دل خاک

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات

آخر به دل خاک فرو خواهی شد


شاهی بودم ...

از کوزه گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرینـم بود

اکنون شده ام کوزه ی هر خماری

گویا و خموش

در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش
ناگه یکی کوزه براورد خروش

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

اهل بهشت

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بُتی و بربطی برلب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت