیل اینکه زادگاهم است رنگ و بوی دیگری دارد . طبق سنت این چند ساله اواخر تابستان معمولا دسته جمعی به زیارت امامزاده ابراهیم که محلی ها به آن شازده ابراهیم می گویند می رویم . اما امسال چون ماه مبارک با اواخر تابستان تلاقی داشت قسمت نشد که زودتر از اینها به این سفر زیارتی و سیاحتی برویم . این شد که عصر چهارشنبه به همراه خانواده از جاده چالوس به سمت شمال و مشخصا شهر چابکسر حرکت کردیم . جاده ی چالوس مثل همیشه زیبایی ها خودش را داشت . اردیبهشت و مهر ماه زیباترین فصل برای دیدن این جاده ی خاطره انگیز است . به قول یکی از دشمنان این دفعه هم هوای جاده هوایی دونفره بود .

بعد از پشت سر گذاشتن جاده و تاریک شدن هوا به شیرود که رسیدم ، بارانی ریز ما را در آغوش گرفت . مجبور شدیم شام مان را در مقصد میل کنیم . قبل از حرکت میدانستیم که پنجشنبه بارانی ترین روز هفته خواهد بود به همین دلیل هیچ چیز نمی توانست برنامه ریزی قبلی ما را لغو کند . صبح پنجشنبه ، چابکسر بارانی نبود و هوا همچنان هوای دونفره بود .

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید و ببینید .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 22:0 توسط ابراهیم شادمهر |

با آمدن ماه مبارک رمضان تصمیم گرفتم همه ی آنچه مربوط به سیاست است برای مدتی بگذارم کنار و حداقل اینکه در محفل های عمومی از آن سخن به میان نیاورم . همینطور هم شد . در این مدت این فرصت را پیدا کردم که واقع بینانه به آنچه که در سه ماهه ی اخیر گذشته بیشتر تامل کنم . خوشبختانه این تامل و تفکر نتیجه هایی خوب در بر داشت . آن موقع که بازار تبلیغات انتخاباتی داغ بود ، پدرم همیشه نصیحتم می کرد که تندروی نکنم ، گاهی اوقات هم از افراط و تفریط های انقلاب با همدیگر صحبت می کردیم . آن روزها هر چه بود و هر چه پیش آمد با همه ی بدی ها و تلخی هایش گذشت و من اگر چه ناراحت از برخی اتفاقات ولی احساسم این بوده دچار هیچ افراط و تفریطی نشدم . سعی کردم با صحبتهایم در این مدت کسی آزار ندهم . حتی اگر تفکر شخص مقابل ، در تقابل با تفکرات من بوده باشد . به هر حال بیشتر سعی کردم تحمل کنم تا حمله .
اما در این بین از بعضی از این حرف ها به همین راحتی نمی توان گذشت ، یعنی بعد از این همه مدت ، حتی در این خلوتی که در این ماه مبارک برای خودم درست کردم بعضی حرف هایی که به زبان آورده شد با روح و روان آدم بازی می کند .یکی از این حرف ها ، همان مصاحبه ی استاد شجریان با بی بی سی فارسی بود .  (+) مصاحبه ای که در آن گفته بود با شنیدن صدای خود از صدا و سیما بدنش می لرزد . جالب اینکه در ادامه ی همین مصاحبه اشعار و تصنیف های پخش شده را نه مربوط به الان بلکه متناسب با حال و هوای سال 57 و حرکت رستاخیزی ان روزها دانست . بعد از این مصاحبه موضع گیری ها زیادی صورت گرفت که مهمترین و برجسته ترین آنها مربوط به مهران موزونی بود که طی دو مقاله (+ و +)مفصل صورت گرفت . متن مقاله ی اول آقای موزونی اگر چه کمی همراه چاشنی عصبانیت بود ولی مطالبی کاملا منطق بیان شده بود که عده ای فقط در جواب ان توانستند بدو بیراه و فحش بدهند . نامه ی دوم هم که تکمله نامه اول بود شیوا تر و در همان دایره ی منطق بیان شد . بعد از ان تا امروز تقریبا هیچ جواب منطقی برای آن نامه بیان نشد .


اما این روزها اتفاقاتی عجیبی افتاد که برایم خیلی جالب بود و برای خیلی جای تعجب . همزمان با انتشار آلبوم رندان مست ، تک آهنگ زبان آتش یا تفنگت را زمین بگذار منتشر شد . گمان می کنم استاد شجریان با این کار خواسته مثلا اعتراضی به وضع موجود بکند . کما اینکه مطمئنا خطاب استاد را نمی توانیم متوجه ی اشغالگران قدس و یا کسان دیگر از این دست بکنیم و منظور او را از این اجرا تنها می توان  در خطاب به داخلی ها دانست ... .
شعر این اثر را مرحوم فریدون مشیری (+)سروده است و باید اعتراف کرد شعر بسیار زیبا و فاخری است . همانطور که همه ی دوستداران شعر و ادب فارسی می دانند مرحوم مشیری قریب به نه سال (+)است که از دنیا رفته اند . سوالی که برای من و بسیاری از دوستان دیگر ممکن است پیش بیاید این است که :آیا استفاده ی از شعری که حداقل ده سال قبل از این و مطمئنا در حال و هوایی به غیر از حال و هوای امروز سروده شده ، سوء استفاده از آن شعر نیست ؟ اگر هست که ما تکلیف خودمان را می دانیم . اگر نه ، پس صدا و سیما هم می تواند هر شعر و تصنیفی را در هر شرایطی که دلش بخواهد پخش کند . فراموش نکنیم که استاد شجریان در ان مصاحبه صرف نظر از مساله ی مالکیت معنوی اثار ، عدم تطابق زمانی اجرای تصنیف ها و پخش آن در صداوسیما را یکی از علل لرزش بدنش در آن روزها بیان کرد . عرضم به استاد این است : آقای شجریان فکر نمی کنی بدن مرحوم مشیری این روزها در قبر می لرزد ؟ آقای شجریان فکر نمی کنی که این کارت نقض چیزهایی ست که در مصاحبه با بی بی سی گفتی ؟ آقای شجریان ما آن زمان نبودیم ، اما نشنیدیم که شما قبل از اینکه بقول شما حرکت رستاخیزی در سال57 به نتیجه برسد برای ملت چیزی از این دست بخوانید! آیا این باز هم یک تناقض آشکار نیست ؟ آقای شجریان تا حالا با خودت فکر کردی که چه اتفاقی افتاده ، کسی که تا دیروز نمی دانست موسیقی سنتی چیست و حتی در فیلم هایشان موسیقی سنتی را به سخره می گرفتند چه شده که یکدفعه علاقه مند به این موسیقی شده اند ؟ آقای شجریان نمی ....

به حق همین روزو شب های عزیز از خداوند بزرگ می خواهم که همه ی ما را به راه راست هدایت کند .

پی نوشت : برای من که از کودکی با صدای استاد شجریان بزرگ شدم بسیاری از ابیات و اشعار را با تصنیف ها و خوانده های او بود که حفظ شدم ،سخت است که اینگونه بنویسم . واقعا سخت است . اما این هم از بازی های روزگار است که روزی در مقابل آنچه دوستش داری می ایستی . شایدم اشتباه می کنم . یعنی خدا کند که اشتباه کنم .
 این عکس را که رجا نیوز منتشر کرده را حتما ببینید .

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 23:40 توسط ابراهیم شادمهر |

جبرئیل از آسمان به زمین آمد ، تا پیام و سلام را به رسول خدا (ص) ابلاغ کند وبگوید : « به راستی که علی در نزد تو به منزله ی هارون در نزد موسی است ، پس نام کودک را به نام پسر هارون نامگذاری بنمــا .»
رسول خدا (ص) پرسید : نام پسر هارون چیست ؟ جبرئیل امین عرض کرد : « شُبر » فرمود : زبان من عربی است ! گفت نامش را حسن بگذار .
پیامبر حسن را در دامان گرفت و پس از اینکه اذان و اقامه را در گوش راست و چپش گفت ؛ او را با این دعا تعویذ فرمود : «شما را پناه میدهم به کلمات تامّه و کامله ی پروردگار از هر شیطان بدخواهی و از هر چشم زخمی . »

میلاد کریم اهل بیت ، امام حسن مجتبی (س) گرامی باد .

تکه ای از آسمان

در واکن و به این قفس مرده جان بده

دیوارها و فاصله ها را تکان بده
تا باورت کنند چو فواره ای بلند
خود را به تشنگان تماشا نشان بده
بر هر چه قاب پنجره ی رو به آفتاب
سهمی ز نور ، تکه ای از آسمان بده
ما را ز دست زندگی به امان بگیر
ما را به دست حادثه ای ناگهان بده
« زین خلق پر شکایت گریان شدم  ملول »
این سفره های واشده را آب و نان بده

عبدالجبار کاکایی

یک تولد دیگر : چهار سال است که دیگر جزئی از من شده ، گاهی حتی اگر چند ساعتی از او بی خبر باشم ، گیج و منگ انگار که گمشده ای بزرگ داشته باشم به دنبالش می گرد م . روزی که شروع کردم اصلاَ فکرش را نمیکردم روزی اینگونه مرا به خود وابسته کند . حالا دیگر خیلی از دوستان مجازی مرا با نام اوست که می شناسند . نام او ترمه ، همان که امروز چهار سالش تمام و پا به دنیای پنج سالگی میگذارد .

از همه دوستان که همراهی ام میکنند تشکر میکنم . از فقیر ، بنده ی عشق ، رهنما ، باران ،حریم دل ، دکتر فومنی (که الان مدتهاست که ایران نیست) ، نازنین و همه دوستان عزیزی که در این مدت از راهنمایی و نظراتشان کمال استفاده را بردم ، قدردانی میکنم و امیدوارم که این دوستی ها مستدام بماند .

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 19:44 توسط ابراهیم شادمهر |


یکی از دعاهای سفارش شده در این ماه : اللهم فک کل اسیر



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 18:32 توسط ابراهیم شادمهر |


درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

پی نوشت 1 : بهانه ی نوشتن اش بماند ...

پی نوشت 2 :همه جوره اش را در این کشور می توان تجربه کرد وبلاگ نویسی از درون زندان

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 18:34 توسط ابراهیم شادمهر |

دیشب داشتم اخبار بیست و سی را تماشا می کردم . وقتی نوبت به خبرهای ویژه رسید منتظر شنیدن اخبار کابینه از بخش خبرهای ویژه ی بیست و سی بودم . این در حالی بود که تقریباً نیمی از وقت اخبار گذشته بود . گوینده ی خبر انگار که می خواهد خبر یک فتح الفتوح را بدهد اعلام کرد استقبال پرشور از " جومونگ " در ایران . این را گفت و تصویر جومونگ با کت و شلوار در فرودگاه یا هتل را نمی دانم بر صفحه ی تلویزیون نقش بست . عکاسان چه عکس ها که نمی گرفتند . خبرنگاران چه سوال ها که نمی کردند . یکی شان یک طفل چهار پنج ساله را با شمشیری اسباب بازی آورده بود که جومونگ را ببیند . با آب و تاب داشت برای آرتیست کره ای توضیح میداد که که به عشق او آمده . الله اکبر ، خانمی معنی نام واقعی جومونگ را که نمی دانم چیست را از خودش پرسید و اوهم جواب می داد و کِیف می کرد . بنده ی خدا می گفت که اصلا انتظار همچین استقبال پر و پیمانی را نداشته . حس کردم گوشهایم داغ شده ، گُر گرفته بودم . سرم را تکان می دادم . باور کنید با دو دست زدم توی سرم . در همین حین خودِ نوعی ام را خیلی فحش دادم . خدایی اگر اطرافیان نبودند شاید گریه هم می کردم .
توجه داشته باشید که اصلا به این کاری ندارم که سریال افسانه ی جومونگ خوش ساخت هست یانه ؟ داستانش چه کیفتی دارد؟ خوب یا بد اش را کاری ندارم ؟ روی صحبت من با این ور قضیه است ، خودمان . فرهنگ مان را به کجا می بریم ؟ من در این زمینه با مسئولان سیاستگزار فرهنگی هم کاری ندارم ، چون اصولا آنها را نمی شود دید چه برسد به اینکه انتظار پاسخگویی از آنها داشته باشیم . آنها را در پستوهای ادارات شان با دلخوش کنک هاشان تنها می گذارم .
یک روز می شنوی فلانی به خاطر سوسانو خودکشی کرده . یکی خودش را جومونگ می داند . راننده تاکسی در ساعات شلوغ قید کاسبی را به خاطر سوسانو می زند . ما را به کجا می برند ؟ چرا ما خودمان داریم سطح سلیقه مان را پایین می آوریم ؟ بیگانه پرستی تا کی ؟ جالب است اگر بدانیم درست همان دیروز که خبرنگاران جناب جومونگ را دوره کرده بودند تیم قهرمان بسکتبال ایران هم به ایران وارد شد . باور کنید که تعداد خبرنگاران و عکاسان ِ حاضر در استقبالِ تیمِ قهرمان بسکتبال قابل قیاس با مراسم استقبال از جومونگ نبود . جالب تر اینکه بیست و سی خبر ورود قهرمانان را انعکاس نداد . 

من پخش سریال هایی چون جومونگ و یانگوم و یا سریال هایی از این دست را فقط سرگرم کننده می دانم . من از رسانه ام این توقع را دارم که علاوه بر رنگ ولعاب در برنامه هایش ، چیز هم یادِ من و ملت بدهد . فکرش را بکنید من و شما با منچ هم می توانیم سرگرم شویم ، آن وقت کلی پول دارد خرج میشود تا سریالی فقط برای سرگرم کردن مردم نمایش داده شود . ای کاش قضیه ی جومونگ همین جا تمام می شد . مطمئنم که حالا حالاها این صدا و سیما با او کار دارد . از الان برنامه ی شب عیدش را تدارک دیده . فکرش را بکنید نشسته ای پای تلویزیون برنامه های جذاب ِ دم ِ عیدا را ببینی ، سوسانو می آید و یک ساعت از احساسات درونی اش نسبت به فلان سکانس فیلم می گوید . 

پی نوشت 1: تیم ملی بسکتبال ایران برای اولین بار در تاریخ توانست به جام جهانی بسکتبال راه پیدا کند و برای دومین بار پیاپی قهرمان آسیا شود . این تیم توانست در فینال رقابتها چین را که چهارده بار قرهمان این جام شده بود را با نتیجه ی 70-52 پشت سر بگذارد .
پی نوشت 2 : قصد من بی احترامی به بینندگان سریال جومونگ نبوده و نیست . ولی قبول کنید دعوت کردن یک آرتیست از آن سر دنیا و بیهوده بزرگ کردن افراد برایم سنگین است .  دمیدن در این بادکنک بزرگ و زایش این طبل توخالی نتیجه ی سلیقه سرسری بعضی از ما ست . همین الان دارد از شبکه اول سیما سریالی پخش میشود که از هر لحاظ در سطح اول است . " در چشم باد " پس از مدتها خلا یک سریال تلویزیونی خوب را پر کرد . خرج کردن برای این  سریالها ، نه تنها هزینه نیست بلکه منفعت کامل است . خدمت به فرهنگ و تاریخ و سیاست این مملکت است .

مرتبط از دیگران :دور زدن قانون با سو استفاده از محبوبیت جومونگ !  | وقتی جومونگ قهرمان مردم ایران می شودیاد استاد...میخای بیای چی کار ما جومونگ داریم؟!  | موج كره‌ای در خدمت منافع چه كسانی است؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 20:55 توسط ابراهیم شادمهر |

یکی از شب های اواخر فروردین ماه بود ، طبق معمول آن موقع که رادیو گوش میدادم ، سهیل محمودی مجری شبانگاهی رادیو پیام خبری را با آب و تاب خواند . گفت که ساعد باقری دو کتاب جدیدش را به چاپ رساند ؛ یکی اش مجموعه شعر و دیگری مجموعه ترانه و تصنیف ها  . از همان موقع تصمیم گرفتم اگر به نمایشگاه کتاب رفتم این دو مجموعه را تهیه کنم .امسال هم خریدهای زیادی از نمایشگاه داشتم . در میان غرفه های نمایشگاه روبروی غرفه ی نشر علم که ایستادم ، تقریبا اولین کتابی که به چشمم آمد همین دو مجموعه از ساعد بود . عکس ساعد که به نحوی خاص بر روی جلد چاپ شده ، این دو کتاب را  از بقیه متمایز کرده بود .هر دو را خریدم . مجموعه شعر نامش "پیاده روی در اتوبوس " بود و مجموعه ترانه ها و تصنیف ها " شبانگاهان " نام داشت .   سلیقه ی من مجموعه ی شعر اش را بیشتر از آن یکی پسندید . در کل هر دو مجموعه ی شعر را دوست دارم ، مثل شاعرشان .برای ساعد باقری احترام زیادی قائلم . او همیشه برایم شخصیتی دوست داشتنی بوده و هست . هنوز زمزمه ی "یا نور النور " گفتنش وقتی که پیش ترها ، تلویزیون صدای او را پس از اذان پخش می کرد در گوشم هست . شعرهایش هم مثل صدایش زیباست .  دو شعر زیر یکی غزل و دیگری نیمایی را از مجموعه شعر پیاده روی در اتوبوس  او انتخاب کرده ام .

مرگ من یعنی ...
مرگ من یعنی : قناری خواند و بی تابم نکرد
سمت آبی های دور از دست پرتابم نکرد
مرگ من یعنی که دیگر نقره پاش آسمان
لولی شوریده ی شب های مهتابم نکرد
پیش از این با یک نگاه ماه می رفتم زخویش
امشب افسون نگاه او چرا خوابم نکرد
گرم در آتشفشان پیچیدنم سودی نداشت
کوه آهن ماندم و این کوره هم آبم نکرد
داشت ، حرفی داشت آن تابیده از سمت سکوت
صبر ، تا آن نکته ی باریک دریابم ، نکرد


مصداق
در چارسوی این خاک
دل های روشنی هست
مصداق بی ریایی
دل های صاف و آبی
دل های روستایی

ای جان من فداشان !


+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 17:6 توسط ابراهیم شادمهر |

میلاد حضرت علی اکبر و روز جوان رو به همهی دوستان خوبم تبریک عرض می کنم . امیدوارم همیشه سالم و سربلند باشید .

اگر خداوند توفیق بدهد کمتر از یک ساعت دیگه عازم سفر زیارتی عتبات هستم . به یاد همه ی دوستان خواهم بود . دوستان هم لطف کنند مارا از دعای خیرشان محروم نسازند .


اصل مطلب : داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود ...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 12:31 توسط ابراهیم شادمهر |

«او فرزند خانواده‏اى است كه هنر خوب مردن را در مكتب حیات، خوب آموخته است... آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مى‏فهمند و به همه آنها كه پیروزى بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد كه شهادت نه یك باختن، كه یك انتخاب است؛ انتخابى كه در آن، مجاهد با قربانى كردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پیروز مى‏شود و حسین وارث آدم - كه به بنى‏آدم زیستن داد - و وارث پیامبران بزرگ - كه به انسان چگونه باید زیست را آموختند - اكنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند.»* شگفت مردی است حسین (ع) ، واقعه ای آسمانی که در دفتر سیاه خاک نمی گنجد . مهربانی آن چشم های پاک فراتر از مرز تنگ نوشتن است . نیایشی باید تا چشم جان را از دریچه های تنگ تمنا به آفتاب روشن نگاهش بسپاریم و خویشتن را عاشقانه از قداست نام دریایی اش غرقه کنیم ، خدوندا : « لافرق بینک و بینهم الا انهم عبادک » و این است که ما تورا با حسین (ع) شناخته ایم .**


*حسین وارث آدم، ص 171
**از عاشورا تا غدیر ، ص 185


میلاد آموزگار بزرگ شهادت ، مجموعه ی حُسن و عشق و ایثـار و کرم ، حضرت امام حسین (ع) گرامی باد .


+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 21:13 توسط ابراهیم شادمهر |

هرکسی برای خودش در زندگی راهی انتخاب می کند ؛ سعی می کند در تمامی مراحل زندگی، در تمامِ لحظاتِ تلخ و شیرین اش ، ساده و سخت اش ، از این راه منحرف نشود . بعضی ها از همان ابتدا صراطِ مستقیم را انتخاب می کنند که در واقع باید راهِ اصلیِ همه ی انسانها باشد . یقیناً آنان با انحراف از این راه، به بیراهه کشیده می شوند و از صراطِ مستقیم دور می شوند. بعضی ها هم  از همان ابتدا راهشان بیراهه است و اگر مورد عنایت خداوند قرار گیرند به صراط مستقیم باز خواهند گشت . لحظات بازگشت برای آنان شیرین ترین لحظه ی عمرشان است . برای آنان همان تجربه ی تلخِ سالهای در بیراهه بودن کافی ست تا دیگر از راه غافل نشوند .
بنده همواره در راهی که انتخاب کردم تامل و فکر می کنم و خیلی مراقب هستم تا منحرف نشوم . راست اش را بخواهید راندن در این راه تصدیقی می خواهد که گرفتن اش مستلزم امتحانهای هر روزه است ... . خوشبختانه راهی را که انتخاب کرده ام را راهی درست میدانم . افراد اگرچه نقش هایی اساسی در این راه دارند ، ولی مهم نیستند . مهم ملاک های راه هستند ، هر شخصی در هر جایگاه که باشد ، بخواهد بر اساس این ملاکها و معیارها حر کت کند ، سربلند و سرافراز خواهد شد . و بالعکس هر کس بخواهد با معیارهای این راه اصطلاحاً بازی کند یا آن را زیر سوال ببرد مطمئناً محو و طرد خواهد شد ، بدون اینکه حتی نیازمند رای و نظر امثالِ من باشد .

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست      در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

همه ی اینها را گفتم که بگویم اصولاً بنده به اشخاص پایبند نیستم و نخواهم بود . بنده طبق راهی که برای خودم انتخاب کردم ملاک ها و معیارهایی دارم که اگر فردی در راهی که من می روم با من هم مسیر بود با او همراهی می کنم . در غیر اینصورت او راه خودش را برود و من راه خودم را.
این روزها همه ی ما  در جریان نامه ای که رهبری معظم  به دکتر احمدی نژاد نوشته اند قرار گرفته ایم . هرگونه پاسخ غیرقابل انتظار از سوی آقای ریس جمهور می تواند  او را برای همیشه برایم محو و طرد کند و او را به بیراهه ای بکشاند که بازگشتن از آن بسیار سخت خواهد بود . در این ایام همواره و تحت هر شرایطِ بوجود آمده ای از آقای رییس جمهور حمایت کردم . ولی معتقدم عبور او از خط قرمز می تواند برای خودش و 25 میلیون حامی اش گران تمام شود .

فقط به عنوان یک دوستدار به آقای رییس جمهور عرض می کنم که : آقای رییس جمهور ، جدا کردن علف های هرزاز ریحان ها و چیدن آنها کار بسیار سختی ست ، گاهی باعث می شود آدم یک ریحان را به جای علف هرز بچیند و دور بیندازد و گاهی هم اشتباهاً علف هرز و سمّی را بجای ریحان می شوید و روی سفره می گذارد ، آقای رییس جمهور فکر میکنم علف هرز الان روی سفره تان باشد ، مراقب باش اشتباهی نخوری اش .


خدایا ، ما را به راه راست هدایت فرما ، راهِ کسانی که به ایشان نعمت دادی نه راه آنان که برایشان خشم گرفتی و نه راه گمگشتگان .

پی نوشت : می دانم انتصاب معاونین و برخی از روسای دیگرِ دولتی حقِ قانونی آقای رییس جمهور است . این را هم میدانم که نباید رد نوشته های شخصی ام عجله و احساسات را دخیل کنم . همچنین این را هم میدانم که در دولتهای گذشته برخی وزرا و معاونین شاید بدتر از معاونِ اولِ منصوب شده از آقای رییس جمهور بوده باشند . با این همه نظر ولی فقیه را در این مورد – حتی اگر در حد یک توصیه و پیشنهاد هم باشد – اولی می دانم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 14:35 توسط ابراهیم شادمهر |

به حق "چیـز"های ندیده

           فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ ﴿4﴾
          الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ ﴿5﴾
          الَّذِينَ هُمْ يُرَاؤُونَ ﴿6﴾ 
          پس واى بر نمازگزارانى (4)
          كه از نمازشان غافلند (5)
         آنان كه ريا مى‏كنند (6)
so woe to the praying ones, (4)       
who are unmindful of their prayers, (5)       
who do (good) to be seen,(6)     O

+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 23:21 توسط ابراهیم شادمهر |

فرزاد حسنی و سردار راداناگر یادتان باشد حدود دوسال  پیش (دقیقا 29 تیر 86) فرزاد حسنی در برنامه ای رودررو با سردار رادان که آن روزها فرماندهی انتظامی تهران بزرگ را بر عهده داشت مسائلی را مطرح کرد که سر وصدای زیادی برپا کرد .خیلی ها آن برنامه را جنجالی ترین برنامه ی صدا و سیما تا آن روز نامیدند . در آن برنامه علی الظاهر فرزاد حسنی نماینده ی بخش جوان بود ومسائلی از قبیل برخورد بد نیروی انتظامی با مردم و از جمله جوانان ،  همچنین طریقه اجرای گشت ارشاد که آنروزها تازه شروع بکار کرده بود را مطرح کرد . طرح این سوالات از سوی فرزاد حسنی باضافه لحن طلبکارانه اش در صحبت کردن با جدی ترین فرمانده نیروی انتظامی (که حتی خنده هایش ترسناک است) کافی بود تا چند روز بعد ، با آن برنامه وحتی تلویزیون برای مدتی خداحافظی اجباری داشته باشد . پیرامون این اتفاق ، نقدها و تحلیل های زیادی نوشته شد ، ولی از آن جا که این نقدها و تحلیل ها بیشتر متوجه (مثلا) اخراج فرزاد حسنی از تلویزیون بود کمتر به اصل موضوع برنامه یعنی طرح امنیت اخلاقی و یا گشت ارشاد پرداخته شد .(تا جایی که سایتی مثل مرکز اسناد انقلاب اسلامی در تیتری غیر متعارف و غیر مرتبط از اخراج فرزاد حسنی به دلیل تخلفات اداری خبر داد) .از آن مهم تر سردار رادان که تا آن روز با سوالاتی اینچنینی از سوی رسانه ها روبرو نشده بود ، اینبار هم توانست با استفاده از همین فضا به طریقی از زیر سنگینی این سوالات اصطلاحاً در برود .
حالا پس از دوسال از آن ماجرا ، آقای رییس جمهور سه شنبه شب در نطق نیم ساعته ی تلویزیونی خود از وضعیت فرهنگی مملکت نالید و از طریقه ی اجرای طرح های اجتماعی گله کرد و گفت : «کارهایی در حوزه ی فرهنگ انجام شده که مورد تایید من نبوده است، که قبلاً در این مورد به وزارت کشور ، وزارت فرهنگ و نیروی انتظامی تذکر دادم . من با برخورد پلیسی با متن مردم مخالفم .خصوصاً با پلیسی کردن حوزه ی فرهنگ و فضای فرهنگی و اجتماعی مخالفم . حل مسائل فرهنگی و اجتماعی فقط از طریق فرهنگی میسر است و البته من اجازه ی ادامه ی این برخوردها را نخواهم داد و اگر مشکلی پیش آمد با مردم در میان خواهم گذاشت. » جالب اینکه سه شنبه شب تنها این رییس جمهور نبود که از برخورد پلیسی با متن مردم گله کرد ؛ بلکه دقیقا نیم ساعت بعد سردار احمدی مقدم فرماندهی کل ناجا در گفتگوی ویژه خبری از عملکرد بخشی از بدنه ی ناجا انتقاد کرد . مثلا در جایی با اشاره به طرح جمع آوری دیش های ماهواره گفت : « اینکه بعضی ها بروند سر سیم را بگیرند تا ببیند که فلان دیش کجاست یا بروند داخل خانه ی مردم اصلاً کار درستی نیست ما فقط دستور داده ایم با جرایم آشکار و علنی برخورد شود ، نه برخورد با کسی که شاید در خفا مرتکب جرمی شود ... »

نمونه ای از برخورهای گشت ارشاد با مردم

وقتی صحبت های دیشب آقای رییس جمهور و سردار احمدی مقدم را با فضای بوجود آمده پس از مصاحبه ی فرزاد حسنی و سردار رادان مقایسه می کنم . متوجه ی تفاوت زمین تا آسمانی موضع گیری ها و فضاهای بوجود آمده می شوم .
خوش بینانه ی ماجرا این است که فکر کنیم بالاخره انتخابات و مبارزات انتخاباتی و خواست جوانان مبنی بر جمع شدن گشت ها ی ارشاد و تصحیح برخورد ماموران نیروی انتظامی  جواب داده و اکنون نیروی انتظامی مجبور به عقب نشینی شده است . اما نگاه بدبینانه و متاسفانه واقع بینانه این مساله را بیان می کند که آن همه بگیر و ببند (حداقل در بخش گشت ارشاد و نه مبارزه با اوباش) بیهوده بوده و دیگر کارآیی ندارد و همانطور که پیش بینی می شد از ابتدا باید دست به کارهای فرهنگی و اساسی می زدند .
راست اش الان که به دوسال پیش نگاه می کنم می فهمم اگر کله شقی یکی دو نفر از فرماندهین ناجا نبود و همچنین اگر برخی اظهار نظرهای نابجا و بیجای برخی از رسانه ها از جمله تلویزیون و آن برنامه ی فرزاد حسنی نبود شاید امروز کار به اینجاها نمی کشید و همان روزها قضیه را حل می کردند و به دنبال راه حل دیگری برای این قضیه می رفتند . در هر صورت عقیده بنده این است که همین الان هم دیر نشده و جای شکرش باقی ست که خلاصه فهمیدند کارشان اشتباه بوده ...
پی نوشت : تلویزیون اگر چشم نکنم دارد یه کارهای خوبی انجام می دهد . نمونه اش برنامه های بعد از انتخابات از جمله مصاحبه با شخصیت هایی مثل لاریجانی ، رضایی ، حداد، قالیباف ، ولایتی و دو مصاحبه ی اخیر با رییس جمهور و احمدی مقدم . البته معتقدم باید منتقدین هم در برنامه های تلویزیون حضور داشته باشند تا مخاطبین بیشتر شوند |مطلب بیش از اینها بود ، خودم قبل از انتشار سانسورش کردم | خواهشا اگر خواستید نظری بگذارید کسی را مورد عتاب و توهین قرار ندهید .

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 1:31 توسط ابراهیم شادمهر |

لحظه ها ، لحظه های غروب بود و روشنیِ روز کم کم داشت جای خودش را به شب می داد. کعبـه ، خانه ی خــدا و خانه ی مردم با شکوهِ ویژه ی خود و با گیرایی خاص مردم را به سوی خود می خواند . روز جمعــه بود و سیزدهم ماه رجب .
گروهی در اطراف کعبه بودند و در جمع آنان زنی بی تابانه دست در پرده ی کعبه انداختــه بود . اشک بر چهر هاش را می کشید و با خدایش راز و نیاز می کرد . زن حامله بود و از خدا می خواست که وضع حملش را آسان و کودکش را تندرست بگرداند .
مردم ، اندک اندک می رفتند . امّا از مشتاقان کعبـه هنور هم گروهی در طواف بودند . همه ، در خود بودند و با خدایشان راز و نیاز داشتند ، که به ناگاه تنی چند از مردم ، فریادی از وحشت و حیرت برآوردند، و بر جای خود ، خشکشان زد ! انان از خود می پرسیدند : آیا به راستی ما بیداریم ، یا اینکه خواب می بینیم ؟ ولی ، نه ! آنها واقعا بیدار بودند . گروهی از همدیگر می پرسیدند. تو هم به چشم خودت دیدی ؟

ماجرا چه بود ؟ چند لحظه قبل ، ناگهان دیواره ی سنگی و سخت کعبه شکافته و از هم باز شده بود ، و انگاه زنی به درون کعبه ، پای گذاشته بود . آیا کسی هم او را می شناخت ؟ چرا نه ؟ او پاک زنی بود با ذشخصیت وقابل احترام . او فاطمه بنت اسد بود شیر زنی که شیر مردی چون شیرخدا را به دنیا هدیه داد . (او یازدهمین نفری است که به رسول خدا ایمان آورد پیغمبر (ص) آن معظمه را فوق العاده احترام می فرمود و وی را همیشه مادر خطاب می کرد و در موقع وفاتش گریه زیاد نمود و خودش را در لحد او رفت ... م می فرمود چه مادر خوبی بودی و امروز مادرم از دنیا رفت . این بانوی مکرمه در واقعه ی بد ، جزء دسته ی زنانی بود که در جنگ حاضر و به قشون و لشگریان اسلام و زخمیان کمک می کرد. )1
و اکنون میهمان خداوند خویش است ، در خانه ی او !
به زودی این خبــر در شهر پیچید : زنی حامله ، به هنگام طواف کعبــه به درون خانه رفته است . دیوار سنگی و عظیم کعبه شکافته شده و خداوند او را به خانه ی خویش خوانده است ! و به دنبال این پیشامد ، گروهی به سوی « بنی عبدالدار» که آن موقع کلید دار کعبه بودند ، دویده و تقاضا کردند که بیایند و درِ کعبــه را بگشایند . بنی عبدالدار از باز کردنِ در امتناع ورزیدند ؛ زیرا که این در ، می بایستی تنها در روز ویژه ای در سال گشوده می شد . اما مردم ، از اصرار خود دست بر نمی داشتند . تا اینکه سر انجام بنی عبدالدار را قانع کردند که بیایند و در را بگسایند . اما هر چه کوشیدند تا بلکه قفل در را باز کنند ، نتوانستند و تلاششان به ثمر نرسید !
سه روز گذشت و باز گروه زیادی که آنجا بودند به چشم خویش دیدند که همان دیوار ، همان خاره سنگ سخت ، آغوش برگشود ، وهمان شکاف دیگر باره گشوده گشت و فاطمه قدم به بیرون گذاشت ! اما این بار نه تنها که با نوزادی بر دامن ، هاله ای زا نور بر چهره ، و اشکی از شوق بر گونه !

پسرِ فاطمه دست به دست می گشت . صدای شادی و هلهله ، و موج غـریو خنده و نشاط ، در سرتاسر مکه می پیچید و عطر خوشبوی اشتیاق ، مشام جانها را نوازش می داد .
فریادی شور گستر ، نه از همه ی دلها که از تمامی ذرات هستی ، بلند بود و نوزاد ـ این فرزند مبارک هستی ـ که از همان آغاز ، از وجودش نور و روشنی ساطع بود و چشمها را خیره یم کرد ، سرانجام دنیا را خیـره کرد و تا پایان اخرین لحظه ی حیاتِ شکوهمندش ، بر همه ی وجود ، نور و روشنی و بیداری و زندگی نثار کرد .
ابو طالب چهره ی سر شناس و همیشه یاور پیامبر اکرم (ص) با شتاب ، خود را به فاطمه رسانید و مادر علی نوزاد را به او داد و گفت ، او را بگیر .
شنیدم هاتفی گفت : نامش را علی بگذارید .
بدینگونه ، امام علی (ع) این خانه زادِ خدای بd فرزند ، چشم به جهان گشود و از همان آغاز ، نگران سرنوشت جامعه و جامعه ها بود ، و در راه اعتلای « کلمه ی توحید » و « توحید کلمه » گامها برداشت بس بلند ؛ و تلاشها کرد بس سازنده و شکوهمند .2

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)شخصیت حضرت علی (ع)- عباس محمود عقاد
(2) از عاشورا تا غدیر- محمد عسگری

پی نوشت : برای من همیشه روز سیزده رجب ، روز دوست داشتنی و عجیببی بوده ، دوست داشتنی از این جهت که صاحب نهج البلاغه در همین روز به دنیا آمده ، از این جهت که امام اول شعیان در این روز پا به جهان گذاشته ، از این جهت که بابِ علمِ خاتم النبیین ، مولود همین روز است . از این جهت که کسی در این روز به دنیا می آید که اگر نبود ، زهرا دختر پیغمبر اسلام هم نبود ، درست همانطور که اگر ام ابیها نبود علی هم نبود. و بسیاری دلایل دیگر ... . کلاس دوم ابتدایی بودم که به لطف معلم خوبم آقای نیک با واقعیت این روز بزرگ آشنا شدم ، از همان روز همیشه جناب فاطمه بنت اسد را با حضرت مریم مقایسه کرده ام ، شاید این مقایسه درست نبوده و نباشد .. اما برای من کیفیت ولادت حضرت علی (ع)و مسیح (ع ) عجیب جالب بوده و هست . هدایتِ یکی به امن ترین حرم و راندن دیگری از آنجا .

دوستان لطف کنند و در این روزهای عزیز ما را از دعای خیرشان محروم نسازند . التماس دعا .

خدا عاقبت به خیرمان کند.

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 12:19 توسط ابراهیم شادمهر |

رجب نام رودی است در بهشت که آب آن از شیر سفید‌تر است و از عسل شیرین تر و چون بنده‌ای در این ماه روزه بگیرد خداوند از آن نهر بدو می‌نوشاند.

ای ماه رجب مرا به خود راه بده
راهي تو نشان بسوی آن ماه بده

ای ماه رجب بحق باقر اذنم
بهر رمضان و شهر الله بده

ای ماه رجب تو سوز زینب داری
از سوز دلش بیا به خود آه بده

پس یاس بهار فاطمی كی آید
ما را تو رها زان غم جانکاه بده

ای ماه رجب بحق هادی بر من
دوری ز گناه و دل آگاه بده

ای ماه رجب جود جوادی داری
یك جرعه به من بجان آن شاه بده

ای ماه رجب تو شهر حیدر هستی
از باب علی مرا به خود راه بده

رغائب جمع رغیبه است یعنی بخششی بزرگ و شب رغائب، یعنی شب بخشش‌های بزرگ و آن اولین شب جمعه هر ماه رجب است .


دو روزی می شود که برادرم علی و دوستم جواد رفته اند خدمت سربازی . علی که نیست خانه سوت و کور شده ، از آن طرف دلم برای همه ی حرف زدن های  پشت تلفن حین پیاده روی های ِ دم غروب با جواد تنگ شده . حدس می زنم در این دو  روز فحش خورشان ملس شده ، دنیای جدید ، با دوستان جدید را تجربه می کنند و حالا افسوس خیلی چیزها را می خورند .برای علی برادرم و دوستم جواد آرزوی موفقیت و سلامتی دارم .

یادش بخیر عکس بالا : «بدون ترتیب : امیررضا ، من و مرتضی و جواد و مجید » ترم آخر بود ، امیررضا یک دوربین آورد دانشگاه ، اصرار داشت که با همدیگر عکس بگیریم .آن روز شاید زیاد این اصرار کردنش را درک نکردم ولی امروز که به آنها نگاه می کنم خاطره های تلخ و شیرین زیادی در ذهنم زنده می شوند . آدم های این عکس الان هر کدام جایی سرشان گرم است ؛ با مجید زیاد صمیمی نبودیم اون روز همینطوری اتفاقی آمد ما هم گفتیم وایسا با هم عکس بگیریم ، احتمالا الان او هم مشغول خدمت سربازی ست . امیررضا این روزا سرش گرمِ خانواده ی تازه تشکیل داده اش است . مرتضی تقریبا یکسالی هست که رفته خدمت و خبر دارم بنده ی خدا این روزها ده دوازده روزی سر قضیه ی همین درگیری ها آماده باش خورده بود. جواد هم که گفتم دو روزیست رفته خدمت . البته انسان خارق العاده ای به نام بهنام هم وجود دارد که روحش در این عکس همواره مرا قلقلک میدهد ، او هم دوسالی می شود رفته  است به زادگاهش ، یکی از شهرهای جنوبی. حالا ما ماندیم و وبلاگ مان . اینها را اینجا نوشتم که بدانند همچنان دوستشان دارم و همیشه به یادشان هستم .

خدا عاقبت به خیرمان کند

پی نوشت : شاعر شعر را نمی شناسم اما از اینجا شعر را برداشتم | این روزهای سرشار از معنویت را دریابیم شاید دیگر فرصتی نباشد، صمیمانه از دوستان التماس دعا دارم .فراموشمان نکنید .

چند روزی نیستم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 23:46 توسط ابراهیم شادمهر |

یه بنده خدایی که به هیچکس برای عکس گرفتن نه نمی گفت

دیروز همایش پرشکوهی از حامیانِ دکتر احمدی نژاد در میدانِ ولیعصر (عج) تهران برپا شده بود واقعاً شور و هیجانی که در مردم دیده میشد غیر قابل توصیفه . از اون جالب تر شعارهای مردم حینِ سخنرانی دکتر بود که شنیدم صداوسیما مجبور میشد آمبیانس رو موقع شعارها بیاره پایین . یکی ار بهترین شعارهای مطرح شده توی این همایش که البته اسمی در اون برده نمیشد : " احمدیِ بت شکن ، بتِ بزرگو بشکــن " بود . جمعیت به حدی فشرده و زیاد بود که ایستایی ِ جمعیتِ مقابلِ جایگاه تقریبا غیر ممکن بود . به نظرم دعوت به همدلی ِ مردم از طرف رییس جمهور بهترین و بزرگترین حرف و شعار این اجتماع بزرگ بود .


حرکت مردم در بولوار کشاورز

دانلود ویدیو از اینجا

امروز یه ایمیل برام اومد(صحت و سقمش پای فرستنده ش) که امروز قراره حامیانِ موسوی همایش اعتراضشون رو به مثلا تقلب در انتخابات برگزار کنن . به نظرم این قبیل کارا درست نیست .کمااینکه کارهای دیگه شون هم تا الان درست نبوده ، آتش زدن اتوبوس شرکت واحد ، تخریب ورودی های مترو و ... . من خودم دیروز توی بولوار دیدم که نبش خیابان نادری که دوتا بانک هست ،یکی شون رو که بانک سپه و دولتی بود تقریبا بطور کامل تخریب کرده بودند و اون یکی که بانک پارسیان بود به هیچ وجه حتی یه خط هم روی شیشه هاش نیفتاده بود . اگه بگیم که فقط به اموال دولتی آسیب می رسونن بازهم درست نگفتیم ، چون باز هم خودم دیدم اون اغذیه فروشیِ نزدیکِ سینما بولوار که  شخصیه در امان نمونده بود .این قبیل کارا فقط  شائبه ی برنامه ریزی قبلی این گروه رو به درست بودن تبدیل میکنه . اگه یه نگاهی به کشورهای اطراف بندازیم می بینیم که کارهایی مثل بست نشستن و تحصن و اعتراض مثلا میلیونی اصلا جواب نمیده . گرجستانِ یکماهِ پیش گواه این مسئله ست . حتی حزب الله لبنان نتوانست با اعتراض و تحصن یکماهه ی خود و برپایی چادرهای دائمی در معابر ، دولت فؤاد سینیوره را از کار برکنار کند . اینها مواردی ست که متاسفانه موج سبز نمیخواهد ببیند. البته خیلی ها می گویند اینها آن موج سبز نیستند اما به گواه نوشته های وبلاگها و سایتها و اعلام صریح خودشان و صد البته دستبندهای سبزشان ، مضحک است اگر بکوییم اینها همانها نیستند . اینکه رأی موسوی در تهران بیشتر بوده غیر قابل انکار است ، ولی اینکه ما بخواهیم این جمعیت را به همه ی ایران تعمیم بدهیم خنده دار است . و یا اینکه بخواهیم با اتکا به جمعیتی که اتفاقا قابل پیش بینی بود آشوب و هرج و مرج به پا کنیم برای کاندیدایی که کرامت انسانی و قانونمداری شعارش بود اصلا خوب نیست . قطعا با این اعمال کمک به خراب شدن چهره ی انقلابی اش کرده ایــم .

خدایا عاقبت به خیرمان کن

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 13:2 توسط ابراهیم شادمهر |

با شكایت حسن روحانی؛
حسن عباسی بازداشت شد
خبرگزاری فارس:حسن عباسی كارشناس مسائل استراتژیك به علت مطالب مطرح شده در جمع حامیان احمدی نژاد بازداشت شد.
مهدی جعفری وكیل حسن عباسی در گفتگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس گفت: حسن عباسی امروز با حكم صادره از سوی شعبه 5 دادسرای نظامی و به دلیل سخنرانی 3 خرداد در دانشكده فنی دانشگاه تهران و با شكایت حسن روحانی بازداشت شد.
وی افزود: دادسرای نظامی برای آزادی عباسی خواستار وثیقه نقدی 50 میلیونی شده است.
جعفری گفت: هنوز اسناد مربوط به بازداشت عباسی مشخص نبوده و دادستان از وی خواهان سی دی سخنرانی وی در سالن سید الشهداء بوده است.




پی نوشت : باور کنید دوست نداشتم در ایام انتخابات مسایل مربوط به سیاست را اینجا بنویسم ، اما خبر بازداشت دکتر ناراحتم کرد .

لینک صحبت های او : +

+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 19:44 توسط ابراهیم شادمهر |

...
یک لحظه سرم را بالا آوردم تا به دایی چیزی بگویم ، دیدم لیلا از دور می آید . هول خودم را جمع و جور کردم . اگر لیلا مرا در ان حال می دید ، بلافاصله می فهمید این شهید حتما عزیزی است که من این طور کنارش قرار گرفته ام . نمی خواستم لیلا یک دفعه با این صحنه روبرو شود . بلند شدم . از علی فاصله گرفتم . لیلا نزدیک شد و تا مرا دید ، با حال خوبی گفت : سلام ، دا رفت . گفتم : سلام . نگاه دقیقی به صورتم کرد و پرسید چی شده ؟ ساکت ماندم .
پرسید : شهید آوردند؟
گفتم : آره .
گفت : کیه ؟
مکث کردم و گفتم : از بچه های سپاهه . لیلا سرک کشید و به آدم های دور و بر قبر نگاه کرد . انگار دید همه آشنا هستند. دوباره پرسید :من می شناسمش ؟
گفتم : آره ، فکر می کنم می شناسی .
پرسید : اسمش چیه ؟
نتوانستم لب از لب باز کنم . نگاهش کردم . نمی دانستم چه بگویم . داشتم فکر می کردم چطور اسم علی را به زبان بیاورم که خودش گفت : علی خودمونه ، مگه نه ؟
سرم را تکان دادم و سریع گفتم : لیلا تو رو خدا مواظب رفتارت باش . علی آرزوی همچین روزی رو داشت .
هر دو تا روبروی هم نشستیم . لیلا سرش را به آسمان گرفت و با یک سوز و ضجّه ای گفت : یا حسیـن . بعد با دست هایش صورتش را پوشاند و اشک هایش ریختند .
آن چنان این کلمه را با صدای لرزانی ناله زد و گفت که احساس کردم تمام وجودش سوخت . صدای گریه ی آدم های دور و بر بلند شد . زینب خودش را رساند . لیلا را بغل کرد و بوسید و دلداریش داد . لیلا صدایش در نمی آمد . بدنش می لرزید و گریه می کرد . سرش را پایین انداخت ، روسری اش را چنان جلو کشیده بود که صورتش را نمی دیدم . فقط چکه های اشک هایش را می دیدم که فرو می ریختند . در حالی که خودم هم می لرزیدم ، خودم را کنارش کشیدم و بغلش کردم . دایی نزدیکمان آمد . او بدتر از لیلا بود . مدام توی صورتش می زد ، روی دستانش می کوبید ، ناله می کرد و بیشتر دلم را خون می کرد . چند بار گفتم : دایی ، دایی . آن قدر بی تاب بود که توجه نمی کرد . بلند شدم و گفتم : دایی تو مردی تو باید به ما دلداری بدی . این انصافه که من تو رو آروم کنم ؟! گفت : نمی دونم ، نمی تونم . ...


آنچه در بالا آمد قسمتی بسیار کوتاه از کتاب ارزشمند دا بود. کتاب دا را دفتر ادبیات و هنر مقاومت سوره مهر منتشر کرده . این کتاب که در زمره ی کتاب های خاطرات جنگ ایران و عراق قرار می گیرد ، خاطرات خانم سیده رهرا حسینی است که در زمان شروع جنگ و اشغال خرمشهر 17 سال بیشتر نداشته ، او با همین سن کم مشکلات و سختی ها مصیبت های فراوانی را به پچشم خود می بیند و تحمل میکند. البته همینطور که در مقدمه ی این کتاب آمده نگارش اصلی این کتاب برعهده خانم اعظم حسینی بوده که طی مصاحبه ها و گفتگوهای فروان موفق به انجام این کار شده . بهمین دلیل متن بالا را متناسب با مناسبت امروز – آزاد سازی خرمشهر- انتخاب کردم که روایتی ست کامل از اشغال یک شهر آباد و سالم طی 35 روز . توصیه می کنم این کتاب را حتما تهیه کنید و بخوانید .


پی نوشت :
عکس اول متعلق به روز سوم خرداد شصت و یک است که عکاسش را نمی شناسم ، عکس دوم را خودم بهمن هفتادو هفت گرفتم . امیدوارم همانطور که مسجد جامع خرمشهر که نماد مقاومت این شهر است بازسازی شده ، به چهره ی شهر و دیگر مشکلات مردم این شهر رسیدگی شود ، تا نشاط گذشته به این شهر بازگردد و شاهد خرمشهر واقعی باشیم . امروز 27 سال از آزاد سازی خرمشهر و 21 سال از پایان جنگ تحمیلی می گذردو منطقی ست که انتظار داشته باشیم که خرمشهر نشاط روز  سی ام شهریور 1359 را داشته باشد .
 درود بر مردم قهرمان خرمشهر .

بعد التحریر : بیراه ندیم تا لینکهای مرتبط با کتاب دا را اینجا بگذارم تا دوستانی اگر احیانا خواستند درباره این کتاب بیشتر بدانند از این لینک ها استفاده کنند : بحث ها و مطالب بدرد بخور و قسمتی از متن این کتاب  را در  انجمن دفاع مقدس تبیان ببینید | دو گزارش تصویری  تقدیر از خالقین کتاب دا را  ببینید + و +  لینکهای پایین این دو صفحه را از دست ندهید| وبلاگی را با نام کتاب دا مطالعه کنید که البته بعد از رونمایی بروز نشد ولی مطالب جالبی در خود دارد |مباحثی پیرامون تدریس کتاب دا در مراکز دانشگاهی را در جام جم آنلاین ببینید | این خبر جالب را هم از زبان راوی کتاب دا ببینید |خبر مربوط به ترجمه كتاب « دا » به 5 زبان دنیا به دستور مقام معظم رهبری را اینجا بخوانید | « دا » در نمایشگاه 170 هزار نسخه فروخت و از چاپ شصت و یکم گذشت|« دا » به چاپ شصت ‌و پنجم رسيد |

لینک این مطلب در بالاترین
+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 17:26 توسط ابراهیم شادمهر |

10 نکته در مصاحبه ی استخدامی
از وبلاگ رادمان:
1- خودتان را آماده کنید: قبل از مصاحبه خودتان را برای مصاحبه آماده کنید. رزومه منظم و ساخت یافته ای تهیه کنید، در روز مصاحبه لباس خوب و مرتب بپوشید و در ذهنتان یک بار مصاحبه را مرور کنید تا برای سوالات جواب از قبل آماده داشته باشید.
2- راستگو باشید: در رزومه یا در هنگام مصاحبه دروغ گفتن و یا غلو کردن معمولاً بدترین کاری است که یکنفر می تواند انجام دهد، همکاری یک رابطه بلند مدت است و دروغ ها برملا خواهد شد، بهتر است استخدام نشوید تا اینکه پس از روشن شدن واقعیت اخراج شوید.
3- خودتان را خوب بشناسید: شرکتهای موفق ، افراد توانمند را جذب می کنند. شما اگر خود،توانایی ها و ناتوانی ها خود را بشناسید بهتر می توانید خودتان را معرفی کنید. توانمندی ها هم الزاماً با تجربه به دست نمی آیند، ممکن است شما در کاری مهارت داشته باشید و یا یک مشخصه مثبت داشته باشید که اتفاقاً آن جایی که با شما مصاحبه می کنند به آن نیاز داشته باشند.
4- منظم باشید: به جز نظم در ظاهر، نظم در ساعت قرار به شما کمک می کند تصویر بهتری از خود در ذهن مصاحبه کننده ایجاد کنید.
5- جواب همه پرسشها "بله" نیست: شما قرار نیست برای استخدام شدن به هر درخواستی که می توانید یا نمی توانید پاسخ مثبت بدهید. اگر فکر می کنید از پس کاری بر نمی آیید یا به کاری علاقه ندارید، بدون تعارف این را اعلام کنید. مطمئن باشید تاثیر بهتری دارد، الزامی ندارد اگر تلاش کنید با پاسخ مثبت به همه پرسشها، مصاحبه کننده را راضی کنید، موفق شوید.
6- با معیشت خود شوخی نکنید:در مورد حقوق درخواستی عددی را اعلام کنید که به آن نیاز دارید یا حق خود می دانید، کمتر از آن شما را در زندگی دچار مشکل می کند، بیشتر از آن شانس شما را در استخدام کاهش می دهد.
7- فضای مصاحبه را دوستانه کنید: اگر بتوانید با مصاحبه شونده همدلی کنید و حس مثبتی در وی ایجاد کنید و یا بتوانید با جملاتی یخ رابطه را بشکنید راحت تر می توانید اعتماد طرف مقابل را ایجاد کرده و فرصت برای همکاری ایجاد کنید.
8- اطلاعات کسب کنید: همیشه قبل از آنکه به جایی مراجعه کنید تلاش کنید با آن محل و نوع کارش آشنا شوید تا در روز مصاحبه ابهامی در ذهن شما نباشد. بیان اینکه شما تلاش کرده اید با آن محل آشنایی شما پیدا کنید حس مثبتی در مصاحبه کننده ایجاد می کند.
9- سوابق کاری و یا نمونه کارهای خود را به همراه داشته باشید: تهیه یک رزومه خوب به همراه سوابق کاری و یا نمونه کارها، تقدیرنامه ها و یا .... در روز مصاحبه کمک می کند که راحت تر توانمندی های خود را اثبات کنید.
10- آرام باشید: تلاش کنید قبل از مصاحبه استرس و هیجان را از خود دور کنید، برای اینکار یا باید تجربه خود را بالا ببرید و یا قبل از مصاحبه خوب آماده شوید و قکر های مثبت داشته باشد. فرد مضطرب یا نگران معمولا نمی تواند تمرکز خوبی داشته باشد و به پرسشها پاسخ درست بدهد و این نه تنها شرایط را ملتهب تر می کند، مصاحبه کننده را از رسیدن به نتیجه دور می کند.
                                                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : البته بنده خودم توی همین زمینه تجربیات زیادی دارم که انشالله به زودی همینجا به بعضی هاش اشاره میکنم . تمامی نکات بالا کاملاً درست و  حساب شده هستند ، اما نکته ی اساسی اینست که آیا بکارگیری تمام این روشها در تمام نهادها ، سازمانها ، شرکت ها و ...(ی) خصوصی و دولتی به طور یکسان و بدون تغییر امکان پذیر است ؟ و آیا اصولاً خواسته های آنان از فرد مصاحبه شونده مشابه است ؟
+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 19:2 توسط ابراهیم شادمهر |


امروز ساعت 6 بعد از ظهر – بالکن خونه مون

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 19:15 توسط ابراهیم شادمهر |

کنارم دو تا صندلی ِ خالی بود . پسرک با مادرش آمد کنارم نشست . کمی بعد در حالی که هنوز درهای قطار باز بود ، دخترکی به همراه پیرمردی ساک به دست که می خورد پدربزرگش باشد داخل قطار آمدند و دخترک کمی پسرک و مادرش را نگاه کرد . مادر پسرک او را جمع وجور کرد و دخترک ، خودش آمد کنار پسرکَ نشست . فوراً پشت به جمعیت کردند و سیاهی بیرون را به ولوله ی داخل ترجیح دادند .

( مکالمه ی زیر را با لحنی کودکانه تصور کنید )
پسرک : اینجا ملته ها
دخترک : خودم میدونم
قطار شروع به حرکت می کند .
دخترک : آدما تند تند میرن .
پسرک : آره ، تند
دخترک لحظه ای سیاهیِ تونل را رها  می کند و به پسرک می نگرد . پسرک واکنش نشان میدهد و نوک انگشتان او را با اکراه لمس می کند .
پسرک : اون چیه رو انگشتت .
دخترک : لاک ، لاک قرمزه
پسرک : قرمزه ؟
دخترک : (بی مقدمه ) خونه تون کجاست ؟
پسرک : (به مادرش نگاه می کند ) امام خمهنی ، خونه ی شما کجاست ؟
دخترک : مشهد
پسرک : مشهد ؟
... .
وحیف که من باید پیاده می شدم و محروم از اینکه انتهای این آشنایی زیبا و معصومانه ببینم .امیدوارم که فردای آنها بهتر از امروز ما باشد .

* شما فکر کنید عکس تزئینی ست . عکس از : +
+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 22:2 توسط ابراهیم شادمهر |

امروز که برای دومین بار برای تماشای اخراجی ها رفتم اصلا فکرش را نمی کردم دوباره سالن را مملو جمعیت ببینم . راستش آن دفعه که رفته بودم اینقدر جمعیت هیجان زده بودند و سر و صدا می کردند که بعضی قسمت های ابتدای فیلم را متوجه نشدم . البته امروز مثل روز اول برای تهیه بلیط داخل صف ها معطل نشدیم ولی باور کنید سالن 800 نفری کاملا پر شده بود .این را هم بگویم که بالای بلیط فروشی نوشته بودند : سانس فوق العاده 10:30 تا 12:30 شب .  یکبار دیگر چنین جمعیتی را دیده بودم که البته در روز دوم اکران آژانس شیشه ای بود . امروز غالب کسانی که اطرافم نشسته بودند ، قبلا یکبار فیلم را دیده بودند ، با این حال همان شور اشتیاقی را از خود نشان می دادند که انگار دفعه اول است که فیلم را می بینند . اما از خودِ فیلم چیزی که بیشتر از همه مرا مجذوب کرده ، آمیختن فضای غم و شادی با هم ،و حماسی کردن صحنه ها علی الخصوص در اخراجی ها 2  ، که واقعا همه مخاطبان را تحت تاثیر قرار می دهد . در اخراجی ها 1 آنجا که مخاطب غرق خنده از صحنه ی دزدی امین حیایی (بیژن ) است ، ناگهان با صحنه ای غیرقابل پبیش بینی (پیداکردن دختربچه و زدن ماسک به صورت او )از وی مواجه می شود . همین مساله بارها وبارها در دراخراجی ها 2 دیده می شود که از جمله می توان به صحنه خبر شهادت مجید سوزوکی به خانوده اش توسط بایرام اشاره کرد . بایرام دراین صحنه مخاطب را کلی می خنداند ولی تنها چند ثانیه ای طول نمی کشد که صورتهای حاضر در سالن در غم از دست دادن مجید سوزوکی خیس خیس می شود . من اصلا منتقد و تحلیلگر نیستم و زیاد در این موارد سررشته ندارم اما همین قدر میدانم که کشیدن این همه آدم آنهم در چنین روزهایی به سالنهای تاریک سینما مطلقا کار ساده ای نیست . امیدوارم که بازهم سینما را اینگونه پر رونق ببینم . راستی یه سوال : این داستان ادامه دارد ؟  

+ نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 23:32 توسط ابراهیم شادمهر |

اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.این پیری که غبارقرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .*

اینکه نوروز تو راهه و ما باید مثل همه سالها این  سنت زیبا رو حفظ کنیم و اونو جشن بگیریم درسته ، اما چیزی که هست اینه که عید روزیه که آدم توش خوش باشه ،روزی دل آدم بهاری میشه که خودش بخواد .بقول مرحوم سلمان : « عید (بهار) آن است که خود ببوید نه آنکه تقویم بگوید ». دارم سعی می کنم خوشحال باشم و تلاش می کنم خیلی بی حال نباشم . امسال شور وشوق سالهای گذشته رو ندارم و احساس بدی نسبت به سالی که داره تموم میشه ، دارم . ناامید نیستم ولی خیلی هم امیدوار نیستم . فقط دعایی که برای دوستای خوبم دارم برای خودم هم می کنم . که انشاءاله سال خوب و خوشی رو آغاز کنم و آرزو می کنم که عید امسال «حول حالنا» ی واقعی باشه .

عید حول حالنا است
که واجب است بفهمیم
عید شوقی است
که پدرم را به مزرعه می خواند
عید تن پوش کهنه باباست
که مادر
 آن را به قد من کوک می زند
و من آن قدر بزرگ می شوم
که در پیراهن بابا می گنجم
عید ، تقاضای سبز شدن است
یا مقلب القلوب

سلمان هراتی


* برگرفته از مقاله ی نوروز دکتر علی شریعتی ؛ توصیه می کنم نسخه ی کامل مقاله را اینجا مطالعه کنید .

پی نوشت : حدود شصت تا عکس از سفره هفت سین و ماهی های قرمز جمع آوری کردم که میتونید تو گالری عکس ترمه ببینید .
گالری عکس ترمه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 14:38 توسط ابراهیم شادمهر |

دو سال است که دیگر آقا رسول نیست . او نیست ، اما فیلم هایش کاری می کنند که نمی توانی فکر کنی او دیگر در این دنیا نیست ، او را همیشه مثل فیلم هایش زنده می بینی . در سینمای دفاع مقدس حرفهایی برای گفتن داشت و در این ژانر هیچگاه به پایان نرسید . جایی که خیلی از همقطارانش بریدند و بقول خودشان خسته شدند . او حتی در آخرین فیلم اش « میم مثل مادر » جایی که می توانست نامی از جنگ و دفاع نیاورد ، نشانه هایی از سینمای دفاع مقدس برجای گذاشت . علاقه و احترام او به بنیان خانواده در فیلم هایش قابل ستایش بود . زن در فیلم هایش ابزاری برای گیشه نبود و به عکس ، جایگاه زن در سینمای ایران و جامعه ی ایرانی را خوب شناخته بود. جسم او دیگر نیست ولی فیلم هایش کاری می کنند که نمی توانی فکر کنی او دیگر در این دنیا نیست ، او را همیشه مثل فیلم هایش زنده می بینی .


تتمه : پانزدهم اسفند (فردا) سالروز درگذشت رسول ملاقلی پور کارگردان مطرح سینمای ایران است .



+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 20:14 توسط ابراهیم شادمهر |

امروزه زبان مادری به حلقه ی  اتصال معنوی بین انسان ها تبدیل شده . حتما شما دیده اید وقتی دو آذری زبان به هم می رسند بدون مقدمه و بدون این که قبلا یکدیگر را دیده باشند مدت ها با یکدیگر صحبت می کنند و یک « ما » ی سطحی را تشکیل می دهند . چرا؟ چون زبان مادری شان یکی ست . اساسا زبان پل ارتباط بین اشخاص است حالا اگر دو شخص کنارِ هم همزبان نباشند با یک زبان ایما و اشاره با هم ارتباط برقرار می کنند . می خواهم بگویم اگر زبان رسمی یک کشور برقرار کننده ارتباط بین دو نفر است ، یقینا زبان مادری این ارتباط را عمیق تر خواهد کرد . زبان مادری ناخودآگاه اعتمادی بین طرفین گفتگو ایجاد می کند .
زبان مادری همان چیزی است که وقتی در مترو ، اتوبوس ،ت اکسی و ... کسی با آن تکلم می کند ، ناخودآگاه روحیه ات باز می شود ، با نشاط می شوی ، دوست داری خودت را به طرف نزدیک کنی و سرِ صحبت را با او باز کنی . گاهی اوقات پیش می آید که بغل دستی ات همشهری ات باشد و زیر لب و خیلی آرام ترانه ای گیلکی را زمزمه می کند ، آنوقت است که می روی به دوران کودکی ، به دوران لالایی های مادرانه ، به یاد ترانه های مسعودی و پوررضا می افتی و به زبان شعرهای شیون فومنی فکر می کنی. همه ی اینها که کنار هم جمع می شوند خاطرات تلخ و شیرین را برایت رقم می زنند که به سختی می توانی از آنها جدا شوی . اینها را که گفتم تا مدتی از گیلان دور نشوی نمی توانی به خوبی درک کنی .
یادم هست چند وقت پیش تلویزیون گزارشی از پروفسور سمیعی پخش می کرد . خبرنگار از اصالت او پرسید و او با افتخار جواب داد که گیلانی هستم . وبعد از او خواست که برای همشهری هایش صحبتی کند و او گفت : « شی می جانا قربان » . این جمله ی پروفسور اگرچه می تواند ساده ترین جمله ی گیلکی باشد که می توان گفت ؛ ولی با شنیدن این جمله ارتباط معنوی بین تو و او برقرار می شود . این را باید به یاد داشته باشیم زبان مادری که در گیلان همان زبان گیلکی ست در واقع زبان رسمی این استان است ولی برای کسی که سال ها از گیلان دور است یک نوستالژی بهمراه دارد .
البته باید گفت که این سال ها زبان مادری و اهمیتش کمرنگ تر شده ، دیگر حتی مادران رغبتی به یاد دادن زبان ابا و اجدادی به فرزند دلبندشان ندارند و متاسفانه آنرا کسر شان می دانند . امروز حتی در رشت فارسی را غلیظ تر از فارس ها صحبت می کنند . اشکالی نیست که فارسی صحبت می کنند ، حداقل گیلکی را فراموش نکنند . هر چند گفتنش سخت است ولی باید گفت اگر روند  اینچنین پیش برود تا 20 سال دیگر باید فاتحه ی زبان مادری مان را بخوانیم . روندی که دلایل اش را می توان در مهاجرت بسیار زیاد جوانان گیلانی و همچنین تهرانیزه شدن برخی از مادران جوان مقیم گیلان دانست . منظور من این نیست که طفل به دستور زبان گیلکی مسلط باشد ( که اگر اینطور باشد نور علی نور است ) ، ولی حداقل طوری باشد که وقتی طفل یک کلمه گیلکی شنید فکر نکند نام سیاره ای ، ستاره ای و یا چیزی مثل اینها را شنیده است .
شکی نیست که همگی افتخار می کنیم به این که به زبانی صحبت می کنیم که روزی میرزاکوچک جنگلی با آن تکلم می کرده و شیون شعر های نابش را با همین زبان سروده و امروز پروفسور سمیعی ها احساساتشان را با همین زبان بیان می کنند . امیدوارم که همگی در جهت سربلندی ، صلابت و گیرایی این زبان گام های موثر و مفیدی برداریم .

گیلان ، اوی گیلان

کو ستاره فان درم تی چومانه سویانده ؟
کوزیمینا سربنم عطرتی زانویانده ؟
می پاتان آپیله سوغات می پابراندگی
کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده
بائید آی دس براران ئیپچه می لبلا بیگیرد
هه چینه ی کول ده بدا می شانه ، چانچویانده
ولانید جغدازنم پسکلا پوشان بموجم
بدامی خونا بجار ، آنقده زالویانده
کوی دانه آینه ر می دیل سفره واکونم
خورا زرخا نكونه توشكه خو ابرویانده
می چومان تیرپیری شه خورشید سورما چی وابو
بدا دونیا واویلان می چشم کم سویانده
گیلان ـ اوی گیلان ! می دردا نتانه چاره کودن
اگه دس نخسه حکیم تی گیله دارویا نده
شعر توم بجارا واش پوراکونه تاچکره
اگه قوت تی پلا «شیون»بازو یانده

متن گیلکی همین نوشته را در ادامه مطلب بخوانید

پی نوشت یک : روز سوم اسفند ماه برابر با بیست و یکم فوریه مصادف است با روز زبان مادری و این متن بهمین مناسبت نوشته شده .

پی نوشت دو: ابتدا نسخه ی گیلکی این نوشته را آماده کرده بودم ، ولی به احترام سایر دوستان که گیلکی نمی دانند متن فارسی نوشته ام را گذاشتم . از دوستان گیلک هم عذر خواهی کونم کی ایتا مطلب به زوان مادری آپ نوکودم ، علت می ا کار این بو کی خواستیم یه نفر که گیلگی صحبت کودان ندانه هم بفمه امی حرف دیل چیه .همین .

پی نوشت سه : در همین رابطه کشکول گیلکی و سکوتی لبریز باریدن و گیلکان امروز و دل خوشی  و میراث سبز ایران  و سرزمین سبز و گیلک ....جدید  و بلسبنه  و  سرزمین سبز  و آیین مهر و پیک املش را حتما بخوانید.

.::wWw.EVG.blogfa.Com::.

بعد التحریر :

امین واستی :

امین مرا بینویشته که : " هه! می‌دونستی توجیه صدا و سیمای خائن استان گیلان برای پخش بیش از حد برنامه‌های فارسی چیه؟ می‌گه:‌به خاطر رعایت حال هم‌استانی‌های عزیز غیر گیلک!!!
مثل تو!!!
تصورشو بکنید که فردوسی به خاطر رعایت حال ترکان غزنوی، شاه‌نامه رو به ترکی یا عربی می‌نوشت!
(این هم از بزرگ‌داشت روز جهانی زبان مادری!!!) "
من چی رفطی دارم به صدا و سیمای گیلان  ، شیمی دست درد نوکونه امین اقا ، هسه اَما بوبوستیم خائن . من که  می دلیله فارسی نوشتانا بو گوفتم . از شو ما دِ انتظار نداشتیم . من که می وختا جه زنم یکی از بهترین و جامع ترین منایع میرزاشناسیا (که البته می وظیفه ی )چاکودم ، هسه ببوستم خائن . من چی کار دارم صدا و سیما چی کونه .می مخاطب عامه ، از سراسر دنیایه ، هتو که شیمی مخاطب از سراسر دنیایه . من خواستیم اَمی حرفا دیله ایتا لر و آذری و کرد و فارس بفهمه . تی جی خیلی دلخورم . مرا مثال باوردی که فردوسی فلان کارا بو کود بسار کارا بوکود ، خب من چی کار بوگودم مگه منم می متنه هو زبان بینویشتم که فردوسی خو شعرا بو گوفت . با همه ی اشان بازم تره میرم چون می هم زوانی .


چند روزی نخواهم بود ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:22 توسط ابراهیم شادمهر |

نه گریه مونده برام

نه خنده مونده برام


فقط

                یه کابوسِ کُشنده مونده برام ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 23:33 توسط ابراهیم شادمهر

این هم از شکار امروز صبح ما، البته دوربین موبایل من کیفیت خوبی نداره ....


پی نوشت : کلی مطلب آماده کرده بودم تا در رابطه با حرکت غیر منتظره ی اردوغان در داووس بنویسم ، اما امروز صبح با دیدن این صحنه دیدم کل مطالب من را آن نوشته در پنج شش کلمه زده ، زنده باد اردوغان

اردوغان در حال ترک کردن جلسه اردوغان در حالی جلسه را ترک کرد که عمرموسی دبیر کل اتحادیه ی عرب پس از دست دادن به او،دوباره سر جای خود نشست .

لینک دائم این مطلب در بالاترین


دوره یک ماهه آزمایشی

+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 19:8 توسط ابراهیم شادمهر |

این روزها

برگ ها

بافکر خورشید سبز می شوند

و غنچه ها لپ هایشان گل می اندازد

این روزها

بادبادک هایمان

حتی

از آسمان هم بیرون می زند

همیشه دور و بر بهــار

دود دودکش ها قد بلند می شوند

و باران

سقف های بی پناه را هم

بغل می کند

این روزها

همیشه و همیشه

شعرهای کوچکم

آرام آرام

سر می روند

سحر دیانتی

یه سال دیگه هم رفت . سال 86 با تمام خوبی و بدی هاش رو به اتمامه . ما موندیم و کلی تجربه های خوب و بد ، خاطره های زشت و زیبا . امیدوارم سال 87 سال خوبی برای همه باشه . پیشاپیش عید نوروز رو به همه ی دوستان تبریک میگم. سال گذشته همین موقع ، وقتی در تدارک آپ جدید بودم فکر می کردم که سال 85 چقدر سال بدی بوده و دیگه بدتر از اون هم نمیشه. البته اینکه توی اون سال یکی از بهترین عزیزانم رو از دست داده بودم و غم خیلی بزرگی داشتم تاثیر زیادی توی اون نوع نگرشم داشت . ولی توی اون آپ نوشته بودم که خیلی ها از دست رفتن و هیچ وقت فکر نمی کردم سال 86 هم این همه عزیز از دست بدیم. عزیزانی که بدون هیچ اغراقی در زمینه ی فعالیتشون بهترین بودند و حالا حالاها دیگه کسی مثه اونا نمیاد . خب دیگه روزگاره؛ این سریال برای ما هم تکرار میشه . مهم اینه که کسی هم از ما یادی بکنه .

همه دیدیم وقتی قیصر فوت کرد از هر نوع آدمی ، از هم نوع صنفی ، از هر قشری آمده بودند . هنرپیشه و خواننده ، نویسنده و شاعر ، معلم و استاد ، دانش آموز و دانشجو همه در غم از دست دادن قیصر گریستند. قیصر کسی بود که کمترین مصاحبه ها رو داشت واقعا این چه قدرتی بود که این همه دل رو تسخیر کرده بود. امثال قیصر زیادند واقعا زیادند.

قیصر امین پور ، اکبر رادی ، استاد شهیدی ، حمید عاملی ، حاج قربان ،آیدین نیکخواه ، احمد بورقانی ، آیا ت معزز لنکرانی ، مشکینی ، مجتهدی ، توسلی ... همگی رفتند ؛ اما آثارشون هست . آثاری که شاید در هر کسی و در هر لحظه ای بتونه ایجاد تحول بکنه . ما تاخر که میگن همینه دیگه ، ما چی ؟ ما چی بعد از خودمون برای بقیه میذاریم ؟

خدا همه رو رحمت کنه ، خدا ما رو رحمت کنه . یادمون باشه که لحظه تحویل سال نو همه رو دعا کنیم .

پس خداوند به گل و شل گفت برخیز

و من پاره ای از آن گل بودم

که برخاستم و نشستم

 گرد بر گرد خویش را نگاه کردم

خوشا من ، خوشا پاره گل

اکنون گل به گل باز می گردد

و به خواب می رود

چه خاطره هایی که این پاره گل ندارد

چه پاره گل های برخاسته جالبی که دیده ام

به هر چه دیدم عشق ورزیدم

به هر چه دیدم عشق ورزیدم

شب بر همگان خوش باد.

شب بر همگان خوش باد.

قیصر امین پور ، شاعر و استاد دانشگاه ،تولد دوم اردیبهشت 1338، وفات هشتم آبان 1386

سید جعفر شهیدی ، ادیب نویسنده محقق مترجم ، تولد1297 ، وفات23 دی ماه 1386

اکبر رادی ، نویسنده ، تولد 1318، وفات5 دی ماه 1386

 حمید عاملی ، گوینده (صداپیشه و داستانگو) ، تولد1320 ، وفات16 دی ماه 1386

احمد بورقانی ، روزنامه نگار(نماینده مجلس ششم) ، تولد1338 ، وفات13 بهمن 1386

 حاج قربان سلیمانی ، نوازنده دوتار ، تولد1299 ، وفات30 دی ماه 1386

آیدین نیکخواه بهرامی ، بسکتبالیست ، تولد شانزدهم بهمن ماه 1360 ، وفات هفتم دی ماه 1386

آیت الله فاضل لنکرانی 1310، تولد ، وفات26 خرداد 1386

آیت الله مشکینی ، تولد 1300، وفات8 مرداد 1386

آیت الله مجتهدی تهرانی  تولد 1302، وفات23 دی 1386

آیت الله توسلی ، تولد1309 ، وفات27 بهمن 1386


توضیح1 : علما وفضلا ودانشمندانِ بیشتری رو امسال از دست دادیم ؛ که ازجمله آنها می توان آیت الله حق شناس ، ژازه طباطبایی،نیکول فریدنی، فخرالدین حجازی ، احمد عاشورپور ، ناصر ملک نیا ، محمد علی کاردان را نام برد ؛ روحشون شاد .

توضیح 2 : دوستان توی سالی که گذشت اگه درشتی از من دیدند، به بزرگواری خودشون ببخشن. مخصوصا یکی از دوستا که میدونم خیلی از دستم ناراحته؛ حلال کنین تو رو خدا .ما رو هم دعا کنین .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:53 توسط ابراهیم شادمهر

فکرش را بکنید از صبح ساعت یک ربع به هفت پایت را از خانه بیرون گذاشته ای بعد از13-12 ساعت طاقت فرسا می خواهی تشریفت را ببری خانه ؛ با خود فکر می کنی ازاینجا تا خانه را چگونه قدم رنجه کنم . اولین فکری که به نظرت می رسد اتوبوس است اما تصورِ شلوغیِ دم ِ ایستگاه ، بودن یا نبودن خود اتو بوس ، و از همه مهمتر فشارِ داخل اتو بوس ، همان ابتدای کار منصرفت می کند . فکرسواری را می کنی ، یعنی اصلا ولش کن اصلا فکر نمی کنی با آن کرایه اش و آن راننده های همیشه ناراضی اش. فکر این را می کنی که نیمی از راه را پیاده و نیمی دیگر را با سواری رهسپار خانه شوی می بینی که اصلا نایش را نداری و هوا هم دیگر سرد شده و مثل تابستان و بهار حال نمی دهد . خلاصه این مهم را وا می گذاری به بعد از اتمام فرمایشات استاد که این آخر ساعتی افتاده به دری وری گفتن (خودش این را می گوید ) . از پله ها که به آرامی پایین می آیی ( نمیدانم جدیدا این خدماتی های دانشگاه چه به روز کف ساختمان آورده اند که اینقدر لیز شده ؛ 2 هفته پیش اگر مواظب نبودم ، بچه ها مغزم را می بردند برای درس تشریحِ بروبچه های پزشکی ) می بینی هر کس می خواهد از دیگری سبقت بگیرد تا از قافله دانشگاه – مترو عقب نماند. از ساختمان دانشکده که بیرون می آیی سرما می خواهد گونه هایت را بترکاند . کمی آنطرف تر ، داخل محوطه دانشگاه اتوبوس ِ خوشکلِ سبز ِ شرکت محترم واحد را می بینی، خالی به نظر می آید ، پس نتیجه می گیری لابد فقط جهت ترابری خواهران تعبیه شده، کمی که جلوتر می روی می بینی راننده خانم است که دیگر شک ات بر طرف می شود اما ...
ناگهان یکی از عقب اتو بوس سرش را بیرون می آورد و با تمام وجود فریاد می زند که ای فلانی بدو بیا که شانس آوردی . باورت نمی شود می خواهی همین جا سجده شکر به جا آوری و فریاد بزنی که ای خدا دوستت دارم ...که جلوی جوزدگی خودت را می گیری .
پول را که می دهی دنبال جایی برای ایستادن خواهی گشت ، اما باز در کمال نا باوری صندلی خالی ای را آن عقب می بینی . سریع می دوی تا رقبا آن را متصرف نشوند . بعد از این که اتوبوس از درب اصلی دانشگاه رد شد و ایستگاه جلوی درب را بعد از 15 دقیقه مرگبار ( فشار آور ) پشت سر گذاشت، با خود می گویی تا نیم ساعت دیگر جلوی کوچه تا ن پیاده می شوی و 10 دقیقه بعدش شام و خلاصه ... که ناگهان صدای وحشتناکی پشت سرت احساس می کنی . پشت سری ام همانی که از همان اول بقول رضا مارمولک بطور فجیعی می خندید حالا هوس کرده که آن موبایلش را ( که به پهنای کتاب جغرافیای استانِ دوران دبیرستان است ) روشن کند و به موسیقی گوش دهد تا که روحش تلطیف شود .نازی تو که یار نداشتی   قصد فرار نداشتی . فکر کنم موبایلش  همین را می خواند ، تازه با پایش خواننده محترم را همراهی می کرد. کمی جلوتر کنار در عقبی اتوبوس موبایل آن یکی روایت از اعمال دیشبِ یک بنده ی بدبختِ خدا را می کند . دیشب اومدم خونتون نبودی بی وفا بگو کجا رفته بودی . آن وسط آنها که ایستاده اند با صدای بلند به شیرینکاری یک بیچاره دیگر در موبایلشان می خندند .
کمی با خود فکر می کنم چه جماعت خوشحالی ، یک دعا در دلم می خوانم چون جرات به زبان آوردنش را ندارم با این مضمون که : خدایا همه مریضا رو شفا بده .
این پدیده زشت کم کم دارد اپیدمی می شود اصلا مراعات نمی کنیم که شاید بغل دستی مان مشکل داشته باشد .اصلا کاری به بغل دستی و این حرفا نداریم ، بر روی چه اساس و قاعده ای هر جا که دلمان بخواهد موبایل در می آوریم یا صدایش را بلند می کنیم  یا مثلا جوری که کسی نفهمد از جلویی مان فیلم می گیریم ... مثلا که چی ؟ نمی دانم دوای این درد چیست اما هر چه که هست باید زودتر درمان شود . باور کنید که هنوز تنوانستم بفهمم که آن طرف چرا شبِ تولد امام رضا (ع) داشت با صدای بلند روضه هلالی را گوش می داد.
نگذاریم اپیدمی شود . همه چیز دست خودمان است .

مگر تو نقطه پایان

                    بر این هزار خط نا تمام بگذاری !

*******************

توضیح : اگر می خواهید به کسی در این باره تذکر دهید حتما به فکر عواقب کارتان باشید و اصولا اگر از لحاظ قدرت بدنی زورش را ندارید اصلا چه تذکری ، ولش کنید بگذارید کارش را به نحو احسن انجام دهد.


+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 21:3 توسط ابراهیم شادمهر |

 

عیدتون مبارک

من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد وکم

اگرچه از اون اول هم قرار بود در وبلاگ فقط درباره شعر وادب کهن ایرانی سخن به میان آید ولی بعضی از موضوع ها اونقدر جالب هستن یا اونقدرذهن آدموبه خودشون مشغول میکنن که نمی شه به راحتی ازشون گذشت. و آدم احساس می کنه یه جور دین به اون مطالب داره ، واسه همینه که یکی دو مطلب درباره موضوعی به غیر از موضوع وبلاگ می نویسیم.

راستش این چند روزه داشتم به این فکر می کردم که سال 85 واقعا چقدر برام سال بدی بود . سال 85 از اون اولش برام مصیبت و گرفتاری بود.  اصلا انگاری سال 85 رو تو یه صف بزرگ بودم که هر چه زمان می گذشت به ته صف نمی رسیدم ، جالب این که برای رسیدن به ته صف (سال 85) بی تابی می کنی.

همینطور تو این مصائب و گرفتاری خودم بودم که یه دفعه دیدم که (از تلویزیون) خسرو شایگان گوینده و دبلور سینما و تلویزیون ایران از دنیا رفت . ذهنم رفت سمت جامعه هنری که امسال هنرمندان زیادی از دست داد. لحظه ای ذهنم رو متمرکز کردم به هجده ماه گذشته ؛ استاد علی تجویدی ، استاد پرویز یاحقی ، استاد منصور یاحقی ، جعفر بزرگی ، احمد قدکچیان ، حسین کسبیان ، رضا سعیدی ، پوپک گلدره ، ناصر عبداللهی عزیز ، رسول ملاقلی پور ، خسرو شایگان ، استاد ممیز ، استاد عمران صلاحی........ و بسیاری از اسامی که هر کدام به تنهایی اعتبار و مدالی برای فرهنگ و ادب این ملت و مملکت هستندو فقدان هر کدام ضایعه ای جبران ناپذیر . برای بعضی از این نام ها می توان ساعت ها قلم زد؛ در وصف بزرگی و بزرگواری شان. دقت کنین به هر کدام از این نام ها هر کدام به نحوی صاحب سبک جدید در حیطه کاری شان هستند . به این فکر کردم که چرا باید همه در یکسال با هم از دنیا بروند ؟ واقعا جای خالی آن ها محسوس است . مخصوصا آنها که جوانتر بودند.

دوباره برگشتم به مشکلات خودم ؛ جدای از اون همه مشکلات و گرفتاری ابتدای سال ، سختی بیش از حد درسها ، از دست دادن پدربزرگم دیگه غیرقابل پیش بینی و تحمل بود. از دست دادن پدربزرگم اون هم تو کوران امتحانها برام ضربه بسیار بزرگی بود . فکرشو بکنین تمام تابستون مشغول مقدمات و تشریفات مراسم ختم بودم. ترم جدید و سال جدید تحصیلی رو با خستگی زیادی شروع کردم. تقریبا همیشه اعصابم خورد بود . شاید یه کمی پرخاشگر شده بودم. خلاصه هر کیو می دیدم بهش می گفتم سال 85 عجب سال بدی بود و چقدر نحس . جالب این بود که یکی دو تا از دوستام تقریبا وضعیت مشابهی داشتند........گذشت و تا این آخر سالی(18/12/85) که به همراه خانواده تصمیم یه سر شمال بریم. هم برای انجام یک سری از کارها ، هم این که مقدمات عید نو (بدون پدربزرگم) رو انجام بدیم که توی جاده جدید قزوین – رشت تصادف شدیدی

کردیم. تصادف اونقدر شدید بود که هممون از ماشین مرده بیرون بیایم . از ماشین چیزی باقی نمونده بود. ما از پشت به کامیون زده بودیم و طبیعتا مقصر. اونقدر صحنه دلخراش بود که شوک عجیبی بهمون وارد شد. پدر و مادرم و سریع به بیمارستان قزوین رسوندیم . با وجود اینکه یکی از مهره های پدرم ترک برداشت و یکی از دنده های مادرم شکست ، اما شکر خدا به خیر گذشت. از اون روز به بعد فکر میکنم که می تونست بدتر از این هم بشه. اگه خدای نکرده اتفاقی بدتر از این برای پدر و مادرم می افتاد ، اون موقع کار از کار گذشته بود. هر چند که همین اتفاق بزرگ و حادثه بزرگ وحادثه وحشتناک براثر یک اشتباه بوجود و می تونس اصلا نباشه، ولی به این فکر میکنم که لابد خدا خواسته که اینطوری باشه، خوب می تونس راحت و بی فوت حتی یه لحظه نفس همه مارو بگیره ؛ اما حکمت و قضا و قدر الهی بر این بوده که ما بمونیم و هنوز آلوده کنیم سهم هوای بقیه رو.

به این فکر کردم که تقدیر بوده که ناصر عبداللهی بره، که رضا سعیدی بره ، که علی تجویدی بره ، که رسول عزیز بره،.......... اصلا قانون روی اینه که همه بیان و برن ، این مائیم که درس نمی گیریم، این مایئم که حتی یه لحظه به خودمون نمی یایم ، این مائیم که حتی یه لحظه هم به وسعت بزرگی خدا فکر نمی کنیم ؛ این مایئم که .........

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

آخر نوشته هام ، از همه دوستان میخوام که برای همه مریضا دعا کنیم ، برای آمرزش همه رفتگان دعا کنیم ، برای جانبازهای جنگ ، شیمیایی ها ،اعصاب و روانی ها ، دعا کنیم و خلاصه اینکه برای خودمون دعا کنیم.

و دعا کنیم که سال 86 سال خوبی برای همه باشه ، هر چند که هر روز ، روز خدا و همه کارها در محضر خداست.

به امید کامیابی همه ایرانی ها

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 11:4 توسط ابراهیم شادمهر

در گذشت سکاندار سینمای دفاع مقدس ، کارگردان نسل سوخته سینمای ایران زنده یاد رسول ملاقلی پوررا به همه دوستداران سینمای ایران تسلیت عرض می کنم واز خداوند منان علو درجات را برای او آرزو می کنم .

                                                                             

                                                                           

 

او در حالی به کارگردانی سینمای دفاع مقدس مشغول بود که کارهای او در خارج از این حیطه کم نظیر بودند .

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 21:36 توسط ابراهیم شادمهر

به زودی به روز رسانی خواهد شد
+ نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت 20:18 توسط ابراهیم شادمهر |