شاید یه خورده زود باشه ولی چون ممکنه دیگه وقت نکنم آپ کنم این مطلبو یه کم زودتر از موقعش آپ میکنم .امیدوارم که خوب باشه با نظرتون کمکم کنید.☻☺
به بهانه فرارسیدن 29 و 31 خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی و دکتر مصطفی چمران
شـقـــــــایــق
شقـایق کینه تو قلبش نداره
ولی با دشمنش سازش نداره
آره کوتاهه عمرش زیر رگبار
آخه گل طاقتِ ترکش نداره
دلیل موندنش تو قلبا اینه
که خونش تو رگِ این سرزمینه
هزارون ساله که قصه ـش تو عالم
داره گل میکنه سینه به سینه
شقـایق کینه تو قلبش نداره
ولی با دشمنش سازش نداره
آره کوتاه عمرش زیر رگبار
آخه گل طاقتِ ترکش نداره
نمیشه عطر صحرا رو بگیرن
نمیشه اوج دریا رو بگیرن
از اونا که به شب عادت نکردن
نمیشه شوق فردا رو بگیرن
اگه دنیا مثه زندونِ لاله ست
اگه رو خاک ما بارونِ لاله ست
اگه خون آبروی این دیار
شقـایق خواهر هم خـــون لاله ست

مرثیه ای برای دکتر شریعتی از قلم شهید چمران
ای علــــــی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !
ای علــــــی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نی وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تاروپود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی. میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای
علــــــی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در
اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن
خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی
بودن خـود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به
در آمدم و با تو همـراز و همنشین شدم.
ای
علــــــی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه
بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی
و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان
دادی.
ای علــــــی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ
«بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان
جنگندگان «امـل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویـر» تو بود؛
کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد و ازلیّت و ابدیّت را
متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت
آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر
وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه
ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود...
ای علــــــی! همراه تو به کویر میروم؛ کـویــر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق،
در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و
شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای علــــــی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم.
ای علــــــی! همراه
تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر
عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم....
ای علــــــی! همراه
تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ
بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود
مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و
حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری،
ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی
که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل
او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علــــــی! تو «ابوذر غفـاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد ... .
ای
علــــــی!
تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ
پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان،
با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به
جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به
ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه
خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علــــــی! دینداران
متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و
غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع
کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و
روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید»
کرد...