۩۞۩... جلال آل احمد ... ۩۞۩

وقتی برای گرفتن حقوقم به اداره رفتم چنان شلوغی بود که به خودم گفتم کاش اصلا حقوقم را منتقل نکرده بودم . سر ظهر بود و زن و مرد از سر و دوش هم بالا می رفتند . درست مثل دکان نانوایی های زمان جنگ . اگر ول می کردی و می رفتی که نمی شد . پای صندوق مواجب بزرگواری و عزت نفس یا کوچکترین تاخیر ، گناهانی است که کفاره اش نقره داغ است . تازه مگر مواجب بگیر دولت چیزی جز یک انبان گشاده ی پای صندوق است ؟ ... و اگر هم می ماندی با آن شلوغی باید تا دو بعد از ظهر سر پا بایستی . هی سیگار کشیدم و هی به انتظار آرام شدن جنجال قدم زدم و هی به سلام این و آن جواب دادم . همه ی جیره خورهای اداره بو برده بودند که مدیرم . و لابد آنقدر ساده لوح بودند که روزی گذارشان به مدرسه ی ما بیفتد . همان روز فهمیدم که از هر سه نفرشان یکی نصف حقوقش را پیش خور کرده یا مساعده نگرفته . یا قالی و سماور قسطی خریده و سفته ای داشته که باید از حقوقش کم بگذارند. حسابدار قبلی هم که زده بود به چاک و حسابها در هم شده بود . الم صراطی بود . دنبال سفته ها می گشتند ؛ به حسابدار قبلی فحش می دادند ؛ التماس می کردند که این ماه را ندیده بگیرند و همه حق و حساب دان شده بودند و یکی زودتر از نوبت پولش را می گرفت صدای همه در می آمد . آن روز رعایت ادب چنان کلافه ام کرد که پیه دو سه روز تاخیر را به تنم مالیدم . اما بدی کار این بود که در لیست حقوق مدرسه بزرگترین رقم مال من بود . درست مثل بزرگترین گناه در نامه ی اعمال . دوبرابر فراش جدیدمان حقوق می گرفتم . از دیدن رقم های مردنی حقوق دیگران چنان خجالت کشیدم که انگار مال آنها را دزدیده ام . دو ساعتِ تمام قدم زدم و همه را بر خودم مقدم داشتم . شاید کفاره ای داده باشم . و در تمام ان دو ساعت حتی یکبار به این فکر نیفتادم که آخر آنهای دیگر ثلث سابقه ی تو را ندارند و نصف ورق پاره هایی را که لوله کرده ای و نمی دانی در کدام پستوی زندگی ات تپانده ای ! این جور فلسفه بافی ها را حالا برای خودم می کنم . آنروز فقط این را احساس می کردم که وقتی دیگران آنقدر ناچیز حقوق می گیرند ، جیره خور دولت هم که باشی نمی توانی خودت را مسئول ندانی . این بود که نمی توانستم خودم را راضی کنم . وتازه خلوت که شد و ده پانزده تا امضا که کردم صندوقدار چشمش به من افتاد و با یک دنیا معذرت ششصد تومان پول دزدی را گذاشتم کف دستم ... مرده شور !*


 


 


جلال آل احمد مرد خوش قلم ادبیات فارسی است که در روزگار روشنفکری و غربزدگی و عوامزدگی و ... نقش بسزای در گسترش این ادیبات داشته است . وی در سال  1302در تهران و در خانواده ای مذهبی به د نیا آمد . وی در شرح حال خود می نویسد :« در خانواده ای روحانی (مسلمان- شیعه) بر آمده ام. پدر و برادر بزرگ و یكی از شوهر خواهرهام در مسند روحانیت مردند. حالا برادرزاده ای و یك شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. كه الباقی خانواده هم مذهبی اند. با تك و توك استثنایی... دبستان را كه تمام كردم (پدرم) دیگر نگذاشت درس بخوانم كه:«برو بازار كار كن»... من بازار رفتم. اما دارالفنون هم كلاسهای شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها كار، ساعت سازی، بعد سیم كشی برق ... و شبها درس... دبیرستان را تمام كردم.... همین جوریها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر جرگه وجودم- درسال ۱۳۲۲- یعنی كه زمان جنگ... به این ترتیب جوانی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیك به یك متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل كه برای ما كشتار را نداشت و خرابی و بمباران را، اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزاردهنده قوای اشغال كننده را...» دست روزگار او را برای مدتی به جمع سیاسیون ، ابتدا در حزب توده و بعد ملی گرا ها می کشاند اما او پس از مدتی به خویشتن واقعی خود میرسد و از سیاست کناره می گیرد . همسایگی او با نیما برای هردویشان نعمتی بود تا جایی که بسیاری او را کاشف نیما دانسته اند . جلال سر انجام در 18 شهریور 1348 در اسالم گیلان درگذشت. پس از مرگ نابهنگام آل‌احمد، جنازهٔ وی سریع تشییع شد و دفن شد. که باعث ایجاد شایعاتی دربارهٔ سربه‌نیست شدن احتمالی او شد. همسر وی،سیمین دانشور این شایعات را تکذیب کرد. جلال آل احمد در وصیت نامه خود آورده بود که جسد او را در اختیار اولین سالن تشریح دانشجویان قرار دهند ولی از آنجا که وصیت وی مطابق شرع نبود، پیکر او در مسجد فیروزآبادی جنب بیمارستان فیروزآبادی شهرری به امانت گذاشته شد تا بعدها مقبره‌ای در شأن او ایجاد شود و این کار هیچگاه صورت نگرفت.


*قسمتهایی کوتاه از کتاب مدیر مدرسه ی جلال آل احمد

۩۞۩... شاه بیت ... ۩۞۩

من ندانم که کیم

من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم

حمید مصدق

امروز ۱۳ شهریوره و ترمه ام سه سالگی اش را به پایان برد ...

۩۞۩... مکالمه با خورشید .... ۩۞۩

 

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال می کند

هی با شماره های غلط

زنگ می زند،‏

آن وقت من اشتباه می کنم و

او با اشتباه های دلم حال می کند.

دیروز یک فرشته به من می گفت :

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی ؟!

یادش به خیر آن روزهای

مکالمه با خورشید

که دفترچه های ذهن کوچک مرا

سرشار خاطره های ناب می کرد.

امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره می کرد .

با من تماس بگیر ،

خدایا حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار.

عرفان نظرآهاری

۩۞۩... شوهر آهوخانوم .... ۩۞۩

بعضی اوقات آدم چیزهایی می بیند که  ....


شوهر آهوخانوم و این حرفا ؟ این وصله ها اصلا بهش نمی چسبه !!
داشتم توی نت چرخ میزدم که عکسو توی فارس دیدم . وقتی این جاسازی رو دیدم بی اختیار یاد اون جوان دوچرخه سوار معتاد محله مون افتادم که دیروز جلوی پام با دوچرخش خورد زمین و بعدش بدنش حالت انجماد پیدا کرد و خون بالا آورد و ملت ریختن بردنش بیمارستان . اعتیاد اینروزا داره بیداد میکنه ، بگذریم ....

این کتاب که اینطوری دستخوش جاسازی یه سری آدم نامرد و جوانکش شده سال 1340 برگزیده بهترین داستان سال بوده و نویسنده اش علی محمد افغانی بخش اعظم شهرتش را با همین کتاب بدست آورد .
اطلاعات بیشتر را می توانید از اینجا ببنید .

۩۞۩... در آن پر شور لحظه .... ۩۞۩


در آن پر شور لحظه ...

دل من با چه اصراری ترا خواست ،

و من ميدانم چرا خواست،

و می دانم كه پوچ هستی و اين لحظه های پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشی تو با من،

خوب و جاويدان و زيباست .


پ. ن : چهارم شهریور ماه امسال هفده سال از فقدان شاعر بزرگ ایران مهدی اخوان ثالث میگذره ....

                                                                                        یادش گرامی