تبليغاتX

ترمه - همه برمی خیزند
دختری استاده بر درگاه
چشم او بر راه
در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
چشم بر می گیرد از ره
باز
می دهد تا دوردست جاده مرغ دیده را پرواز
از نبرد آنان كه برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
لیك در دل با خود این گویند
صد افسوس
بر فراز بام این خانه
روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابری خالی ست
شب هم از نیمه گذشته ست و كسی در جاده پیدا نیست
باز فردا
دخترك استاده بر درگاه
چشم او برراه
مشترک فید ما شوید
...
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اكنون چه فراموشیها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
                                                         حمید مصدق

پی نوشت : فردا نهم بهمن ، سالروز تولد زنده یادحمید مصدق شاعر معاصر است ...

لینک دائم همین مطلب در بالاترین


+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 14:4 توسط ابراهیم شادمهر |