شهید چمران : تملک نفس ، علی را بر حوادث و مشکلات غالب کرده بود ...

گناه بزرگ
اگر کسی جلوی دیگران را برای کار خیر بگیرد ، گناه بزرگی است . کارهای بچه گانه ای که  به هدف ضرر می زند .
من آنقدر کثیف و پست و کافر نیستم که به دنبال خودخواهی وغرور و مصلحت طلبی بخواهم به دنبال راه دگران بروم که منافع ملت را و انقلاب را زیر پا بگذارم . ملت را بازیچه قرار دهم ، به خاطر قدرت شخصی بجنگم ، به خاطر کسب سیاسی مبارزه کنم . به خاطر گروه گرایی ها حق را زیر پا بگذارم .
تکامل روح
وه چه هول انگیز است تاریخی که همه ی قهرمانانش چنگیز ، تیمور ، نِرُن ، آتیلا ، معاویه و یزید باشند !
قهرمانی که بر سر تمام لذایذ حیات پا گذاشت و با چهره سرخ به دیدار خدا رفت .
چوب درختانی بیابانی که در ریگزارهای خشک بی آب می روید ، بارها از چوب درختی که در باغ و بستان پرورش یافته نیرومندتر است . تملک نفس ، علی را بر حوادث و مشکلات غالب کرده بود.


وداع
ای حیات با تو وداع می کنم .
با همه ی زیبایی هایت ، با همه ی مظاهر جلال و جبروت، با همه ی کوه ها و آسمان ها و دریا ها و صحراها ، با همه ی وجود وداع می کنم ، با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم .

لینک های مرتبط :


خدایا ، لااقل تو مرا می شناسی
آتش بودم ،دود شدم
یــادی از شقــــــایق و لالـــــــــــه
هنوز به دنبال شب


تا لحظه ی بوسیدن او فاصله ای نیست

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار
آیینه به دست آمده ام برسـربازار
هرغنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست
یادآوری خاطره ی بوسه ی دیدار
روزی که شکست آینه با گریه چه می گفت
دیوار به آیینه و آیینه به دیوار
کشتم دل خود را که نبینم دگری را
یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار
چون رود که مجبور به پیمودن خویش است
آزاد و گرفتارم ــ آزاد و گرفتـار
ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیـز فدای سرت ، انگار نه انگار
تا لحظه ی بوسیدن او فاصله ای نیست
ای مرگ ، به قدر نفسی دست نگه دار

دیوار به آیینه از فاضل نظری

اینکه رأی موسوی در تهران بیشتر بوده غیر قابل انکار است ، ولی ...

یه بنده خدایی که به هیچکس برای عکس گرفتن نه نمی گفت

دیروز همایش پرشکوهی از حامیانِ دکتر احمدی نژاد در میدانِ ولیعصر (عج) تهران برپا شده بود واقعاً شور و هیجانی که در مردم دیده میشد غیر قابل توصیفه . از اون جالب تر شعارهای مردم حینِ سخنرانی دکتر بود که شنیدم صداوسیما مجبور میشد آمبیانس رو موقع شعارها بیاره پایین . یکی ار بهترین شعارهای مطرح شده توی این همایش که البته اسمی در اون برده نمیشد : " احمدیِ بت شکن ، بتِ بزرگو بشکــن " بود . جمعیت به حدی فشرده و زیاد بود که ایستایی ِ جمعیتِ مقابلِ جایگاه تقریبا غیر ممکن بود . به نظرم دعوت به همدلی ِ مردم از طرف رییس جمهور بهترین و بزرگترین حرف و شعار این اجتماع بزرگ بود .


حرکت مردم در بولوار کشاورز

دانلود ویدیو از اینجا

امروز یه ایمیل برام اومد(صحت و سقمش پای فرستنده ش) که امروز قراره حامیانِ موسوی همایش اعتراضشون رو به مثلا تقلب در انتخابات برگزار کنن . به نظرم این قبیل کارا درست نیست .کمااینکه کارهای دیگه شون هم تا الان درست نبوده ، آتش زدن اتوبوس شرکت واحد ، تخریب ورودی های مترو و ... . من خودم دیروز توی بولوار دیدم که نبش خیابان نادری که دوتا بانک هست ،یکی شون رو که بانک سپه و دولتی بود تقریبا بطور کامل تخریب کرده بودند و اون یکی که بانک پارسیان بود به هیچ وجه حتی یه خط هم روی شیشه هاش نیفتاده بود . اگه بگیم که فقط به اموال دولتی آسیب می رسونن بازهم درست نگفتیم ، چون باز هم خودم دیدم اون اغذیه فروشیِ نزدیکِ سینما بولوار که  شخصیه در امان نمونده بود .این قبیل کارا فقط  شائبه ی برنامه ریزی قبلی این گروه رو به درست بودن تبدیل میکنه . اگه یه نگاهی به کشورهای اطراف بندازیم می بینیم که کارهایی مثل بست نشستن و تحصن و اعتراض مثلا میلیونی اصلا جواب نمیده . گرجستانِ یکماهِ پیش گواه این مسئله ست . حتی حزب الله لبنان نتوانست با اعتراض و تحصن یکماهه ی خود و برپایی چادرهای دائمی در معابر ، دولت فؤاد سینیوره را از کار برکنار کند . اینها مواردی ست که متاسفانه موج سبز نمیخواهد ببیند. البته خیلی ها می گویند اینها آن موج سبز نیستند اما به گواه نوشته های وبلاگها و سایتها و اعلام صریح خودشان و صد البته دستبندهای سبزشان ، مضحک است اگر بکوییم اینها همانها نیستند . اینکه رأی موسوی در تهران بیشتر بوده غیر قابل انکار است ، ولی اینکه ما بخواهیم این جمعیت را به همه ی ایران تعمیم بدهیم خنده دار است . و یا اینکه بخواهیم با اتکا به جمعیتی که اتفاقا قابل پیش بینی بود آشوب و هرج و مرج به پا کنیم برای کاندیدایی که کرامت انسانی و قانونمداری شعارش بود اصلا خوب نیست . قطعا با این اعمال کمک به خراب شدن چهره ی انقلابی اش کرده ایــم .

خدایا عاقبت به خیرمان کن

از وبلاگ بحــر : دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد!

1) از همان ابتدای انتخابات حرفشان مشخص بود: یا میرحسین یا آشوب
2) میرحسین موسوی به جای مصاحبه با بی بی سی و به هم ریختن مملکت به این سوال پاسخ دهد که اگر  می گوید تقلب شده است به صورت صریح بگوید در کدام صندوقها و به چه میزان تقلب شده است؟ صندوقها، روستاها، شهرستانها و شهرها به تفکیک مشخص است.
3) از ابتدا هم معلوم بود که می خواهند مملکت را به آشوب بکشند. می خواهند از درون به حکومت حمله کنند.
4) می خواستند انقلاب رنگین کنند و حالا که نشد، می خواهند کشور را مثل پاکستان کنند. یاد ضرب المثل معروفی می افتم که می گوید: دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد!
انشاءالله همانگونه که بازی های دیگرشان به جایی نرسید، این بازی خطرناکشان هم به جایی نخواهد رسید.

بحــر


پیــروزی الهــی

اذا جاء نصر الله و الفتح

 همان روزی که رفته بودم مصلای تهران تقریبا مطمئن شدم که رای دکتر قطعی ست . آن شور مهار نشدنی و آن روحیه های انقلابی که در جوانها و گاها نوجوانانی که حتی نمی توانستند رای بدهند چیزی نبود که بتوانم انکارش کنم . طوری که حتی وقتی به منزل رسیدم گفتم که من حال و هوای انقلاب را درک نکردم اما انگار انقلاب دیگری در راه است .بعد از ظهر چهارشنبه بود که رفقا گفتند :فلانی ، جمعیت خیابان آزادی در حمایت از کاندایدای دیگر، بسیار زیاد بود . اما به آنها گفتم که جمعیت مصلای تهران غیر قابل توصیف بوده کمااینکه صدها برابر آن جمعیت در شهرستانها و روستا ها و شهرهای کوچک را گوشزدشان کردم . واقعیت امر در این انتخابات ، بنا به اعتراف خیلی ها پیروزی اکثریت خاموش بر اقلیت پرهیاهو بود . آنها فکر می کردند که حمید فرخ نژاد یا پگاه آهنگرانی و یا فردی مثل محسن مخلباف که رییس جمهور فعلی مملکت را عمله می خواند می تواند مثلا یک میلیون رای بدهد . آنها بر این باور غلط اصرار داشتند که می توان با هیاهو و جشن های خیابانی که الگوی غلطش را از کشورهای منقلب شده ی مخملی گرفته بودند ، می توانند جمعیت و عدد خود را بیشتر نشان دهند . چیزی که با روحیه ی بسیاری از حامیان دولت مکتبی و انقلابی دکتر محمود احمدی نژاد در تعارض بود . بدین معنی که بسیاری از دوستداران نظام و انقلاب با رویه ی موجود در خیابان ها و جو استادیومی ِ بوجود آمده کاملاً مخالف بودند . به هر رو ، آنچه که برآیند این انتخابات است را اینطور می توان بر شمرد : روحیه عدالت طلبی و انقلابی مردم ، بازگشت به اصل آرمانهای والای انقلاب اسلامی و فسادستیزی قشر گسترده ی مردم ؛ که البته با محقق دیدن تنها گوشه ای از آن در چهار سال گذشته رای قاطع به تداوم دولت عدالت محور دادند .

صلاح مملکت خویش مردمان دانند

والعاقبه للمتقین

از وبلاگ پارتیزان : روایت سانسور شدۀ یک قصـۀ سانسور شده

توصیه می کنم حتماً بخوانیـــــــــد :

جلسه تشكیل شده است. آقایان رؤسا همه در كنار هم بر روی مبل‌های استیل نسبتا قدیمی نشسته‌اند. هر كدام از آقایان با خود یك نماینده هم آورده‌اند. بر لب هر كدام از اینان نیز به تناوب، لب‌خندی ملیح می‌آید و می‌رود. تا این‌كه جلسه رسمیت می‌یابد.

یكی از حضار كه بعد معلوم می‌شود منشی یكی از آقایان است، به آرامی و متانت دو لا شده، چیزی به رییس خود گفته و دسته‌ای كاغذ و پوشه را روی میزش می‌گذارد. جناب رییس كه سیدی با ابهت به نظر می‌رسد، با ذكر بسم‌الله و خواندن آیه‌ای از قرآن در خصوص قسط و داد، سخن خود را آغاز می‌كند.
«از زمان دستور قاطع برای رسیده‌گی به مفاسد كلان اقتصادی تا كنون چندین جلسه توسط شما آقایان و بنده تشكیل شده است. چیزی كه تاكنون كم‌تر به آن پرداخته شده و معظل كلی برنامه‌های این ستاد برای مبارزه با مفاسد می‌باشد، عدم باور مبارزه از جانب خود ماهاست. متأسفانه مشكل مفاسد اقتصادی امروز دامن‌گیر خود ما هم شده است و با این جلسات، ما تنها در حال در جا زدن هستیم. لذا به نظر من، به‌تر است در این جلسه بیش‌تر در مورد اصلاح خودمان و اطرافیان‌مان بحث كنیم كه چرا این بلا دامن ماها را گرفته و چه كنیم كه از آن رهایی بیابیم…»
رییس جلسه هم‌چنان در حال گفتن است كه دیگر عضو سه‌گانه‌ی جلسه كه شیخ جا افتاده‌ای هم هست و در خلال سخنان رییس جلسه، چانه را جلو داده، چشمان‌ش را تنگ كرده و به دقت به صحبت‌های وی گوش می‌داد، بدون مقدمه و طوری كه انگار زبان‌ش را در دهان گرد كرده و سخن می‌گوید، با صدای خش‌دار به سخنان رییس اعتراض كرده، دیگر عضو اصلی ستاد مذكور را كه او هم سیدی میان‌سال است را خطاب قرار داده و می‌گوید: «منظور ایشون چیه؟ من فكر می‌كنم ایشون با منظور خاصی این حرفا رو می‌زنن. جناب آقای [...]! لطف كنین یه كم شفاف‌تر حرف بزنین. ما این‌جا جمع شدیم مشكل كشور رو حل كنیم، نه این‌كه به هم‌دیگه تیكه بیایم. شفا‌ف تر آقا، شفاف‌تر»
رییس جلسه كه معمولا صورت‌ش آمیخته به یك خنده‌ی عادت‌گونه است، كمی ملیح‌تر می‌خندد و رو به این شیخ كرده و می‌گوید: «حاج آقای [...]! من منظور خاصی ندارم. فقط در راستای دستور جلسه می‌خواستم عرض كنم كه اگه قراره مردم رو به تقوا و پرهیزگاری سفارش كنیم، به‌تره این‌رو اول از خودمون شروع كنیم.»
شیخ مزبور بدون آن‌كه از عصبانیت‌ش كم شده باشد هم‌چنان با زبان گرد شده در دهان و چانه‌ی پیش آمده از صورت و در حالی كه هر دو دست خود را با شتاب تكان می‌دهد، ادامه‌ی سخنان رییس را قطع كرده و می‌گوید: «نه آقا! من كه هالو نیستم. ما اومدیم خیلی مسالمت‌آمیز و اصولی راه‌كار برای اداره‌ی كشور ارائه بدیم، ولی شما ظاهرا تحت تأثیر القائات دست‌گاه عریض و طویل خودتون قرار گرفتید و این نمایش‌های همه‌شبه‌ی تله‌ویزیون رو هم می‌خواید به این‌جا بكشونید. اصلا من به همین نمایش‌های شما اعتراض دارم و به‌تره كه تو همین فرصت اونا رو مطرح كنم. همین آقای [...] (اشاره به سید میان‌سال جلسه) در جریان اعتراض بنده هم هستند و البته اگه ایشون هم اعتراضی دارند به‌تره همین‌جا مطرح كنند. من از زمان امام مورد وثوق ایشون بودم همه‌ی مردم و مسؤولین هم شاهد هستند. یه آدم انقلابی و مبارز. حالا شما بدون در نظر گرفتن جای‌گاه بنده و اقبالی كه نسبت به من وجود داره این خیمه‌شب بازی‌ها رو تو تله‌ویزیون راه انداختید كه چی بشه؟! (باز هم خطاب به سید میان‌سال جلسه) ببینید، اگه من اون روز اومد خدمت شما و گفتم این جریانات از جاهای دیگه داره هدایت می‌شه، واسه همین چیزاس. حالا ما اومدیم این‌جا كه این حرفا رو بشنویم!»
رییس پیش از آن‌كه شیخ، حرف خود را ادامه دهد، خطاب به دو عضو دیگر ستاد می‌گوید: «اولا كه بنده منظور خاصی نداشتم، در ثانی، شما هم به‌تره آرامش‌خودتون رو حفظ كنید كه موضوع اصلی جلسه رو پی بگیریم.»
شیخ باز هم در صحبت‌های وی پریده و می‌گوید: «چه جلسه‌ای آقا جان؟!»
سید میان‌سال نیز در حالی‌كه انگشت سبابه و اشاره‌ی دست راست خود را از دو طرف لب‌ش به پایین خطوط خاكستری ریش خود می‌كشد، در تأیید اعتراضات شیخ می‌گوید: «بنده هم ممنون می‌شم كه این جلسه رو وارد مباحث جناحی و بازی‌های معمول سیاسی نكنیم و به امور محوله برسیم. شما هم اگه موضوعی ذهن‌تون رو مشغول كرده، به‌تره اون رو همین‌جا مطرح كنید كه مسائل پیچیده‌تر نشه كه دیگران از اون سوء استفاده كنند.»
رییس جلسه، با همان متانت قبلی و لب‌خندی كه حالا دیگر كمی تصنعی به نظر می‌رسد، می‌گوید: «والله، ما نمی‌خواستیم اشاره‌ی مستقیمی به برخی موضوعات بشه. بنده وظیفه داشتم ولو در لفافه بعضی مهمات رو به عرض آقایون برسون‌م اون هم بنا بر وظیفه‌ی دینی خودم. ولی حالا اگه شما اصرار به این مسأله دارید كه موضوع بازتر بشه، بنده هم مانعی نمی‌بینم. فرد غریبه‌ای هم در بین ما نیست. اون دوربین هم متعلق به خود قوه است كه برنامه‌ی ضبط شده رو با اعمال نظر ما برای بخش‌های خبری سیما می‌فرسته.» رییس سری چرخانده و منشی خود را كه در طرف دیگر سالن نشسته فرامی‌خواند. منشی مثل قبل كمی خم می‌شود تا صدای آرام رییس‌ش را به‌تر بشنود. چند لحظه‌ای چند جمله رد و بدل می‌شود و سپس منشی با احترام از سالن بیرون می‌رود. فضای جلسه خیلی سنگین شده و حضار همه‌گی در سكوت به سر می‌برند. چند لحظه‌ی بعد، منشی هم‌راه با یك دست‌گاه ضبط صوت متوسط و نوار كاستی كه در قاب‌ش قرار دارد وارد سالن می‌شود. از رییس اجازه گرفته آن را در نزدیكی محل استقرار سه عضو این ستاد قرار داده و دو شاخه‌ی برق‌ش را هم به جعبه‌ی سیار تقسیم برق دوربین تصویربرداری می‌زند. و بعد كاست به دست در همان‌جا منتظر دستور رییس می‌ماند. رییس این‌بار با لحنی جدی‌تر كه دیگر خنده‌ای هم با آن هم‌راه نیست، رو به دو عضو ستاد كرده و می‌گوید: «بنده خیلی مایل‌م مسائل بدون آن‌كه به مچ‌گیری‌های سیاسی آغشته بشه و رسانه‌ها هم از اون مطلع بشند، در بین خود ماها حل و فصل شه. ولی بعضی اوقات این موضوعات به‌قدری پیچیده می‌شه كه ما رو مجبور می‌كنه مستقیما به برخی حوادث اشاره كنیم. نمونه‌ش همین مكالمه‌ایه كه حاج آقا [...] باید بیش‌تر از ما تو جریان‌ش باشند. ولی متأسفانه تو هفته‌ی گذشته ایشون تمام توان‌شون رو گذاشتند و از تریبون مقدس مجلس هم علیه قوه‌ی ما اقدام به سم‌پاشی كردند و حالا هم این حرفا رو می‌زنند.» بعد رو می‌كند به منشی خود و ادامه می‌دهد: «آقای چیز! این نوار رو بی‌زحمت روشن كن… صداش هم كمی زیاد بشه.»
شیخ هم‌چنان كه چانه‌ی خود را جلو داده، با حالتی عصبی به ضبط صوت خیره مانده و با ریش خود ور می‌رود. سید میان‌سال هم در حالی كه یك ور روی مبل استیل محل جلوس خود تكیه داده، چانه‌ش را روی دست خود قرار داده و حالت انتظار به خود گرفته است.
صدای ضبط صوت با كمی آمبیانس و خش‌خش هم‌راه است. مكالمه‌ای كه جملات اول‌ش رد شده و حالا صدای زنی نسبتا میان‌سال از آن شنیده می‌شود. «… ما همه‌ی مدارك رو از بین بردیم. حالا دیگه هیچ مدركی وجود نداره. هم اون سی‌صد میلیون تومن و هم اون دویست میلیون تومن. شما هم به‌تره همه چی رو كتمان كنی. یعنی به نفع خودته كه این كار رو بكنی.»
از آن طرف تلفن صدای جوانی به گوش می‌رسد كه سعی می‌كند صدایش فقط برای مكالمه كننده قابل تشخیص باشد. «خب حاج خانوم! من كه این چیزا رو تو دادگاه گفتم. یعنی چی كه من همه چی رو كتمان كنم. من اعتراف كردم…»
باز زن ادامه می‌دهد: «آقای جزایری! این دیگه مشكل ما نیست، حاج‌آقا هم حواس‌ش جَمع جَمعه. ما با بانك هم هم‌آهنگ‌یم. اون‌جا هم دیگه مدركی پیدا نمی‌شه. شما هم می‌تونی تو دادگاه بعدی بگی كه همه‌ی اون حرف‌ها رو تحت فشار زدی. حاج‌آقا هم البته از موضع شما حمایت می‌كنه. امروز هم تو مجلس حسابی این مسأله رو زیر سؤال برد ولی حالا ادامه‌ی این موضوع به خود شما بسته‌گی داره.»
مرد جوان ادامه‌ی مكالمه را در پی می‌گیرد: «خانوم [...]! آخه من…»
در حینی كه این صداها از ضبط صوت شنیده می‌شود، شیخ حالت تهاجمی به خود گرفته، از جای خود جهیده و سعی می‌كند با همان شتاب و عصبانیت به سمت رییس جلسه حلمه‌ور شود كه با یك شوك ناگهانی كه هم‌راه با صدای عجزآلودی است، به طرفی افتاده كه هم‌زمان نیز منشی رییس با تر و فرزی خاصی مانع زمین خوردن وی می‌شود. عمامه‌ی شیخ به طرفی می‌افتد. حضار همه‌گی سعی می‌كنند خود را به شیخ برسانند. با دستور رییس چند نفر از پیش‌كاران حاضر در سالن زیر بغل و پاهای شیخ را می‌گیرند تا به بیرون سالن ببرند. رییس از همان‌جا فریادگونه به آن‌ها می‌گوید: «به‌داری، ببرین‌شون به‌داری قوه. سریع آقا، سریع.»
در حالی‌كه همه سر پا ایستاده‌اند، سید میان‌سال در حالی كه رنگ‌ سفید صورت‌ش به سرخی و زردی گراییده و با لحنی خشم‌گین می‌گوید: «این چه كاریه آقای [...]؟! این چه وضعیه؟! شما به چه حقی صدای مكالمه‌ی خانوم ایشون رو شنود كردید؟ این كار شما عین مفسده‌اس. اون وقت یه هم‌چین جلسه‌ی مسخره‌ای هم به پا می‌كنید كه جلوی چی رو بگیرید؟»
رییس جلسه كه حالا كمی هم مضطرب به نظر می‌رسد و سعی می‌كند هم‌چنان با وقار باقی بماند، پاسخ می‌دهد: «اجازه بفرمایید آقای [...]، اجازه بفرمایید. كمی به اعصاب خودتون مسلط بشید. هیچ‌كار ما هم مفسده نیست. قاضی پرونده قانوناً مجازه كه تمامی مكالمات متهم‌ش رو شنود و ضبط و ثبت كنه. این مورد هم بنا بر اون اختیاری كه قانون به‌ش داده انجام شده و …»
در حالی‌كه این دو در حال جر و بحث هستند و دیگران نیز یا به این‌ها نزدیك شده‌اند یا با مجاورین خود مشغول تبادل نظرند، یكی از حضار شتابان به سمت دوربین می‌دود و خطاب به تصویربردار می‌گوید: «خاموشه؟ دوربین خاموشه؟» و پیش از آن‌كه صدای تصویربردار شنیده شود، صفحه سیاه می‌شود…!

سهیل کرمی


از حافظۀ آب


دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خــدا « عقل » طلب می کردم
« عشق » اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره میِ ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟!

پی نوشت :
این روزها آن قدر منگ و گیج هستم ، که نه میتوانم مطالعه کنم ، نه می توانم بنویسم و نه می توانم به کارهای متفرقه برسم . متاسفانه یا خوشبختانه جو سنگین انتخابات مرا گرفته . جواستادیومی ِ بوجود آمده ی اینروزها اصلا خوب نیست . در هرصورت آنچه پیش آمده و آنچه پیش خواهد آمد نقش بسزایی در  آینده ی ایران ِ عزیز دارد .
| شعر : فاضل نظری |

انحراف در فرهنگ انتظار

از وبلاگ : مدرسه ما

انتظار با «غیبت» شروع می شود و پس از دوره ای سختی و محنت به «ظهور» می انجامد. عموم مردم بر این باورند که نفس ظهور نوعی معجزه است و با نگاه غیرتحلیلی و غیرانتقادی به آن نگاه می کنند، یعنی انتظار را نوعی نشستن به امید معجزه ای تصور می کنند که اگر اتفاق بیافتد یکباره همه چیز از آسمان و زمین درست می شود و برکت به زندگی انسانها بر می گردد. انتظار، فرهنگ غمگین و حسرت باری است که از طرفی دوران فعلی را سراسر آمیخته به ظلم و جنایت تفسیر می کند و از طرفی برای گذشته های دور (پیش از غیبت) آه و ناله سر می دهد و با وجود مظالمی که در همان زمان هم وجود داشته و زندگی چندان گل و بلبل نبوده تنها به برطرف شدن نفس غیبت توجه می کند.
فرهنگ عمومی انتظار نه رویکرد تحلیلی به دوران گذشته را می پذیرد و نه به آینده پس از ظهور چنین نگاهی را روا می دارد. بنابراین طبیعی است که احساسات و آرزوها پررنگ تر از تحلیل و اقدام به نظر بیایند. واقعیت اینکه فرهنگ انتظار به سطح زندگی و حیات روزمره کشیده نشده و برعکس به شکل اسطوره ای در آمده و به همین دلیل از اثرگذاری واقعی خود خارج شده است. اگر انتظار در سطح زندگی و آمیخته با زندگی پذیرفته می شد نظر مثبت به آینده همراه با درس گرفتن از گذشته بعلاوه تحلیل لوازم ظهور از بنیان های آن به شمار می آمد اما حالا که به شکل اسطوره ای و پیوند خورده با احساسات در آمده، صبغه عمومی آن هم به سطح مناسک و عبادات (هر چند دسته جمعی باشد) تنزل کرده است.

آنطور که مطهری می گوید فرهنگ انتظار با دو عنصر نفی و اثبات همراه است؛ «نفی وضع موجود و فاسد فعلی، و آرزوی وضعیت مطلوب آینده». اما اگر این نفی وضع موجود به صورت دستوری و غیرانتقادی در آید تصور از آینده مطلوب هم خیالی خواهد بود و به جای امیدواری به آینده ای مثبت با «خیالپردازی» درباره آینده ای اتوپیایی مواجه خواهیم شد. پس به جای نفی وضع موجود باید «نقد» وضع موجود را جایگزین کرد و با عنصر واقع گرایی از این تصور که اگر «او» بیاید همه چیز درست خواهد شد فاصله بگیریم. قرار نیست او بیاید و به عنوان مصلح کل همه کارها را یک تنه درست کند، قرار است او کارهای انجام شده ای را تکمیل کند و اساسا وقتی می آید که شرایطی برای ظهور محقق شود و بتوان کاری از پیش برد و الا در صورتیکه شرایط آماده نباشد (مانند دوران پیش از غیبت) علتی برای تغییر وضعیت وجود نخواهد داشت.
در فرهنگ نادرست و عوامانه انتظار عنصر احساسات و «خواست» ظهور بسیار قوی است و به همین دلیل «سرعت جذب» هم بالاست. به این معنی که منتظران به محض اینکه راهی یا نشانه ای برای نزدیکی به ظهور و یا شخص منجی پیدا می کنند سریعا به آن راه گرایش پیدا می کنند. ازدیاد فرقه ها و ادعاها و امام زمان بازیها در دوره اخیر بی ارتباط به همین قوت گرفتن فرهنگ انتظار در مسیر نادرست نیست. در فرهنگ واقعی انتظار، شخص منتظر جز به اصلاح نمی اندیشد و این اصلاح را از خودسازی فردی آغاز می کند اما در آن هم در نمی ماند. برعکس در فرهنگ منحرف و متداول، بدون اینکه هیچ تأثیر خاصی در روند زندگی عادی دیده شود مفهوم انتظار با دست زدن به همه نوع کار و گناهی در می آمیزد و در عین حال شخص منتظر هیجان زیادی هم برای دم زدن از انتظار، شخص منجی، ظهور، اصلاح دفعی و جشن و هیجان به مناسبت آن دارد.
ظهور آغاز یک تاریخ جدید است و نه اتمام تاریخ و نتیجه گیری نهایی، اما با غفلت از این معنا و عدم توجه به دشواری های پس از ظهور، فقط نفس ظهور و اتمام دوران غیبت مهم شمرده می شود. به جای تلقی اجتماعی و عملگرایانه از انتظار هم برداشت های عبادی و مناسکی جایگزین شده است که نهایتا منصرف به تغییر وضعیت در حالات شخصی و خرسندی از متخلق شدن به فرهنگ انتظار می شود و نه رویکردی که به دنبال تغییر و اصلاح مثبت اجتماعی در «مسیر مصیر ظهور» باشد. جدای از این، انتظار هیچ تکلیف اضافه ای غیر از تکالیف مسلمانی بر گرده آدمی بار نمی کند (تکالیف منتظر همان تکالیف مسلمان است) و کار آنها که برای انتظار وظایفی فهرست کرده اند جز تأکید بر اهمیت ظهور استفاده دیگری ندارد و حتی ممکن است اشاره بیش از حد به دعا و عبادات شخصی به انحراف بیشتر از فرهنگ واقعی انتظار بیانجامد (کما اینکه عملا همین اتفاق افتاده است) و حتی اگر به تفکرات منحرف و فرقه سازی منجر نشود فرهنگ انتظار را به سطح شخصی و فردی تنزل بدهد.  

حسنین ؟

با شكایت حسن روحانی؛
حسن عباسی بازداشت شد
خبرگزاری فارس:حسن عباسی كارشناس مسائل استراتژیك به علت مطالب مطرح شده در جمع حامیان احمدی نژاد بازداشت شد.
مهدی جعفری وكیل حسن عباسی در گفتگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس گفت: حسن عباسی امروز با حكم صادره از سوی شعبه 5 دادسرای نظامی و به دلیل سخنرانی 3 خرداد در دانشكده فنی دانشگاه تهران و با شكایت حسن روحانی بازداشت شد.
وی افزود: دادسرای نظامی برای آزادی عباسی خواستار وثیقه نقدی 50 میلیونی شده است.
جعفری گفت: هنوز اسناد مربوط به بازداشت عباسی مشخص نبوده و دادستان از وی خواهان سی دی سخنرانی وی در سالن سید الشهداء بوده است.




پی نوشت : باور کنید دوست نداشتم در ایام انتخابات مسایل مربوط به سیاست را اینجا بنویسم ، اما خبر بازداشت دکتر ناراحتم کرد .

لینک صحبت های او : +

غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود

غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود
این خماری از سر ما می گساران می رود

پرده را از روی ماه خویش بالا می زند
غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود

بلبل اندر شاخسار گل هویدا می شود
زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود

محفل از نور رخ او نورافشان می شود
هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان می رود

ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند
پرده از رخسار آن سرو خرامان می رود

وعده ی دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش می رسد ایام هجران می رود


از : دیوان امام خمینی ساعاتی قبل از رحلتش .


از گرگ و میش فقط گرگ مانده است

سـه شعــر کوتـاهـ


1


گرگ ها خورشید را خورده اند

و لاشه ی سرخی را

که گوشه ی آسمان افتاده

کم کم به پشت کوه ها خواهند کشید


2


از گرگ و میش

فقط گرگ مانده است


3


گرگ ، شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است .


گروس عبدالملکیان

از : سطرها در تاریکی جا عوض می کنند

مگر می توان پهلوی تو بود و شکسته نبود ؟

بانو
نمی یابمت
اما
کنارتو
گریه مرسوم است

مگر می توان پهلوی تو بود و شکسته نبود ؟

حمید رضا شکارسری


صدایی به رنگ صدای تو نیست
بجز عشق، نامی برای تو نیست
شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست
تن جاده از رفتنت جان گرفت
رگِ راه جز رد پای تو نیست
مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست
به تشیع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست
کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعه زخم های تو نیست
به آن زخم های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست

قیصر امین پور

تا کنون بغضی شکسته دیده ای؟
مادری از پا نشسته دیده ای؟

تاکنون سرّ نهفته داشتی؟
ماجراهای نگفته داشتی؟

تاکنون دریای ماتم دیده ای ؟
مادرت را با قدّ خم دیده ای ؟

داشتی در سینه آهی دردناک ؟
مادرت را دیده ای بر روی خاک ؟

تا کنون بودی عصای مادرت ؟
از مصیبت خاک ریزی بر سرت ؟

مادرت را سوی خانه برده ای ؟
گوشواره ، دانه دانه دیده ای ؟

دیده ها از اشک و خون پُر دیده ای ؟
خاک کوچه روی چادر دیده ای ؟

شهادت بانوی آب و آینه حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه دوستان تسلیت عرض می کنم  .

خرمشهر شهری در آسمان

...
یک لحظه سرم را بالا آوردم تا به دایی چیزی بگویم ، دیدم لیلا از دور می آید . هول خودم را جمع و جور کردم . اگر لیلا مرا در ان حال می دید ، بلافاصله می فهمید این شهید حتما عزیزی است که من این طور کنارش قرار گرفته ام . نمی خواستم لیلا یک دفعه با این صحنه روبرو شود . بلند شدم . از علی فاصله گرفتم . لیلا نزدیک شد و تا مرا دید ، با حال خوبی گفت : سلام ، دا رفت . گفتم : سلام . نگاه دقیقی به صورتم کرد و پرسید چی شده ؟ ساکت ماندم .
پرسید : شهید آوردند؟
گفتم : آره .
گفت : کیه ؟
مکث کردم و گفتم : از بچه های سپاهه . لیلا سرک کشید و به آدم های دور و بر قبر نگاه کرد . انگار دید همه آشنا هستند. دوباره پرسید :من می شناسمش ؟
گفتم : آره ، فکر می کنم می شناسی .
پرسید : اسمش چیه ؟
نتوانستم لب از لب باز کنم . نگاهش کردم . نمی دانستم چه بگویم . داشتم فکر می کردم چطور اسم علی را به زبان بیاورم که خودش گفت : علی خودمونه ، مگه نه ؟
سرم را تکان دادم و سریع گفتم : لیلا تو رو خدا مواظب رفتارت باش . علی آرزوی همچین روزی رو داشت .
هر دو تا روبروی هم نشستیم . لیلا سرش را به آسمان گرفت و با یک سوز و ضجّه ای گفت : یا حسیـن . بعد با دست هایش صورتش را پوشاند و اشک هایش ریختند .
آن چنان این کلمه را با صدای لرزانی ناله زد و گفت که احساس کردم تمام وجودش سوخت . صدای گریه ی آدم های دور و بر بلند شد . زینب خودش را رساند . لیلا را بغل کرد و بوسید و دلداریش داد . لیلا صدایش در نمی آمد . بدنش می لرزید و گریه می کرد . سرش را پایین انداخت ، روسری اش را چنان جلو کشیده بود که صورتش را نمی دیدم . فقط چکه های اشک هایش را می دیدم که فرو می ریختند . در حالی که خودم هم می لرزیدم ، خودم را کنارش کشیدم و بغلش کردم . دایی نزدیکمان آمد . او بدتر از لیلا بود . مدام توی صورتش می زد ، روی دستانش می کوبید ، ناله می کرد و بیشتر دلم را خون می کرد . چند بار گفتم : دایی ، دایی . آن قدر بی تاب بود که توجه نمی کرد . بلند شدم و گفتم : دایی تو مردی تو باید به ما دلداری بدی . این انصافه که من تو رو آروم کنم ؟! گفت : نمی دونم ، نمی تونم . ...


آنچه در بالا آمد قسمتی بسیار کوتاه از کتاب ارزشمند دا بود. کتاب دا را دفتر ادبیات و هنر مقاومت سوره مهر منتشر کرده . این کتاب که در زمره ی کتاب های خاطرات جنگ ایران و عراق قرار می گیرد ، خاطرات خانم سیده رهرا حسینی است که در زمان شروع جنگ و اشغال خرمشهر 17 سال بیشتر نداشته ، او با همین سن کم مشکلات و سختی ها مصیبت های فراوانی را به پچشم خود می بیند و تحمل میکند. البته همینطور که در مقدمه ی این کتاب آمده نگارش اصلی این کتاب برعهده خانم اعظم حسینی بوده که طی مصاحبه ها و گفتگوهای فروان موفق به انجام این کار شده . بهمین دلیل متن بالا را متناسب با مناسبت امروز – آزاد سازی خرمشهر- انتخاب کردم که روایتی ست کامل از اشغال یک شهر آباد و سالم طی 35 روز . توصیه می کنم این کتاب را حتما تهیه کنید و بخوانید .


پی نوشت :
عکس اول متعلق به روز سوم خرداد شصت و یک است که عکاسش را نمی شناسم ، عکس دوم را خودم بهمن هفتادو هفت گرفتم . امیدوارم همانطور که مسجد جامع خرمشهر که نماد مقاومت این شهر است بازسازی شده ، به چهره ی شهر و دیگر مشکلات مردم این شهر رسیدگی شود ، تا نشاط گذشته به این شهر بازگردد و شاهد خرمشهر واقعی باشیم . امروز 27 سال از آزاد سازی خرمشهر و 21 سال از پایان جنگ تحمیلی می گذردو منطقی ست که انتظار داشته باشیم که خرمشهر نشاط روز  سی ام شهریور 1359 را داشته باشد .
 درود بر مردم قهرمان خرمشهر .

بعد التحریر : بیراه ندیم تا لینکهای مرتبط با کتاب دا را اینجا بگذارم تا دوستانی اگر احیانا خواستند درباره این کتاب بیشتر بدانند از این لینک ها استفاده کنند : بحث ها و مطالب بدرد بخور و قسمتی از متن این کتاب  را در  انجمن دفاع مقدس تبیان ببینید | دو گزارش تصویری  تقدیر از خالقین کتاب دا را  ببینید + و +  لینکهای پایین این دو صفحه را از دست ندهید| وبلاگی را با نام کتاب دا مطالعه کنید که البته بعد از رونمایی بروز نشد ولی مطالب جالبی در خود دارد |مباحثی پیرامون تدریس کتاب دا در مراکز دانشگاهی را در جام جم آنلاین ببینید | این خبر جالب را هم از زبان راوی کتاب دا ببینید |خبر مربوط به ترجمه كتاب « دا » به 5 زبان دنیا به دستور مقام معظم رهبری را اینجا بخوانید | « دا » در نمایشگاه 170 هزار نسخه فروخت و از چاپ شصت و یکم گذشت|« دا » به چاپ شصت ‌و پنجم رسيد |

لینک این مطلب در بالاترین