فکرش را بکنید از صبح ساعت یک ربع به هفت پایت را از خانه بیرون گذاشته ای بعد از13-12 ساعت طاقت فرسا می خواهی تشریفت را ببری خانه ؛ با خود فکر می کنی ازاینجا تا خانه را چگونه قدم رنجه کنم . اولین فکری که به نظرت می رسد اتوبوس است اما تصورِ شلوغیِ دم ِ ایستگاه ، بودن یا نبودن خود اتو بوس ، و از همه مهمتر فشارِ داخل اتو بوس ، همان ابتدای کار منصرفت می کند . فکرسواری را می کنی ، یعنی اصلا ولش کن اصلا فکر نمی کنی با آن کرایه اش و آن راننده های همیشه ناراضی اش. فکر این را می کنی که نیمی از راه را پیاده و نیمی دیگر را با سواری رهسپار خانه شوی می بینی که اصلا نایش را نداری و هوا هم دیگر سرد شده و مثل تابستان و بهار حال نمی دهد . خلاصه این مهم را وا می گذاری به بعد از اتمام فرمایشات استاد که این آخر ساعتی افتاده به دری وری گفتن (خودش این را می گوید ) . از پله ها که به آرامی پایین می آیی ( نمیدانم جدیدا این خدماتی های دانشگاه چه به روز کف ساختمان آورده اند که اینقدر لیز شده ؛ 2 هفته پیش اگر مواظب نبودم ، بچه ها مغزم را می بردند برای درس تشریحِ بروبچه های پزشکی ) می بینی هر کس می خواهد از دیگری سبقت بگیرد تا از قافله دانشگاه – مترو عقب نماند. از ساختمان دانشکده که بیرون می آیی سرما می خواهد گونه هایت را بترکاند . کمی آنطرف تر ، داخل محوطه دانشگاه اتوبوس ِ خوشکلِ سبز ِ شرکت محترم واحد را می بینی، خالی به نظر می آید ، پس نتیجه می گیری لابد فقط جهت ترابری خواهران تعبیه شده، کمی که جلوتر می روی می بینی راننده خانم است که دیگر شک ات بر طرف می شود اما ...
ناگهان یکی از عقب اتو بوس سرش را بیرون می آورد و با تمام وجود فریاد می زند که ای فلانی بدو بیا که شانس آوردی . باورت نمی شود می خواهی همین جا سجده شکر به جا آوری و فریاد بزنی که ای خدا دوستت دارم ...که جلوی جوزدگی خودت را می گیری .
پول را که می دهی دنبال جایی برای ایستادن خواهی گشت ، اما باز در کمال نا باوری صندلی خالی ای را آن عقب می بینی . سریع می دوی تا رقبا آن را متصرف نشوند . بعد از این که اتوبوس از درب اصلی دانشگاه رد شد و ایستگاه جلوی درب را بعد از 15 دقیقه مرگبار ( فشار آور ) پشت سر گذاشت، با خود می گویی تا نیم ساعت دیگر جلوی کوچه تا ن پیاده می شوی و 10 دقیقه بعدش شام و خلاصه ... که ناگهان صدای وحشتناکی پشت سرت احساس می کنی . پشت سری ام همانی که از همان اول بقول رضا مارمولک بطور فجیعی می خندید حالا هوس کرده که آن موبایلش را ( که به پهنای کتاب جغرافیای استانِ دوران دبیرستان است ) روشن کند و به موسیقی گوش دهد تا که روحش تلطیف شود .نازی تو که یار نداشتی قصد فرار نداشتی . فکر کنم موبایلش همین را می خواند ، تازه با پایش خواننده محترم را همراهی می کرد. کمی جلوتر کنار در عقبی اتوبوس موبایل آن یکی روایت از اعمال دیشبِ یک بنده ی بدبختِ خدا را می کند . دیشب اومدم خونتون نبودی بی وفا بگو کجا رفته بودی . آن وسط آنها که ایستاده اند با صدای بلند به شیرینکاری یک بیچاره دیگر در موبایلشان می خندند .

کمی با خود فکر می کنم چه جماعت خوشحالی ، یک دعا در دلم می خوانم چون جرات به زبان آوردنش را ندارم با این مضمون که : خدایا همه مریضا رو شفا بده . این پدیده زشت کم کم دارد اپیدمی می شود اصلا مراعات نمی کنیم که شاید بغل دستی مان مشکل داشته باشد .اصلا کاری به بغل دستی و این حرفا نداریم ، بر روی چه اساس و قاعده ای هر جا که دلمان بخواهد موبایل در می آوریم یا صدایش را بلند می کنیم یا مثلا جوری که کسی نفهمد از جلویی مان فیلم می گیریم ... مثلا که چی ؟ نمی دانم دوای این درد چیست اما هر چه که هست باید زودتر درمان شود . باور کنید که هنوز تنوانستم بفهمم که آن طرف چرا شبِ تولد امام رضا (ع) داشت با صدای بلند روضه هلالی را گوش می داد. نگذاریم اپیدمی شود . همه چیز دست خودمان است . مگر تو نقطه پایان بر این هزار خط نا تمام بگذاری ! ******************* توضیح : اگر می خواهید به کسی در این باره تذکر دهید حتما به فکر عواقب کارتان باشید و اصولا اگر از لحاظ قدرت بدنی زورش را ندارید اصلا چه تذکری ، ولش کنید بگذارید کارش را به نحو احسن انجام دهد.

