مرد گمنامِ هور سردار علی هاشمی

کار سختی است فهمیدن حال این مادر
هیچ وقت از نزدیک با حال و روز مادران شهدا آشنا بوده اید؟ نه فقط مادران شهدا ، هر کس را که عزیزی از دست داده و داغی بر دل دارد ، زیر نظر گرفته اید؟ حتماً دیده اید . اگر ندیده باشید هم احتمالاً از دوست و آشنا شنیده اید که مزار چقدر تسکین می دهد داغدیده را . وقتی می رود و می نشیند بالای سر قبر و دلش را سبک می کند . با آن کسی که یزر خاک خوابیده است ، درد دل می کند ، حرف می زند و گویی بار غم بزرگی را از دل بر زمین می گذارد و ... نمی دانم از کجا شروع کنم ؟
باور کنید شاید هیچ کلامی نتواند حتی ذره ای از آن چه که بر این مادر رفته است را بیان کند . یکی از دوستانش تعریف می کرد : « یک روز علی ما را برد به خانه شان . پدرش گفت : علی ! ما از دست مادرت دیوانه شده ایم ! هر وقت غذای خوشمزه ای که تو دوست داری ، درست می کند ، قاب عکس تو را از سر طاقچه بر می دارد ، یک بالش را می گذارد کنار سفره و عکس را هم می گذارد دور آن و بعد هی لقمه می گیرد و می آورد به طرف عکس و هی التماس می کند که ؛ علی جان ! یک لقمه یک لقمه از این غذا بخور... مادر ، وقتی این حرف پدر را شنید ، گفت : « خب چه کار کنم ؟ از گلویم پایین نمی رود ... با این کار خودم را تسکین می دهم »دل آدم درد می گیرد .
وقتی که این جملات را از دهان « علی ناصری» دوست و یار نزدیک « علی هاشمی » شنیدم ، دلم می خواست تنها بودم و دور و برم کسی نبود ... تا بدون کوچکترین خجالت ... داشتیم می رفتیم به طرف جزیره مجنون . توی ماشین بودیم . دلم می خواست ماشین نگه دارد . پیاده شوم و تا جایی که می توانم فریاد بکشم و ...
از آن روز که علی ناپدید شد تا امروز ، فکر می کنید بر این مادر چه گذشته است ؟ اسمش زکیه است . زکیه خانم ، مادر علی هاشمی . چه اسم زیبا و با مسمایی دارد این زن که در دامن پاکش یکی از نجیب ترین و باوفاترین و مظلوم ترین یاران خمینی را پرورانده است . فکرش را بکنید سال 1369 به گمانم دو ماهی طول کشید که اسرای در بند ایرانی در زندان های عراق ، به ایران بازگشتند .
چه گذشت توی این دو ماه بر این زن ؟! هیچ کس نمی تواند حتی یک ثانیه اش را درک کند . هر صدایی از در ، هر زنگ تلفن ... چه کشید این زن توی این دو ماه ؟! بعد از آن هم تا وقتی که صدام سقوط کرد و حزب بعث از هم پاشید ، این زن همچنان منتظر بود که یک رزو علی ، پاره تن اش ، جگر گوشه اش باز گردد . و حالا علیِ زکیه خانم بازگشته است . پس از 22 سال ... سخت است فهمیدن حال این مادر . سخت که نه ، محال است باید مادر بود تا فهمید ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عصر دوم تیر سال 1367 ، خسته و خاک آلود به خانه آمد . آن روز مرد ریش خود را با ماشین 4 زد . صبح روز بعد که عازم مجنون شد ، به عوض لباس رسمی سپاه ، لباس ساده ارتشی  پوشید . کلیه ی کارت ها ی شناسایی و مدارکی که در جیب های خود داشت را در منزل جا گذاشت . هنگامی که همسرش سمیه به او یادآور شد  مدارکت را جا گذاشته ای ، در پاسخ گفت بگذار بماند . وقتی به مجنون رسید ، یکی از یارانش که داماد خانواده ی آنها بود صدایش کرد . به او فرمان داد که خیلی زود به منزل ما می روی . تلویزیون ، یخچال و آبگرمکن دیواری را از آنجا برداشته، تحویل سپاه می دهی . وقتی آقای اهوازی با تعجب سوال کرد برای چه ؟ علی گفت : آن چه که می گویم انجام بده  . اهوازی می دانست شرایط بحرانی است ، حاضر نبود علی را تنها بگذارد . شب در اوج جلسات مهم و بررسی چگونگی مقابله با عراق در هنگام حمله به مجنون ، علی اهوازی را خواسته و درباره مأموریتی که به او داده بود ، سوال می کند . اهوازی در پاسخ می گوید : دید نمی شود . علی عصبانی شده ، به او فرمان می دهد فردا صبح نباید لحظه ای درنگ کنی .
آن روز غروب ، اغلب سران نظامی در قرارگاه نصرت جلسه گرفته بودند، آن ها همگی می دانستند که عراق به زودی به جزیره حمله خواهد کرد . تصمیم نظامیان ، عقب نشینی تاکتیکی بود . علی نگران حدود 4هزار نیرو بود که امکان محاصره آنها بسیار زیاد بود . صبح روز بعد ، اهوازی چاره ای جز انجام دستور علی هاشمی نداشت . در قرارگاه نصرت ، جلسه دیگری با حضور فرمانده قرارگاه کربلا برقرار شد . حدود ساعت 10 فرمانده قرارگاه کربلا جزیره را ترک کرد . به علی نیز توصیه می کند حتماً برای ادامه جلسه به قرارگاه برود . ساعت ده وسی دقیقه علی پس از سفارشات لازم به جانشین خود و خداحافظی با وی ، قرارگاه را ترک می کند . ساعت حدود 11 ، یک نفر با عجله وارد اتاق آقای بهنام شهبازی شده ، خبر از احتمال وجود هلی کوپتر نیروهای عراقی در اطراف قرارگاه می دهد . بهنام به سرعت فرکانس کلیه ی بی سیم ها را تغییر داده ، ضامن یک نارنجک را کشیده ، داخل اتاق پرتاب می کند و خود به سرعت به بیرون از محوطه ی قرارگاه می آید . بهنام خیلی زود متوجه خودروی پارک شده ی علی در محوطه می شود ولی شخصی را در آن سوار نمی بیند . بهنام سمت خودروی خود رفته ، سوار می شود ولی قبل از اولین استارت ، یک هلی کوپتر عراقی مقابل او در فاصله ی 10 متری به زمین می نشیند .بهنام و تعدادی دیگر ، از گرد و غبار حامل از فرود هلی کوپتر، به سمت پشت قرارگاه می گریزند . این که علی در آن لحظه کجا بود ، بهنام نمی داند . علی نگران نفراتی بود که ظاهراً در محاصره دشمن افتاده بودند به همین جهت ترک کامل جزیره برایش مشکل بود . علیرغم تماس های پی در پی و درخواست و دستور به علی مبنی بر ترک سریع جزیره ، او چندان راغب به رفتن نبود ، در آخرین لحظات علی به کریمی (راننده علی ) دستور می دهد یک خودرو آمبولانس را که تعدادی آنتن بی سیم روی آن نصب بود ، روشن کرده ، حرکت کنند . کریمی خودرو را روشن می کند . علی نیز با کیفی در دست در کنارش می نشیند . در این هنگام یک هلی کوپتر نظامی که تکاوران و نیروهای ویژه از درهای باز آن آویزان بودند ، مقابل آنها ظاهر می شود . علی دستور حرکت می دهد . ولی قبل از هر عکس العملی از سوی کریمی، هلی کوپتر موشکی به سمت خودرو شلیک می کند . جلوی ماشین مورد اصابت قرار گرفته، آتش می گیرد . هر دو از خودرو خارج می شوند . علی به سرعت کیف خود را باز کرده محتویات آن را به سمت آتش پرتاب می کند ، به گفته ی کریمی ، همه ی نیروها به سمت پشت قرارگاه می گریزند . برای نیرو ، همگی می دانند در چنین شرایط بهترین راه گریز ، نه به صورت دسته جمعی بلکه پراکنده و با فاصله از یکدیگر است . کریمی و سه نفر دیگر و به موازات هم شروع به دویدن می کنند . علی که همیشه بند پوتین هایش باز بود ، خیلی زود پابرهنه می شود . کلیه نیزارهای اطراف قرارگاه به خاطر وسعت دید ، از قبل سوزانده شده بود . آن هایی که با چنین شرایطی آشنا هستند می دانند باقیمانده نی های سوخته شده تبدیله به سوزن های سخت وتیزی  به اندازه چند سانت می شود . که اگر با پای برهنه بر روی آن ها بدود ، خیلی زود کف هر دو پا، پاره پاره خواهد شد . علی پابرهنه بود . گذشته از آن ، در طول دوران جنگ از زخم های عمیق کف پاها رنج می برد . اغلب پزشکان ، منشا این زخم ها را فشار عصبی می دانستند علی با این شرایط ، در چنین زمینی ناچار به گریز بود . کریمی در حتی فرار ، گاه و نیم نگاهی نیز به علی داشت . کریمی اندک اندک از علی جلوتر می افتد . حدود چند صد متر دورتر از قرارگاه،کریمی به جاده ای رسیده ، قبل از عبور از عرض جاده ، بازگشته برای آخرین بار به علی نگاه می کند . او در آخرین لحظه دیده که یک هلی کوپتر عراقی از 50متری  مقابل علی به زمین می نشیند . کریمی از فرصت استفاده کرده خود را به نیزاری در آن طرف جاده رسانده در میان نی های بلند به فرار خود ادامه می دهد . این آخرین گزارش توسط آخرین کسی است که علی دیده است و دیگر هیچ .
از اولین لحظات اشغال جزیره مجنون توسط ارتش عراق، همه نگران فرماندهان و مسئولان قرارگاه نصرت به ویژه علی هاشمی بودند . طی چند روز آینده ، اندک نیروهای بازمانده ، خسته و گرسنه و مجروح خور را به عقب می رسانند ولی هیچ کدام هیچ خبری از علی هاشمی ندارد . همه ی یاران و عاشقان علی ، با همه توان به جست و جوی او می روند ولی هیچ نشانی از او نمی یابند . هم دلایل شهادت او بسیار بود و هم اسارتش . از تازیخ چهارم تیر شصت و هفت ، سرنوشت علی در هاله ای از ابهام فرو رفت . اندکی بعد پس از آتش بس ، کلیه یمنطقه برای بار دوم توسط تمامی نیروهای آشنا به محل جست و جو می شود ولی هیچ اثر، نشانه و یا ردی از علی  به دست نمی آید .
کلیه نیروهای اطلاعاتی که فعالیت برون مرزی داشتند، فعال شدند تا شاید خبری از علی در خاک دشمن بیابند ولی جز شایعاتی که پایه اساس منطقی و مستدلی نداشت ، هیچ نشانی از علی نیافتند . بهترین راه در آن شرایط ، صبر و پنهان نگه داشتن پرونده مفقود شدن علی بود . که چنین نیز شد . شاید آخرین دلیلی که علی تا قبل از سقوط رژیم بعث در عراق کاملا ناآشنا و غریبه ماند ، همین باشد . هیچ گاه برای علی هیچ مراسمی گرفته نشد . در تمام سال های پس از جنگ ، درباره اغلب سرداران شهید جنگ ، برنامه های تلویزیونی ، گزارشی بزرگداشت ، سمینار و مراسم گوناگون گرفته شد ولی همگان با دلیلی منطقی درباره علی سکوت اختیار کردند .

پی نوشت : با خانواده های خوزستانی رفت و آمد داشته ام ، مثل آب و هوای خوزستان کانون خانواده هاشان نیز گرمِ گرم است . رابطه ی ویژه ای بین اعضای خانواده های خوزستانی با یکدیگر برقرار است، جنسش جنس دیگری است . رابطه ای از دست رابطه ی مادر سردار علی هاشمی با پسرش . خیلی های دیگر مثل علی هاشمی در خوزستان هستد که هنوزم هم مادرانشان چشم به راهشان هستند . راست اش گاهی اوقات که به این روابط فکر میکنم برایم سوال پیش می آید که جایگرین این همه محبت برای یک همسر ، فرزند و یک مادر چه چیزی می تواند باشد ؛ این خلأ عظیم را چه چیزی پر می کند .  خوزستان زادگاه سرداران شهیدی ست که باوجود تمام رشادتهایی که برای  این آب و خاک کرده اند ، هنوز گمنامند . یادم هست چند سال پیش برنامه ای مختص سرداران گمنام و کمتر شناخته شده ی خوزستان ساخته شده بودو از تلویزیون نمایش داده شد، که بسیار هم جالب بود . یاد و خاطره ی سردارانی در آن برنامه زنده شد که نسل جدید هیچگونه اطلاعاتی درباره ی آن ها نداشت . به نظر من وقت آن رسیده که بانک اطلاعاتی شهدا از آرشیوهای بنیاد و موسسات اینچنینی در بیاید و تبدیل به فیلم و سریالی در خور شود تا مردم برای بهترین ساعات زندگی شان مجبور به دیدن افسانه های کره ای نباشند . آنچه از سرگذشت سردار علی هاشمی آمد ، افسانه و رویا نبود . 20 سال چشم انتظاری یک خانواده برای عزیزترین کس اش شوخی نیست . *
امروز  ششم تیر ماه نیز در گیلان در شهر آستانه اشرفیه مراسم بزرگداشت یکی از سرداران شهید، عارف بسیجی شهید مهدی خوش سیرت برپاست . طریق القدس ، بیت المقدس ، فتح المبین ،رمضان ، مسلم بن عقیل ، محرم ، خیبر ، والفجر 4 ، والفجر 6 ،والفجر 8 ، کربلای 2 ، کربلای 4، کربلای 5 و سرانجام عملیات نصر 4 از جملیه عملیات هایی بود که این شهید بزرگوار در آن شرکت داشت . یادش گرامی

* برگرفته از نشریه پنجره شماره ی42


ما فعلاَ از اینجا اسباب کشی می کنیم میریم به آدرس جدید . دوستان عزیز لطف کنند که آدرس جدید رو اضافه یا تصحیح کنند .

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ

به سرم زد كه نامه بفرستم به تو كه پلك هات سنگین است
چشم هایم به واقعیت ها بی تو اما همیشه بدبین است

من تصور نمی كنم هرگز پدرم توی جنگ مرده ولی
مادرم گفته شهر می داند، روح بابا كنار پوتین است

مادرم خواب دیده است شبی كه خدا مثل قبل می آید
خواب هم اتفاق روزانست، مادر من زنی خوش آیین است

من به همراه خاطرات قشنگ، دُور تا دُور شهر می گردم
پدرم شد شهید راه خدا، این شهادت چه قدر شیرین است

فكرهایت همیشه قلابی است، دست هایم همیشه می لرزد
چشم هایم شبیه خرمشهر، سال ها می شود كه خونین است


مسجد جامع خرمشهر - عکس از خودم

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ است كه داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم‌شكسته بدان كه راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز كنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند كه در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنكه گردن‌ها را باریك آفریده‌اند تا در مقتل كربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند كه حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آنكه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه‌ی روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، كه كره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و مگر از درون این خاك اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز كرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های كوچك كه به كوچه‌هایی بن‌بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنكه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی كه مقصد را در كوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.


شعر از: آزاده بشارتی و متن از : سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی

عکس در اندازه بزرگتری قابل دسترسی است .

نواب صفوی پیشاهنگ جهاد و شهادت

شاه : حالت چطور است؟
بحمدالله خوب است. همانند حال هر مومن یکتاپرست.
شاه : من (هم) یک مومن هستم.
فقط ادعا کافی نیست. بلکه باید هر ایمانی در حد توان هر کسی، نشانه ای آشکار داشته باشد، چراغ اگر بگوید من چراغ هستم ولی نوری از آن نتابد، این ادعایی بی دلیل خواهد بود این کافی نیست.
وقتی بیرون آمد، خبرنگاران از موضع شاه درباره مساله ای که به خاطر آن به دیدار شاه رفته بود سوال کردند؛ در این شرفیابی شما چه مذاکره ای به عمل آمد؟ با سربلندی گفت: شاه به دیدار من مشرف شد. من به حضور وی شرفیاب نشده بودم.
اینها جملاتی بود که بین یک روحانی 30 ساله و شاه ایران رد و بدل شد . نواب صفوی یکبار دیگر هم وقتی جمال عبدالناصر حرکت اسلامی را منحل کرد اینگونه به او اعتراض می کند : «ای عبدالناصر! تو چگونه به خود اجازه دادی که دفتر حرکت اسلامی را ببندی؟ مگر تو مسلمان نیستی؟ آیا از خدا نمی ترسی؟ آیا نمی دانی که هرکسی در مقابل اسلام بایستد، دچار خشم خداوند می شود؟ای عبدالناصر؟ تو چگونه سازمان اسلامی را منحل شده اعلام می کنی؟ مگر نمی دانی که هر کس حرکت اسلامی را منحل کند، خود به دست خداوند منحل می شود؟!»او  اهداف و شعار خود را به طور علنی مطرح می نمومد و از احدالناسی بیم و هراسی نداشت :اعلام ما به دشمنان اسلام و غاصبین حکومت اسلام: شاه ، دولت و سایر کارگردانانی که آنان را به خوبی می شناسیم: ای خائنین! ایران مملکت اسلامی است و شما دزدان و غاصبین هستید که حکومت اسلامی را غصب نموده اید و هر روز آماده فرار هستید.البته اسلام با وطن و ملیت دشمنی ندارد. هر کسی دارای ملیت خاصی است. اما اسلام با ملی گرایی کور مخالف است و بی تردید اگر روزی بین اسلام و ملی گرایی تعارضی پیش بیاید، ما راه اسلام را در پیش خواهیم گرفت.ما یقین داریم که دیر یا زود کشته می شویم. اگر امروز نشد، فردا قطعی است. ولی تردیدی نداریم که فداکاری ها و خون ما، اسلام را زنده خواهد ساخت و این سرآغاز یک انقلاب اسلامی خواهد شد. اسلام امروز نیازمند این کوشش ها و خون هاست و بدون آن، هرگز امکان پیروزی نهضت وجود ندارد.
وقتی پس از كودتای امریكایی ـ انگلیسی 28 مرداد 1332، همه دستاوردهای نهضت ملی برباد رفت و زنجیرهای اسارت اقتصادی و  سیاسی یكی پس ازدیگری با انعقاد پیمان‌های گوناگون، توسط رژیم كودتا به دست و پای ملت ایران بسته شد. از جمله آنها، پیمان نظامی بغداد بود كه در 1334 میان عراق و تركیه منعقد شد و سپس ایران، انگلستان و پاكستان بدان پیوستند. این پیمان، كشورهای منطقه را به عنوان سپر امنیتی و نظامی امریكا و انگلستان در برابر شوروی در می‌آورد. فداییان اسلام به عنوان مخالفت با این قرارداد، حسین علاء نخست‌وزیر وقت را در آستانه سفر به بغداد جهت شركت در اجلاس این پیمان در روز 25 آبان 1334 ترور كردند، اما وی جان سالم به در برد و ضارب دستگیر شد و به دنبال آن نواب صفوی و دیگر اعضای مؤثر فدائیان اسلام در اول آذر آن سال بازداشت گردیدند. آنان تحت شكنجه‌های شدید قرار گرفتند و در دی‌ همان سال در دادگاهی نظامی محاكمه شدند.
سرانجام پس از چند جلسه، دادگاه، نواب صفوی و سه تن دیگر (سید محمد واحدی، مظفر ذوالقدر و خلیل طهماسبی) را به اعدام محكوم كرد. حكم دادگاه در بامداد 27 دی 1334 به اجرا درآمد. آنها را پس از شهادت در مسگرآباد تهران به خاك سپردند. مدتی بعد جنازه آنان به قم منتقل شده و در آنجا دفن گردید.

بیست و هفتم دی ماه مصادف با شهادت نواب صفوی ، طهماسبی ، برادران واحدی ،و ذوالقدر از فداییان اسلام به دست رژیم پهلوی است . مجموعه ای 72 صفحه ای از مقالات و مطالب پیرامون فداییان اسلام و شهید نواب صفوی در قالب pdf جمع آوری شده که می توانید ان را دانلود کنید .


این مطلب را پارسال اینجا منتشر کرده بودم .

برای حلالیت خواستن از اسرای ایرانی آمده‌ام

دیدار زندان‌بان عراقی با اسیر ایرانی بعد از 18 سال
یكی از زندان بانان عراقی، پس از گذشت قریب 2 دهه به كشورمان سفر كرد تا از اسرای ایرانی طلب عفو و بخشش كند. او در این دیدار به بیان بخش‌هایی از خاطرات خود پرداخته و عربستان را عامل جنگ عراق با جمهوری اسلامی معرفی كرد.
می گوید: "سالهاست عذاب وجدان دارم. برای حلالیت خواستن از اسرای ایرانی آمده‌ام. " ماجرا ساده اما جالب به نظر می‌رسید. یك زندانبان عراقی كه او را به خشونت و برخورد محكم می شناختند، به كشورمان آمده بود تا با اسرای ایرانی ملاقات كند. مایل نبود از رنج های متحمل شده آزادگان ایرانی سخن مجدد به زبان آورد و لذا اصرار ما برای بیان رفتارهای وحشیانه زندانبانان عراقی فایده ای نداشت. هرچند به نظر نمی‌رسد كسی باشد كه از این شكنجه ها چیزی در ذهن به یاد نیاورد.
"كاظم عبدالامیر مزهر النجار " یعنی همان زندانبان عراقی به همراه حسین اسلامی یكی از اسرای ایرانی، چندی پیش به خبرگزاری فارس آمدند تا این طلب عفو و بخشش یكی از افسران رژیم بعث، در گروه امنیتی و دفاعی فارس، رنگی رسانه ای نیز به خود بگیرد.
كاظم برای دیدن فرزند تازه متولد شده خود به كشورش بازگشت اما باز هم برای عذرخواهی از غیورمردان 8 سال دفاع مقدس به ایران خواهد آمد.
نحوه ورود به حزب بعث و آشنایی با صدام
در عراق هركس كه می‌خواست درسش را ادامه بدهد و تحصیل كند و یا حتی واحد مسكونی به او تعلق گیرد، تا زمانی كه نامش را به عنوان شخص بعثی ننوشته باشد، نمی‌توانست این كار را انجام دهد. یا برای اعزام به خارج تا كسی پدرش بعثی نباشد اجازه خروج و ادامه تحصیل نداشت. لذا برای این كه كارمان راه بیافتد، مجبور بودیم عضو حزب بعث شویم.
قبل از سن 18 سالگی، بكر امور را در دست داشته و صدام معاونش بود. از همان زمان صدام امور را در دست گرفته بود و اداره می‌كرد و در حقیقت برای رسیدن به پست ریاست جمهوری طرح‌ریزی می‌كرد. در همین زمان ما با صدام آشنا شدیم و از افكار او اطلاع پیدا كردیم.
تا زمان سال 1979 كه صدام به حزب جمهوری رسید، یكی از اهداف كلانش این بود كه فكر شیعه را در كشور نابود كند و آن زمانی كه محمدباقر صدر می‌خواست انقلاب كند، به دلیل شرایطی كه وجود داشت و صدام مورد حمایت همسایگانش قرار می‌گرفت از جمله كشورهای عربی و عربستانی سعودی، شهید صدر نتوانست انقلابش را به پیش ببرد و از همان زمان صدام تصمیم گرفت ایرانی‌ها و آنها را كه اصالتاً ایرانی هستند، از كشور خارج كند و از آن زمان، ما صدام را شناختیم كه یك تروریست به تمام معنا و ضد انسانیت است.
رسانه‌های عراق ما را تحریك می كردند
زمانی كه در پادگان راشدیه بودم و آقای حسین اسلامی (زندانی ایرانی) هم حضور داشتند، صدام حسین به اتفاق ملك حسین اردن برای دیدار از نیروهای یرموك اردن كه در آنجا و به كمك نیروهای عراقی در جنگ آمده بودند، از پادگان هم دیدار كرد كه ملك حسین در آنجا سخنرانی كرده و صدام هم به نشانه تحسین دستش را بالا آور. من هم در آن زمان آنجا حضور داشتم و آنها را می‌دیدم.
در آن زمان كه انقلاب ایران پیروز شد، از پدرانمان می‌شنیدیم كه می‌‌گفتند ایران یك كشور اسلامی است و آن شرایط حاكم را برای ما توضیح‌ می‌دادند، اما زمانی كه جنگ صورت گرفت رسانه‌های عراق حقیقت را كتمان كردند و می‌گفتند (امام) خمینی كلید بهشت را به دست سربازانش داده است و می‌گوید هر كسی برود از این كوه عبور كند، به بهشت می‌رسد.
در ابتدا ما فكر می‌‌كردیم صدام یك شخصیت مقتدر و با ابهتی است كه اصلاً فكر نمی‌كردیم روزی از درون خُرد شود و فرو بریزد، تا این كه در دهه 90، شهید دوم عراق محمدصادق صدر كه فعالیت‌هایش گسترده شده بود و از حوزه علمیه جمعی به او پیوسته بودند، اندیشه‌هایی را در ملت عراق شكل داد و ما در آن زمان فهمیدیم كه صدام هیچ چیزی نیست و این هیچ چز نبودن او در جنگ آمریكا به عراق كه به سرعت سقوط كرد كاملا هویدا شد و ما ایمان آوردیم.
آشنایی با اسرای ایرانی
من در خیلی از پادگان های كه ایرانی ها اسیر بودند، فعالیت كرده و افراد زیادی را دیدم. از جمله همین حاج حسین اسلامی بود و با وجود اینكه 15 سال بیشتر نداشت اما به معنای واقعی دارای روحیه انقلابی و رهبری بود. از جمله خاطراتی كه دارم این است كه به ایشان گفتند به خمینی ناسزا بدهد ولی ایشان با قاطعیت این را نپذیرفت. هرچند من به ایشان گفتم این كار را بكن و خودت را خلاص كن ولی باز هم این كار را نكردند.
من در آن زمان با اسرای زیادی دیدار و برخورد داشتم كه خیلی آدم‌های خوبی از لحاظ اخلاقی بودند؛ نماز می‌خواندند، ورزش می كردند و با یكدیگر مهربان بودند كه این اخلاقیات در دوران اسارت بسیار قابل توجه است.
شكنجه ی اسرا
وقتی اسیر به پادگان ها می‌آمد یكسری برخوردها یا به اصطلاح عراقی‌ها حال دادن (!) بر سر او انجام می دادند ولی در پادگان 5 كه ما بودیم دیگر اسیر این مراحل را گذرانده بود و نیازی به شكنجه یا كتك كاری نبود، ولی اسرای ایرانی هركدام یك ابوترابی، یك خمینی و یك حاج حسین عبدالستار بودند.
در پادگان شماره 11 نیز چون حدود 5 هزار نفر گردآوری شده بودند، نه غذا كفایت می‌كرد و نه جا و حتی لباس كافی هم وجود نداشت. لذا می‌خواستند اینها را به صلیب سرخ تحویل دهند. من وقتی رفتم آنجا خیلی وحشت زده شدم چون خیلی بد برخورد می‌كردند و اسرای ایرانی را بسیار خشن می‌زدند.
در یكی از گروهها سه نفر روحانی وجود داشت كه خیلی با تعصب بودند. چون برای مرتب كردن صفوف باید با شعار مرگ بر خمینی (!) می‌نشستند و دوباره می‌ایستادند. ولی این سه نفر اسرا را دعوت می كردند كه این شعار را تكرار نكنند كه باعث ‌شد مشكلاتی به وجود آید به همین دلیل عراقی‌ها روی بدنشان میله های داغ گذاشتند.
ببخشید. علاقه‌ای به بیان بیشتر از این شكنجه‌ها ندارم.
آشنایی با مرحوم ابوترابی
ابتدا من در پادگان شماره 5 با مرحوم ابوترابی آشنا شدم ولی قبل از اینكه ایشان را ببینم، درباره‌شان شنیده بودم و یك ذهنیت اینكه ایشان رهبری معنوی اسرا را دارد درباره‌اش داشتم. من به یك رازی در رابطه با ایشان رسیدم و آن اینكه ایشان تمام خصلت‌های اهل بیت را دارد شهامت، جهاد، وطن دوستی و.... علاوه بر اینها ایشان كاملا به زبان عربی تسلط داشت و این باعث آشنایی بیشتر من با ایشان شد.
به غیر از آقای ابوترابی بیشترین خاطره را از حسین عبدالستار اسلامی، احدی، حسن محمدی و ... دارم. البته بیشتر از همه ابوترابی را به یاد می‌آورم چون من بعد از تحول روحی، همه مشكلات خانواده‌ام را برای او تعریف می‌كردم چون به او ایمان آورده بودم و می‌دانستم كه به عنوان یك مرد تمام عیار صبور و مؤمن بود و همه اسرا هم می‌دانستند كه من چقدر با ایشان صحبت می‌كردم.
علت حضور در ایران
من در طول این مدت چندین بار می‌خواستم كه به دیدار اسرای زیر دستم بروم و با آنها ملاقات داشته باشم. ولی وقتی در ایران با راننده‌ها صحبت می‌كردم، می‌گفتند آقای ابوترابی را می‌شناسیم ولی از نزدیك او را نمی‌شناختند. حتی وقتی با بعضی ایرانیها صحبت می‌كردیم و آنها را خوش برخورد می‌یافتیم با وجود ترسی از معرفی خودم داشتم، از آنها هم سوال می‌كردیم فقط او را از نزدیك می‌شناختند ولی از نزدیك اطلاعی نداشتند.
تا اینكه در مشهد در یك هتل در مشهد نشسته بودیم و صاحب آن هتل آقایی بود به نام امیر كه این قضیه را هم از او پرسیدم. او گفت بله من آنها را می شناسم. ایشان دو نفر را به من معرفی كرد و من با آنها ملاقات كردم و قرار بر این شد كه در سفر آینده (كه همین سفر باشد) با چند اسیر ایرانی دیدار داشته باشم كه نهایتا هم با آقای اسلامی ملاقات داشتم.
ملك فهد عامل جنگ ایران و عراق
در زمان اشغال كویت، من در بندر احمدی خودم را تسلیم كردم و پیراهنم را به نشانه صلح بالا آوردم. خیلی از فرماندهان هم همین كار را كردند و خودشان را تسلیم كردند. بعد از هفت روز اذیت و آزار ما را بردند عربستان. در آنجا ما را سوار خودرویی كردند و داخل شهر چرخاندند و نكته جالب این بود كه مردم عربستان وقتی ما را به عنوان اسیر عراقی می‌دیدند، آب دهان به ما پرتاب می‌كردند.
یك مترجم كویتی بود كه برای نیروهای خارجی ترجمه می‌كرد. او از من سؤال كرد كه می‌دانی علت جنگ ایران و عراق چه بوده و من گفتم نه. او گفت كه علت اصلی این جنگ پادشاه عربستان، ملك فهد است. من پرسیدم چرا؟ او توضیح داد كه توافقی بین صدام و ملك فهد صورت گرفته كه صدام نیروی انسانی خود را در این جنگ به كار بگیرد و فهد مادیات را تأمین كند. برای همین هر كس از عراقی‌ها در این جنگ كشته شده باشد (ما در آن زمان آنها را شهید می‌دانستیم) به خانواده‌اش یك خانه و یك ماشین تعلق می‌گرفت و در واقع ملك فهد اینها را تأمین می‌كرد.
حرفی برای جوانان ایرانی
امیدوارم مردم ایرانی زندگی خوب و راحت و آرامی داشته باشند و انشاء الله كل شیعیان جهان مشكلی با هم نداشته باشند و تفرقه بین آنها از بین برود. همین الان روزانه 5 هزار ایرانی وارد خاك عراق می شوند و این مایه افتخار ماست همین طور تعداد زیادی عراقی نیز به ایران مسافرت می‌كنند. من خدا را شكر می‌كنم كه با چنین افرادی در زمان اسارتشان در عراق آشنایی پیدا كردم. قدر امنیت و آزادی كشورتان را بدانید كه گرفتار آمریكایی ها نیستید.

به نقل از فارس

پی نوشت : برای من بیست و ششم مرداد و روزهای آزادی اسرا ، روزهای خاطره انگیزی ست . یادم هست در شهرمان آن روزها جمعیت انبوهی به استقبال آزاده ها رفته بودند . قرار شد وقتی اسرا آمدند ، آنها را به تمام نقطه ی شهر و روستاهای اطراف ببرند تا همه مردم بتوانند به نوبه ی خود از آنها تشکر کنند . چه روزهایی بود . یادش بخیر . از آزاده های شهرمان اسم و چهره یکی شان را خوب یادم هست :" ایوب سلیمی  "جوانی بود رشید و با اخلاق و بسیار دوست داشتنی . متاسفانه چند سال بعد از اسارت در سانحه رانندگی از دنیــا رفت . آنها هم که هستند زودتر از سن شان پیر شده اند .
برای تمام آزاده های عزیز آرزوی طول عمر و سلامتی دارم .

شهید چمران : تملک نفس ، علی را بر حوادث و مشکلات غالب کرده بود ...

گناه بزرگ
اگر کسی جلوی دیگران را برای کار خیر بگیرد ، گناه بزرگی است . کارهای بچه گانه ای که  به هدف ضرر می زند .
من آنقدر کثیف و پست و کافر نیستم که به دنبال خودخواهی وغرور و مصلحت طلبی بخواهم به دنبال راه دگران بروم که منافع ملت را و انقلاب را زیر پا بگذارم . ملت را بازیچه قرار دهم ، به خاطر قدرت شخصی بجنگم ، به خاطر کسب سیاسی مبارزه کنم . به خاطر گروه گرایی ها حق را زیر پا بگذارم .
تکامل روح
وه چه هول انگیز است تاریخی که همه ی قهرمانانش چنگیز ، تیمور ، نِرُن ، آتیلا ، معاویه و یزید باشند !
قهرمانی که بر سر تمام لذایذ حیات پا گذاشت و با چهره سرخ به دیدار خدا رفت .
چوب درختانی بیابانی که در ریگزارهای خشک بی آب می روید ، بارها از چوب درختی که در باغ و بستان پرورش یافته نیرومندتر است . تملک نفس ، علی را بر حوادث و مشکلات غالب کرده بود.


وداع
ای حیات با تو وداع می کنم .
با همه ی زیبایی هایت ، با همه ی مظاهر جلال و جبروت، با همه ی کوه ها و آسمان ها و دریا ها و صحراها ، با همه ی وجود وداع می کنم ، با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم .

لینک های مرتبط :


خدایا ، لااقل تو مرا می شناسی
آتش بودم ،دود شدم
یــادی از شقــــــایق و لالـــــــــــه
هنوز به دنبال شب


خرمشهر شهری در آسمان

...
یک لحظه سرم را بالا آوردم تا به دایی چیزی بگویم ، دیدم لیلا از دور می آید . هول خودم را جمع و جور کردم . اگر لیلا مرا در ان حال می دید ، بلافاصله می فهمید این شهید حتما عزیزی است که من این طور کنارش قرار گرفته ام . نمی خواستم لیلا یک دفعه با این صحنه روبرو شود . بلند شدم . از علی فاصله گرفتم . لیلا نزدیک شد و تا مرا دید ، با حال خوبی گفت : سلام ، دا رفت . گفتم : سلام . نگاه دقیقی به صورتم کرد و پرسید چی شده ؟ ساکت ماندم .
پرسید : شهید آوردند؟
گفتم : آره .
گفت : کیه ؟
مکث کردم و گفتم : از بچه های سپاهه . لیلا سرک کشید و به آدم های دور و بر قبر نگاه کرد . انگار دید همه آشنا هستند. دوباره پرسید :من می شناسمش ؟
گفتم : آره ، فکر می کنم می شناسی .
پرسید : اسمش چیه ؟
نتوانستم لب از لب باز کنم . نگاهش کردم . نمی دانستم چه بگویم . داشتم فکر می کردم چطور اسم علی را به زبان بیاورم که خودش گفت : علی خودمونه ، مگه نه ؟
سرم را تکان دادم و سریع گفتم : لیلا تو رو خدا مواظب رفتارت باش . علی آرزوی همچین روزی رو داشت .
هر دو تا روبروی هم نشستیم . لیلا سرش را به آسمان گرفت و با یک سوز و ضجّه ای گفت : یا حسیـن . بعد با دست هایش صورتش را پوشاند و اشک هایش ریختند .
آن چنان این کلمه را با صدای لرزانی ناله زد و گفت که احساس کردم تمام وجودش سوخت . صدای گریه ی آدم های دور و بر بلند شد . زینب خودش را رساند . لیلا را بغل کرد و بوسید و دلداریش داد . لیلا صدایش در نمی آمد . بدنش می لرزید و گریه می کرد . سرش را پایین انداخت ، روسری اش را چنان جلو کشیده بود که صورتش را نمی دیدم . فقط چکه های اشک هایش را می دیدم که فرو می ریختند . در حالی که خودم هم می لرزیدم ، خودم را کنارش کشیدم و بغلش کردم . دایی نزدیکمان آمد . او بدتر از لیلا بود . مدام توی صورتش می زد ، روی دستانش می کوبید ، ناله می کرد و بیشتر دلم را خون می کرد . چند بار گفتم : دایی ، دایی . آن قدر بی تاب بود که توجه نمی کرد . بلند شدم و گفتم : دایی تو مردی تو باید به ما دلداری بدی . این انصافه که من تو رو آروم کنم ؟! گفت : نمی دونم ، نمی تونم . ...


آنچه در بالا آمد قسمتی بسیار کوتاه از کتاب ارزشمند دا بود. کتاب دا را دفتر ادبیات و هنر مقاومت سوره مهر منتشر کرده . این کتاب که در زمره ی کتاب های خاطرات جنگ ایران و عراق قرار می گیرد ، خاطرات خانم سیده رهرا حسینی است که در زمان شروع جنگ و اشغال خرمشهر 17 سال بیشتر نداشته ، او با همین سن کم مشکلات و سختی ها مصیبت های فراوانی را به پچشم خود می بیند و تحمل میکند. البته همینطور که در مقدمه ی این کتاب آمده نگارش اصلی این کتاب برعهده خانم اعظم حسینی بوده که طی مصاحبه ها و گفتگوهای فروان موفق به انجام این کار شده . بهمین دلیل متن بالا را متناسب با مناسبت امروز – آزاد سازی خرمشهر- انتخاب کردم که روایتی ست کامل از اشغال یک شهر آباد و سالم طی 35 روز . توصیه می کنم این کتاب را حتما تهیه کنید و بخوانید .


پی نوشت :
عکس اول متعلق به روز سوم خرداد شصت و یک است که عکاسش را نمی شناسم ، عکس دوم را خودم بهمن هفتادو هفت گرفتم . امیدوارم همانطور که مسجد جامع خرمشهر که نماد مقاومت این شهر است بازسازی شده ، به چهره ی شهر و دیگر مشکلات مردم این شهر رسیدگی شود ، تا نشاط گذشته به این شهر بازگردد و شاهد خرمشهر واقعی باشیم . امروز 27 سال از آزاد سازی خرمشهر و 21 سال از پایان جنگ تحمیلی می گذردو منطقی ست که انتظار داشته باشیم که خرمشهر نشاط روز  سی ام شهریور 1359 را داشته باشد .
 درود بر مردم قهرمان خرمشهر .

بعد التحریر : بیراه ندیم تا لینکهای مرتبط با کتاب دا را اینجا بگذارم تا دوستانی اگر احیانا خواستند درباره این کتاب بیشتر بدانند از این لینک ها استفاده کنند : بحث ها و مطالب بدرد بخور و قسمتی از متن این کتاب  را در  انجمن دفاع مقدس تبیان ببینید | دو گزارش تصویری  تقدیر از خالقین کتاب دا را  ببینید + و +  لینکهای پایین این دو صفحه را از دست ندهید| وبلاگی را با نام کتاب دا مطالعه کنید که البته بعد از رونمایی بروز نشد ولی مطالب جالبی در خود دارد |مباحثی پیرامون تدریس کتاب دا در مراکز دانشگاهی را در جام جم آنلاین ببینید | این خبر جالب را هم از زبان راوی کتاب دا ببینید |خبر مربوط به ترجمه كتاب « دا » به 5 زبان دنیا به دستور مقام معظم رهبری را اینجا بخوانید | « دا » در نمایشگاه 170 هزار نسخه فروخت و از چاپ شصت و یکم گذشت|« دا » به چاپ شصت ‌و پنجم رسيد |

لینک این مطلب در بالاترین