دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خــدا « عقل » طلب می کردم
« عشق » اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره میِ ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟!

پی نوشت :
این روزها آن قدر منگ و گیج هستم ، که نه میتوانم مطالعه کنم ، نه می توانم بنویسم و نه می توانم به کارهای متفرقه برسم . متاسفانه یا خوشبختانه جو سنگین انتخابات مرا گرفته . جواستادیومی ِ بوجود آمده ی اینروزها اصلا خوب نیست . در هرصورت آنچه پیش آمده و آنچه پیش خواهد آمد نقش بسزایی در  آینده ی ایران ِ عزیز دارد .
| شعر : فاضل نظری |