از حافظۀ آب

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم ز خــدا « عقل » طلب می کردم
« عشق » اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره میِ ناب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟!
پی نوشت : این روزها آن قدر منگ و گیج هستم ، که نه میتوانم مطالعه کنم ، نه می توانم بنویسم و نه می توانم به کارهای متفرقه برسم . متاسفانه یا خوشبختانه جو سنگین انتخابات مرا گرفته . جواستادیومی ِ بوجود آمده ی اینروزها اصلا خوب نیست . در هرصورت آنچه پیش آمده و آنچه پیش خواهد آمد نقش بسزایی در آینده ی ایران ِ عزیز دارد .| شعر : فاضل نظری |
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ ساعت 23:8 توسط ابراهیم شادمهر
|
به دلم ناگه زد که قلم بر دارم